فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️روایت شنیدنی از زبان خانواده شهید صدرزاده!
@seyyedebrahim
#دلتنگی_شهدایی 💔
خنـ😊ـدهات
طرح لطیـ🌸ـفی است
که دیدن دارد
ناز معشوق دل آزار خــــریدن ... :)
#شهید_مصطفی_صدرزاده ♥️
@seyyedebrahim
#دلتنگی_شهدایی 💔
[من ازاینبندنخواهمبہدرآمدهمہعمر
بندِپایـےکہبہدستتوبوَد،تاجِسَراست💛]
سعدی
#شهید_مصطفی_صدرزاده ♥️
@seyyedebrahim
و معناےسرباز واقعیِ صاحب الزمان
را می شــود در ٺـو دید اے #شهید
در هر ڪجاے زندگۍاٺ
تصویرۍ از مهدی موعــود را
می تواݩ دیــد.
چہ در نیتت براےتحصیـل
چہ در جنگیــدن و مبارزه اٺ
چہ در تلاش هایــٺ
همہ و همہ
رنگِ #صاحب_الزمان دارد.
خوشا به حالــٺ
کہ چنیــن زیبا براۍمولایــٺ بودۍ...
#صاحب_الزمان
#شبیه_شهیدت_باش
#شهیدرسولخلیلی
#رفیق_شهید
@seyyedebrahim
شهیده صدیقه رودباری
متولد : 1340
اولین شهیده جهادسازندگی
شهادت : 28/5/1359 بانه
شهید 17 ساله
مریم نشسته بود و زمزمه های صدیقه را تکرار می کرد. مادر به مریم گفت: دعای بعد از نماز می خوانی؟ مریم دفتر صدیقه را بست و گفت: خوابش را دیدم، دلواپسم. مادر گفت: انشاءالله خیره، چی دیدی مریم گفت: خواب دیدم، عده ای دور هم نشسته اند، همه از بزرگانند، آدمهای مهمی اند، نورانی اند، نمی دانم کی هستند، اما می دانم جمع با اهمیتی هستن من از پشت در می بینم، یکی از بین اون جمع بلند شد.
گفتن، آقا امام الزمان هستند دست صدیقه را گرفت و انگار از در، از دیوار، رد شدند و به آسمان رفتند. نمی دانم واقعاً آقا صدیقه را انتخاب کردن؟ صدیقه انتخاب شده خداست؟
🔶🔸🔹 🔹🔸🔶
منبع: کتاب راز یاسهای کبود
کانال(شهید مصطفی صدرزاده) سید ابراهیم
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_دختر_شینا🌹🕊 #خاطرات : بانو قدم خیر محمدی کنعانی🌹🍃 #همسر سردار شهید حاج ستار ابراهیمی
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_دختر_شینا🌹🕊
#خاطرات : بانو قدم خیر محمدی کنعانی🌹🍃
#همسر سردار شهید حاج ستار ابراهیمی هریژ🌷🕊
#نویسنده :بانو بهناز ضرابی..
فصل هشتم..( قسمت ۲ )🌹🍃
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊
به بهانه اینکه سردش شده بود آمد توی اتاق زیر کرسی نشست دستش را گذاشت زیر لحاف تا گرم شود. کمی بعد گرم تعریف شد. از کارش گفت از دوستانش از اتفاقاتی که توی هفته برایش افتاده بود. خدیجه را خوابانده بودم سمت راستم و بچه هم طرف دیگرم بود. گاهی به این شیر می دادم و گاهی دستمال خیس روی پیشانی خدیجه می گذاشتم. یک دفعه ساکت شد و رفت توی فکر و گفت: خیلی اذیتت کردم. من را حلال کن. از وقتی با من ازدواج کردی یک آب خوش از گلویت پایین نرفته اگر مرا نبخشی، آن دنیا جواب خدا را چطور بدهم.
اشک توی چشم هایم جمع شد. گفتم: چه حرف هایی می زنی. گفت: اگر تو مرا نبخشی فردای قیامت روسیاهم روسیاهم. گفتم: چرا نبخشم؟ دستش را زیر لحاف درازکرد و دستم را گرفت دست هایش هنوز سرد بود. گفتک تو الان به کمک من احتیاج داری اما می بینی نی توانم پیشت باشم. انقلاب تازه پیروز شده اوضاع مملکت درست و حسابی سر و سامان نگرفته. کلی کار هست که باید انجام بدهیم. اگر بمانم پیش تو، کسی نیست کارها را به سرانجام برساند. اگر هم بروم دلم پیش تو می ماند.
گفتم: ناراحت من نباش. اینجا کلی دوست و آشنا و خواهر و برادر دارم که کمکم کنند. خدا شیرین جان را از ما نگیرد. اگر او نبود خیلی وقت پیش از پا در آمده بودم تو آن طور که دوست داری به کارت برس و خدمت کن.
دستم را فشار داد. سرش را که بالا گرفت دیدم چشم هایش سرخ شده هر وقت خیلی ناراحت می شد چشم هایش این طور می شد هر چند این حالتش را دوست داشتم اما هیچ دلم نمی خواست ناراحتی اش را ببینم. من هم دستش را فشار دادم و گفتم: دیگر خوب نیست بلند شو برو الان همه فکر می کنند با هم دعوایمان شده.
خواهرم پشت پنجره ایستاده بود به شیشه اتاق زد صمد هول شد زود دستم را رها کرد. خجالت کشید سرش را پایین انداخت و گفت: آقا صمد شیرین جان می خواهد برنج دم کند. می آیید سر دیگ را بگیرم؟ بلند شد برود. جلوی در که رسید برگشت و نگاهم کرد و گفت: حرف هایت از صمیم دل بود؟ خندیدم و گفتم: آره خیالت راحت.
ظهر شده بود اتاق کوچک مان پر از مهمان بود. یکی سفره می انداخت و آن یکی نان و ماست و ترشی وسط سفره می گذاشت صمد داشت استکان ها را از جلوی مهمان ها جمع می کرد. دو تا استکان توی هم رفته بود و جدا نمی شد. همان طور که سعی می کرد استکان ها را از داخل هم در بیاورد یکی از آن ها شکست و دستش را برید شیرین جان دوید و دستمال آورد و دستش را بست توی این هیر و ویروی شوهر خواهرم سراسیمه توی اتاق آمد و گفت: گرجی بدجوری خون دماه شده نیم ساعت است خون دماغش بند نمی آید.
چند وقتی بود صمد ژیان خریده بود سویچ را از روی طاقچه برداشت و گفت: برو آماده اش کن ببریمش دکتر بعد رو به من کرد و گفت: شما ناهارتان را بخورید. سفره را که انداختند وناهار را آوردند یک دفعه بغضم ترکید سرم را زیر لحاف بردم و دور از چشم همه زدم زیر گریه. دلم می خواست صمد خودش پیش مهمان هایش بود و از آن ها پذیرایی می کرد. با خودم فکر کردم چرا باید همه چیز دست به دست هم بدهد تا صمد از مهمانی دخترش جا بماند.
وقتی ناهار را کشیدند وهمه مشغول غذا خوردن شدن و صدای قاشق ها که به بشقاب چینی می خورد بلند شد دخوتر خواهرم توی اتاق آمد و کنار نشستم گفت: خاله آقا صمد با مامان و بابایم رفتند زرن. گفت به شما بگویم نگران نشوید. مهمان ها ناهارشان را خوردند. چای بعد از ناهار را هم آوردند خواهرها و زن داداش هایم رفتند و ظرف ها را شستند اما صمد نیامد.
عصر شد مهمان ها میوه و شیرینی شان را هم خوردند باز هم صمد نیامد اذان و اقامه را در گوشش گفتند اسمش را گذاشت معصومه و توی هر دو گوشش اسمش را صدا زد. هوا کم کم داشت تاریک می شد مهمان ها بلند شدند خداحافظی کردند و رفتند. شب شد همه رفته بود شیرین جان و خدیجه پیشم ماندند شیرین جان شام مرا آماده کرد. خدیجه سفره را انداخته بود که در باز شد شوهر خواهر و خواهرم آمدند صمد با آن ها نبود.
#یازهرا...🌹🍃
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#ادامه_دارد...
🌹
🔹🌹
🌹🕊🌹
🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹
#لبیک_یا_رسول_الله 🌹🍃
#کُلُّنٰا_قٰاسِمِ_سُلِیْمٰانی🌹🍃
#یازهرا....🌹🍃
#لبیک_یــــــــازیــــــــنــــــــبــــــ....
---~~ 🌴 #لبیک_یازینب...🌴~~---
•°💛
•پنجرههاۍِ انتظار؛
•یڪ آسمانِ آبۍ
•پراز ابرهاۍ بهارۍ میخواهند
•و نسیمۍ ڪه
•عطرِپیراهنِ نرگس را بیاورد☁️✨🌎
"السلامعلیڪیاصاحبالزمان "✋🏻
#صبحانتظار 🌤
#صبحتبخیرمولاےمنـ 🌻
#اللھمعجللولیڪالفرج ♥️
🥀🥀🥀
#عـشـق_بہ_مــولا ✨
•
دلبستھ ی عشـق،
بستھ ی دنیا نیست
زندگی ؛
ختم به شھادت نشود
زیبـا نیست
#اݪرحیل_اݪرحیل_اݪرحیل
10.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢سخنرانی بسیار مهم استاد پناهیان:
♦️ترورهای اخیر #دشمن نتیجهی پالسهای مذاکرهی #دولت است...
♦️رئیس دولت اختلاف نظر عمیقی با رهبر معظم انقلاب دارد که موجب اعلام ضعف کشور است...
♦️الآن دیگه مثل ۷سال قبل نیست که نظام، هزینه و اجازهی امتحان یک دیدگاهی را بدهد...
@seyyedebrahim
بابک میگفت:
من نباید اینقدر میخوابیدم. نباید عمرمو از دست بدم...
این جمله بابک بود وقتی یه روز
خسته بود و تا ساعت ده خواب موند.
#شهید_بابک_نوری
@seyyedebrahim
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سرباز داعشی رو اسیر کردن، سوریها خیلی عصبانی هستن! اما شهید بیضایی اجازه نمیده از روی عصبانیت به این اسیر تعرضی بشه ...
این رفتار رو بذارید کنار جنگیدن به اسم اسلام برخی کشورها
محمود عزیز، والله که یاری کننده دین خدا بودید، چه با اسلحه و چه با رفتار و عقیده؛ هم جواری با شهدا و امامان نوش جانت ...
@seyyedebrahim