🌸🍃🌸🍃
#حکایت
آورده اند که:
چون فردوسی وفات کرد، شیخ
ابوالقاسم گرکانی بر او نماز نکرده و عذر آورد که او مداح کفار بوده است. بعد از مدتی خواب دید که حکیم فردوسی در بهشت با فرشتگان است.
شیخ به او میگوید: به چه چیز خدای تعالی تو را آمرزید و در جنت ساکن گردانید؟
فردوسی گفت: به دو چیز، یکی به آنکه تو بر من نماز نکردی و دیگر آنکه این بیت در توحید گفته ام:
جهان را بلندی و پستی تویی
ندانم چه ای، هر چه هستی تویی.
#فردوسی
#خودخوانده_مؤمن_های_بدمسلک_تر_از_کافر
#شادشهر
@https://eitaa.com/shadshahr
#حکایت
فردی از کشاورزی پرسید: آیا گندم کاشتهای؟
کشاورز جواب داد: نه، ترسیدم باران نبارد.
مرد پرسید: پس ذرت کاشتهای؟
کشاورز گفت: نه، ترسیدم ذرتها را آفت بزند
مرد پرسید: پس چه چیزی کاشتهای؟! کشاورز گفت: هیچچيز، خیالم راحت است!
همیشه بازندهترین افراد در زندگی، کسانی هستند که از ترس هرگز به هیچ کاری دست نمیزنند..
#شادشهر
@https://eitaa.com/shadshahr
#حکایت
✍آورده اند که امیر نصر سامانی یکی از امرای در ایام کودکی آموزگاری داشت که نزد او درس می خواند و از جانب این اموزگار کتک بسیار خورد.
امیر نصر در دوران کودکی کینه ی معلم را به دل گرفت و با خود می گفت هر گاه به مقام پادشاهی برسم انتقام خود را از او می ستانم و او را به سزایش خواهم رساند.
➕سال ها گذشت و زمانی که امیر نصر به پادشاهی رسید یک شب به یاد اموزگارش افتاد و در مورد چگونگی انتقام از او اندیشید تا اینکه طرحی به نظرش رسید و آن را چنین اجرا کرد به خدمتکار خود گفت برو در باغ روستا چوبی از درخت" به" بگیر و بیاور. خدمتکار چنان کرد و بعد از آن امیر به خدمتکار دیگری امر کرد که :" آن آموزگار را احضار کنید و به اینجا بیاور."
➕خدمتکار نزد آموزگار آمد و پیام امیر را به او ابلاغ کرد ،اموزگار در مسیر راه از خدمتکار پرسید علت احضار من چیست. خدمتکارجریان را گفت و معلم دانست امیر نصر در صدد انتقام است در مسیر راه به یک مغازه ی میوه فروشی رسید و پولی داد و یک عدد میوه " به "تازه و رسیده خرید و آنرا در میان آستینش پنهان کرد .
➕هنگامی آموزگار به نزد امیر نصر آمد دید در دست امیر نصر چوبی از درخت" به " است و آن را بلند می کند و تکان می دهد. همین که چشم امیر نصر به معلم افتاد خطاب به او گفت" آیا به یاد داری که در عهد کودکی چندین بار مرا با ان زده ای ؟
در همان دم آموزگار دست در آستین خود کرد و آن میوه ی " به" را بیرون آورد و به امیر نصر نشان داد و گفت :
"عمر امیر دراز باد این میوه ی" به" به این لطیفی و شادابی از آن چوب به دست آمده است!" ( یعنی بر اثر چوب و تربیت معلم، فردی برجسته مانند شما به وجود آمده است)
امیر نصر از این پاسخ جالب بسیار مسرور و شادمان شد معلم را در آغوش محبت خود گرفت.
پی_نوشت :" نیمکتهای چوبی بیشتر از درختان جنگل میوه میدهند چون ریشه در تلاش آموزگاران دارند."
#شادشهر
@https://eitaa.com/shadshahr
#حکایت
جوانی چاقو به دست وارد مسجد شد و گفت: "بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟"
همه با ترس به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش سفید برخواست و گفت: " آری من مسلمانم!"
جوان گفت، همراه من بیا ,
جوان و پیرمرد چندقدمی باهم دور شدند، جوان با اشاره به گله ای از گوسفندان، به پیرمرد گفت: "میخواهم تمامی آنها را قربانی کنم و بین فقرا پخش کنم و به کمک شما احتیاج دارم"
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت: "به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک بیاور"
جوان با چاقو و لباس خون آلود به مسجد بازگشت و گفت: "بین شما مسلمان دیگری هم هست؟"
همه افراد حاضر در مسجد در حالی که بشدت ترسیده بودند به پیش نماز مسجد چشم دوختند!
ناگهان پیشنماز فریاد زد: "به چه نگاه میکنید؟ به عیسی مسیح قسم با چند رکعت نماز خواندن ، کسی مسلمان نمیشود!"
#ازمنظرطنز
#شادشهر
https://eitaa.com/shadshahr
#حکایت
گفت: سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود
و از وصلهدوزی سیصد و پنجاه درم جمع کردم، امسال قصد حج کردم تا بروم.
روزی سرپوشیدهای که در خانه است حامله بود، از همسایه بوی طعامی میآمد.
مرا گفت: برو و پارهای بیار از آن طعام. من رفتم به در خانه همسایه آن حال خبر دادم.
همسایه گریست و گفت: بدان که سه شبانهروز بود که اطفال من هیچ نخورده بودند. امروز خری مرده دیدم. بار را از وی جدا کردم و طعام ساختم، بر شما حلال نباشد.
چون این بشنیدم آتش در جان من افتاد.
آن سیصد و پنجاه درهم برداشتم و بدو دادم، گفتم: نفقه ی اطفال کن که حج ما این است.
#تذکره_الاولیا
#عطارنیشابوری
#شادشهر
https://eitaa.com/shadshahr
#حکایت
شخص خسیسی در رودخانه ای افتاد و عده ای جمع شدند تا او را نجات دهند. دوستش گفت:
دستت را بده، تا تو را از آب بالا بکشم. مرد در حالی که دست و پا می زد دستش را نداد.
شخص دیگری همین پیشنهاد را داد، ولی نتیجه ای نداشت.
ملا نصرالدین که به محل حادثه رسیده بود، به مرد گفت:
دست مرا بگیر تا تو را نجات دهم. مرد بلا فاصله دست ملا را گرفت و از رودخانه بیرون آمد.
مردم شگفت زده گفتند:
ملا معجزه کردی؟
ملا گفت:
شما این مرد را خوب نمی شناسید.
او دست بده ندارد، دست بگیر دارد.
اگر بگویی دستم را بگیر، می گیرد، اما اگر بگویی دستت را بده، نمی دهد.
فرودست شاید از برخی نعمت های دنیا بی بهره باشد ، اما خسیس از همه نعمات دنیا!
#ملانصرالدین
#شادشهر
https://eitaa.com/shadshahr
#حکایت
روزی یکی صوفی از مریدان شیخ ابوسعید ابوالخیر در گذر با سگی روبرو شد و عصایش بر سگ زد و دست سگ را شکست. سگ که از کار صوفی غمگین و زار شُد شکایت نزد ابوسعید بُرد و از ان صوفی گِلِه کرد...
شیخ صوفی را بازخواست و به او گفت: ای مرد بی وفا، آیا انسان با یک حیوان زبان بسته اینگونه رفتار میکند؟ صوفی پاسخ داد که سگ خود را به جامه من مالید و جامه ام نجس شد، از همین رو او را زدم، وگرنه که زدن من از روی بازی و سرگرمی نبود...
اما سگ آرام نگرفت و پاسخ قانعش نکرد. پس ابوسعید که نا آرامی سگ را دید به او گفت: بگو چه مجازاتی برایش می خواهی تا من همینک او را مجازات کنم که تو خشنود گردی، و خشمت را به روز قیامت مگذاری... سگ پاسخ داد: من چون دیدم که او صوفی است و لباس مردان خدا را بر تن دارد، نزدش آمدم و به خود ترسی راه ندادم. مجازات او باید این باشد که جامه مردان خدا را از تن او به در آوری تا دیگران نیز مانند من فریب لباسش را نخورند و از شر او در امان باشند! و بدان که با این کار خلقی را تا قیامت از دست او اسوده کرده ای...
یکی صوفی گذر میکرد ناگاه
عصا را بر سگی زد در سر راه
چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد
سگ آمد در خروش و در تگ افتاد
به پیش بوسعید آمد خروشان
بخاک افتاد دل از کینه جوشان....
الهی نامه عطار نیشابوری
#شادشهر
https://eitaa.com/shadshahr
#حکایت
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید. حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند. روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب هم به او بدهید. حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد به مرد کشاورز گفت میتوانی بر سر کارت برگردی. ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند، حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت!
همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا، منتظر توضیح حاکم بودند! حاکم از کشاورز پرسید: مرا می شناسی؟ کشاورز بیچاره گفت: شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید. حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟ سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.
حاکم گفت: بخاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم، در یک شب بارانی که درِ رحمت خدا باز بود، من رو با آسمان کردم و گفتم خدایا به حقّ این باران و رحمتت، مرا حاکم نیشابور کن! و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم، هنوز اجابت نشده، آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟!
یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد. حاکم گفت: این هم قاطر و پالانی که می خواستی، این کشیده هم تلافی همان کشیده ای که به من زدی! فقط می خواستم بدانی که برای خدا، حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد!
"نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــیمُ" : "بندگانم را آگاه کن که من بخشنده ی مهــــربانم!"
این ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد. از خدا بخواه، و زیاد هم بخواه. خدا بی نهایت بخشنده و مهربان است و در بخشیدن بی انتهاست و به خواسته ات ایمان داشته باش
#شادشهر
https://eitaa.com/shadshahr
حکایتی از مصیبت نامه عطار
✍ واعظی در شهر غزنین بر منبر، سخن عشق می گفت.
در پایان، واعظ اعلام کرد هرکس هرچیزی گم کرده است در میان این انبوه جمعیت آن را بجوید.
مردی خرش را گم کرده بود، بانگ برآورد که ای مسلمانان خرِ من را که دیده است؟
هیچ کس از خر نشان نداد.
مرد بیچاره ناآرام و غمگین به انتظار نشسته بود. واعظ از عشق سخن می گفت و وصف عاشقان می کرد.
پرسید در میان شما کسی هست که تا به حال عاشق نشده باشد؟
سلیم غافلی که می پنداشت عاشق نبودن مهم و نیک است برخاست و گفت: عمر درازی کرده ام و هرگز مرا عشقی نبوده.
واعظ ، مرد خر گم کرده را گفت: افساری بیاور و این مرد را ببر که آنچه در جستجویش بودی، اینجا یافتی.
مرد را بی عشق کاری چون بُود
این چنین خر بی فساری چون بود
هرکه عاشق نیست او را خر شِمُر
خر بسی باشد ز خر کمتر شمر
#عطار
#حکایت
#شادشهر
https://eitaa.com/shadshahr
#حکایت
واعظی منبری رفت ،
و سخنرانی جالبی ارائه داد!
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت:
روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر ...!
واعظ شادمان شد و تشکر کرد. روز آخر در خانهی کدخدا رفت و از کیسههای برنج سراغ گرفت:
کدخدا گفت:
راستش برنجی در کار نیست...!
آن روز منبر جالبی رفتی من خیلی خوشم آمد و گفتم من هم یک چیزی بگویم که تو خوشت بیاید...!
#علی_اکبر_دهخدا
#امثال_و_حکم
#شادشهر
https://eitaa.com/shadshahr
حکایتی از مصیبت نامه عطار
✍ واعظی در شهر غزنین بر منبر، سخن عشق می گفت.
در پایان، واعظ اعلام کرد هرکس هرچیزی گم کرده است در میان این انبوه جمعیت آن را بجوید.
مردی خرش را گم کرده بود، بانگ برآورد که ای مسلمانان خرِ من را که دیده است؟
هیچ کس از خر نشان نداد.
مرد بیچاره ناآرام و غمگین به انتظار نشسته بود. واعظ از عشق سخن می گفت و وصف عاشقان می کرد.
پرسید در میان شما کسی هست که تا به حال عاشق نشده باشد؟
سلیم غافلی که می پنداشت عاشق نبودن مهم و نیک است برخاست و گفت: عمر درازی کرده ام و هرگز مرا عشقی نبوده.
واعظ ، مرد خر گم کرده را گفت: افساری بیاور و این مرد را ببر که آنچه در جستجویش بودی، اینجا یافتی.
مرد را بی عشق کاری چون بُود
این چنین خر بی فساری چون بود
هرکه عاشق نیست او را خر شِمُر
خر بسی باشد ز خر کمتر شمر
#عطار
#حکایت
#شادشهر
https://eitaa.com/shadshahr
#حکایت
✍"میگویند پیرمردی در واپسین لحظات عمرش، از همه خواست که او را ببخشند.
همه گفتند: «حلالت!»
اما شترش گفت: «من نمیبخشم!»
پرسیدند: «تو دیگر چرا؟»
شتر گفت: «در یکی از سفرها، من را پشت سر خر بستی. نه برای بار، نه برای زحمت... بلکه برای اینکه خوارم کنی. من شتر بودم، اما تو من را از خر هم کمتر دیدی.»"
حکایت را با هم خواندیم، آیا موافق هستید که این حکایت نماد انسانهای شایستهایست که در جامعه نادیده گرفته میشوند؛
- تحقیرشان میکنیم، مسئولیت نمی دهیم و حتی پشت افراد نالایق قرارشان میدهیم.
- نه بهخاطر توانشان، بلکه بهخاطر بیانصافی، ترس، یا حسادت.
✔️نکته پندآموز:
*هیچ جامعهای با تحقیر شایستهها، رشد نمیکند.*
*تخریب جایگاه انسانهای کارآمد، یعنی تضعیف آینده یک ملت.*
#شادشهر
@shadshahr