eitaa logo
راه و رسم شهدا
277 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.2هزار ویدیو
55 فایل
🌺 ⃟بـسـݥـ‌‌‌ رب‌اݪشہدآءِوصدیقیݩ🦋 شھادٺ ♥دآسٺآݩ‌مآندگآرکسآنیسٺ، ڪہ فہمیدݩد دنـ🌍ـیآجـآۍ مآݩدں نیسٺ! شمآ☜دعوٺ شدھ‌ایدازطࢪف【شُھدآء🙃】 ∆زندھ‌نگھ‌داشتن‌یآدشھدا کمترازشھادت‌نیست مدیر طلبه مُبلِّغ امیرعلی (غلامعلی) رجب زاده @Ragabzadeh
مشاهده در ایتا
دانلود
😂😂😂 🌸 شفاعت🤲 خیلی شوخ و با روحیه بود.😉😍 وقتی مثل بقیه دوستان به او التماس دعا🤲 می‌گفتیم یا از او تقاضای «شفاعت» می‌کردیم👇👇👇 می‌گفت👈مسئله‌ای نیست دو قطعه عکس🧔🏻 سه در چهار و یک برگ فتوکپی شناسنامه📄 بیاور ببینم برایت چکار می‌توانم بکنم.🤷🏻‍♂ در ادامه هم توضیح می‌داد که حتماً گوشهایت پیدا باشد🤭😄 عینک هم نزده باشی👨🏻‍🏫 شناسنامه هم باید عکس‌دار باشد!😅😅😅 🌸کانال راه ورسم شهدا🌸 @shahadatdostan
😂😀 🤨😶 🤦🏻‍♂نمیدونم چکار کرده بودن کـه فرماندهشون بعد از کلی صغری و کبری چیدن و منبر رفـتن داشت می گفت: برادرا !!! دیگه تکرار نشه☝️🏻 یکی از آن برادرها با صدای بلند پرسید: حاجی اگه تکرار بشه چی میشه؟🤷🏻‍♂ و حاجی کـه لابد تصور می کردند الان است که از کوره😐😑😠 در برود جواب داد: هـیچی؛ با ایـن دفعه می‌شه دو دفعه!✌️🏻😄 @shahadatdostan
😅 📿 شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند. بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذڪری📿 هست ڪه ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب ڪردم!😳 همچین ذڪری یادم نمی آمد!🙄 خلاصه تمام جمعیت به سجده رفتند ڪه محمد حسین این ذڪر را بگوید و بقیه تڪرار ڪنند. هر چه صبر ڪردیم خبری نشد.😕 ڪم ڪم بعضی از افراد سرشان را بلند ڪردند و در ڪمال ناباوری دیدند ڪه پشت تریبون خالی است و او یڪ جمعیت 2000نفری را سر ڪار گذاشته است.🤭😄 بچه ها منفجر شدند از خنده😂😂😂. مسئولان به خاطر شاد ڪردن بچه ها به محمد حسین یڪ رادیو هدیه ڪردند!🎁 ┈🦋•✾• @shahadatdostan •✾🦋•┈
😂😂😂 🌸 شفاعت🤲 خیلی شوخ و با روحیه بود.😉😍 وقتی مثل بقیه دوستان به او التماس دعا🤲 می‌گفتیم یا از او تقاضای «شفاعت» می‌کردیم👇👇👇 می‌گفت👈مسئله‌ای نیست دو قطعه عکس🧔🏻 سه در چهار و یک برگ فتوکپی شناسنامه📄 بیاور ببینم برایت چکار می‌توانم بکنم.🤷🏻‍♂ در ادامه هم توضیح می‌داد که حتماً گوشهایت پیدا باشد🤭😄 عینک هم نزده باشی👨🏻‍🏫 شناسنامه هم باید عکس‌دار باشد!😅😅😅 @shahadatdostan🦋
😁🤣 🤣 *😂زنم تو ماشین جاموند!😂* *🍂یکی از دوستان لبنانیم که با شهید عماد مغنیه همرزم و دوست قدیمی بوده، خاطره جالبی از عماد تعریف کرد که خیلی برام قشنگ اومد. می گفت:سال 1364 بود که با عماد در تهران زندگی می کردیم.* _خانه ای در زیر پل حافظ داشتیم. محل کارمان هم پادگان امام حسین (ع) (بالای فلکه چهارم تهرانپارس – دانشگاه امام حسین (ع) فعلی) بود که تعدادی نیروهای لبنانی را آموزش می دادیم.عصر یکی از روزها، سوار بر ماشین پیکانم داشتم از در پادگان خارج می شدم که عماد را دیدم. قدم زنان داشت به طرف بیرون پادگان می رفت._ *✨🍃 ایستادم و با او سلام و احوال پرسی کردم. پرسید که به خانه می روم؟ وقتی جواب مثبت دادم، سوار شد تا با هم برویم.* 🍃✨در راه درباره وضعیت آموزش نیروها حرف می زدیم. نزدیکی میدان امام حسین (ع) بودیم و صحبتمون گل انداخته بود. یک دفعه عماد مکثی کرد و با تعجب گفت: *- ای وای ... من صبح با ماشین رفتم پادگان.* *زدم زیر خنده😂😂. صبح با ماشین رفته پادگان و یادش رفته بود. ناگهان داد زد:* - نگه دار ... نگه دار ... ✨🍃گفتم: *"خب مسئله ای نیست که. ماشینت توی پارکینگ پادگانه. فردا صبح هم با هم میریم اون جا."* که گفت: *"نه. نه. زود وایسا ... باید سریع برگردم پادگان."🤦🏻‍♂️* با تعجب پرسیدم: *"مگه چیز توی ماشین جا گذاشتی که باید بری بیاری؟* 😂😂😂خنده ای کرد و گفت: _*آره. من صبح با زنم رفتم پادگان.به اون گفتم توی ماشین بمون، من الان برمی گردم. توی پادگان که رفتم، اون قدر سرم شلوغ شد که اصلا یادم رفت زنم دم در منتظرمه."*_🤣🤣 بدجور خنده ام گرفت.😂😂😂 زنش از صبح تا غروب توی ماشین مونده بود.🤣 🏴@shahadatdostan🏴
😁 هوا خیلی سرد شده بود فرمانده گردانمون همه ی بچه ها رو جمع کرد بعد هم با صدای بلند گفت: کی خسته است؟ همه با انرژی گفتیم: دشمن!!! ادامه داد: * کی ناراحته؟ - دشمن!!!! * کی سردشه؟! - دشمن!!! * آفرین... خوبه! حالا برید به کارتون برسید پتو کم بوده ، به گردان ما نرسیده.. ❤️🌿?❤️ 😍🌿❤️🍃 🌱@shahadatdostan🌱
شلمچه بودیم! آتش دشمن☄ سنگین بود و همه جا تاریک تاریک🌚 بچه ها همه کُپ کرده بودند😳 به سینه خاکریز. دور شیخ اکبر نشسته بودیم و میگفتیم و میخندیدیم😄 که یکدفعه دو نفر اسلحه بدست از خاکریز اومدند پایین و داد زدند:🗣 الایرانی! الایرانی!🇮🇷 و بعد هر چی تیر داشتند ریختند تو آسمون💥 نگاشون می کردیم که اومدند نزدیک تر داد زدند:😱 القم! القم، بپر بالا صالح گفت: ایرانیند!🧐 بازی درآوردند!🤔 عراقی با قنداق تفنگ زد به شانه اش و گفت: الخفه شو! الید بالا!😰 نفس تو گلوهامون گیر کرد🤢 شیخ اکبر گفت: نه مثل اینکه راستی راستی عراقی اند😱 خلیلیان گفت: صداشون ایرانیه یه نفرشون چندتا تیر شلیک کرد و گفت: رُوح! رُوح!👻 دیگری گفت: اقتلوا کلهم جمیعا🤭 خلیلیان گفت: بچه ها میخوان شهیدمون کنن🥀 و بعد شهادتین رو خوند🕊 دستامون بالا بود🙌 که شروع کردند با قنداق تفنگ ما رو زدن و هلمان دادن که ببرندمون طرف عراقیا🚶‍♂ همه گیج و منگ بودیم😇 و نمیدونستیم چیکار کنیم که یهو صدای حاجی اومد که داد زد: آقای شهسواری! حجتی! کدوم گوری رفتین؟!🤨 هنوز حرفش تموم نشده بود که یکی از عراقیا کلاشو🧢 برداشت رو به حاجی کرد و داد زد: بله حاجی! بله! ما اینجاییم😧 حاجی گفت: اونجا چیکار میکنین؟😑 گفت:چندتا عراقی مزدور دستگیر کردیم زدن زیر خنده و پا به فرار گذاشتن! 😂😜😂😜 😅 ایـنْجابِیْــت‌ُالشُّهَــداســت... 👇🏻 ┄┅═══✼🌹🌿🌹✼═══┅┄ @shahadatdostan ┄┅═══✼🌹🌿🌹✼═══┅┄
🔰خاطره طنز از دفاع مقدس حوری بهشتی با آمبولانس به اهواز منتقل شده بودم و سپس به بیمارستان تهران که در بیمارستان تهران هم جا نبود لذا به بیمارستان قائم مشهد اعزام شدم گاهی به هوش میآمدم و دوباره از شدت درد بیهوش میشدم ساعد دستم سرد شده بود چشمهایم را باز کردم از طبقه ی بالا روی برانکارد خون یکی از مجروحین روی ساعد دستم می ریخت، دوباره ازهوش رفتم. نمیدانم چقدر زمان گذشته بود که چشمهایم را باز کردم پیرزنی داشت موهای سرم را میشست با تعجب و خیره خیره نگاه کردم فکر کردم شهید شده ام ولی خدایا حوریهای بهشتی که نباید پیر باشند خودم خنده ام گرفته بود. مادر نذر کردم که سر مجروحین را بشورم، ان شاء الله به زودی خوب میشی... طفلک مادر شهید بود 📚 کتاب عروسی عمومرتضی صفحه۷۲ ❣@shahadatdostan