eitaa logo
شاهد
110 دنبال‌کننده
83 عکس
81 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از قاسم
استقرار حاج آقا صادقی در واحد تبلیغات و بسیار مهربان و با سواد بود. بعد شهادتش مسئول تبلیغات که همنشین دائمی اش بود در خواب حاج آقا صادقی را دیده بود در حال عبادت. گفته بود سایر شهدا اینجا با نعمات بهشتی و حوری و قوری سر گرم اند ولی به من اجازه داده اند همین طور عبادت کنم و رتبه ام دائما در حال ترقی است. حاج محمد آقا قنبری و احمد آقا خلیل آبادی و دوستان تخریب کاملا ایشان را می شناسند.
هدایت شده از قاسم
هدایت شده از قاسم
از راست شهید حاج آقا صادقی شهید داود بدر نژاد شهید ابوالقاسم کندی
🌸 کانال ماهی شلمچه 🌸 چند عکس از چند زاویه از یک ماشین ایام عملیات کربلای پنج لحظه اعزام به کانال ماهی شلمچه از مقر بین نخلستان حاشیه رود کارون در دی ماه سال ۱۳۶۵. پشت وانت راهی مقر گردان حبیب بودیم تا به اتفاق آن گردان خط پشت کانال ماهی را تحویل بگیریم. برای مستقر شدن جلوتر از دژ اول پشت کانال ماهی و سه راهی شهادت . اسم اون پیشونی خط یعنی اولین نقطه درگیری با تانک ها، پدهای مقطعی بود. نمی دانم چرا دژ و پد بجای یکپارچه بودن تکه تکه و منقطع بود. اون شب که از روی جاده خاکی روی کانال ماهی در تاریکی بدو بدو به دژ پشت کانال رسیدیم حدودا ساعت ۹ بود. پشت دژ منتظر فرمان حرکت به سمت پد مقعی ها بودیم. دقایقی صبر کردیم تا توپخونه ما مقداری آتیش تهیه بریزه و حدود یک ربع طول کشید که روی خط عراق آتیش ریخته بشه. بلافاصله آتیش خیلی سنگین توپخونه عراق شروع شد. اونقدر سنگین که کسی داد بریزید داخل کانال. ما که پائین شیب دژ، کنار نی های لبه کانال ماهی وایساده بودیم از شیب دژ بالا رفتیم و با عجله پریدیم داخل کانالی که تو دل دژ کنده شده بود. برای اولین بار بود اون کانال رو می دیدم. آتیش عراق اون قدر سنگین شد که همه کف کانال دراز کشیدیم و از شدت اضطراب نفس ها به شماره افتاد. عراق با آتیش سنگین همه جا رو شخم زد و تا نماز صبح طول کشید.. من و شهید مجید پازوکی و شهید حمید رضایی پیش هم بودیم و نفس مان در نمی اومد. کمی پشت سر ما حدود ۱۵ متر عقب تر توی کانال خمپاره ای صاف خورد توی کانال و چند نفر از گردان حبیب رو متلاشی کرد و تا چند دقیقه صدای حرف زدن دوستاشون تو تاریکی می اومد که بهم میگفتن بچه ها اینا کیا بودن. با جنازه هاشون چی کار کنیم؟ بجز مجید پازوکی و حمید رضایی همه برایم غریبه بودن. چند بار برای اینکه ببینم مجید و حمید هنوز زنده هستن دراز کش با دست به مچ پا و پوتین نشون زدم و کمی پاشونو تکون دادن یعنی زنده ایم. خنده دار است از اضطراب انگار خمپاره ها گوش دارن و اگه صدا کنم جامونو پیدا می کنن . این کار برامون تکرار شد و تقریبا هر یک ساعت یه بار یکی به مچ پام می زد و من تکون می دادم یا من به مچ پای کسی می زدم. .
اون شب تا صبح بین دژی که توش بودیم و پدهای مقطعی را لودرها خاکریز زدن ( چیزی که مبهم یادم مونده گمونم خاکریز دو جداره بود. همون خاکریزی که انتهاش مثل دسته عصا گرد بود )و جسته گریخته شنیدم تا صبح هرپنج لودری که زیر آتیش مشغول بودن هدف قرار گرفتن و منهدم شدن. نور افکن های سفید تانک های عراق رو دژ می چرخید و پشت بندش تیرهای قطاری رسام اضطراب رو بیشتر می کرد. یکی از مسئول دسته ها (یا معاون گروهان های) حبیب که اسمش قدوسی بود ( یا مقدسی ، شک دارم) سر ستون و توی کانال جلوتر از من و پازوکی و حمید رضایی نشسته بود. وقتی از شدت آتیش تمام هیکل و سینه و صورت رو به کف کانال چسبونده بودیم ، اون با کلاه کاموایی و سر و روی گرد و خاکی توی کانال بالای سر ما مثل تشهد نماز نشسته و چشماشو بسته بود و دستاش مشت کرده روی زانوهاش بود. عمود به جهت کانال و رو به دشمن و پشت به کانال ماهی نشسته بود. دم به ساعت از پشت دژ کسی ( احتمالا پیک های گردان) در حال دویدن و با صدای بلند صداش می کردن تا لودرها رو هدایت کنه و یا بعضی جاها رو جمع و جور و کارایی رو انجام بده و برگرده. وقتی جرات می کرد با شنیدن اسمش سه سوته از کانال جست بزنه و بپره بیرون و تو اون آتیش غیرقابل وصف دنبال اجرای فرمان بره و برگرده از ته دل بهش غبطه می خوردم. انگار تو دلش بودم و قشنگ می فهمیدم چرا دراز نمی کشه. چون اگه سینه اش رو مثل ما به زمین می چسبوند دیگه جرات نمی کرد از زمین کنده بشه و سبکبال از امنیت توی کانال بره بیرون. بادگیر تن و کلاه کاموایی سرش و کلا تموم هیکلش خاکی بود. چتد سالی از من یزرگتر بود. با صورتی گرد و پوست روشن و سفید و موهای صاف چهره جذابی داشت و ریش های مشگی و مرتبش زیباترش کرده بود. ( از یکی از بچه های گردان حبیب شنیدم بعد از جنگ پزشک شده و توی بقیه الله پزشک متخصص هست. یکبار که با عجله کاری داشتم تو تابلوی بزرگ و دیجیتالی معرفی پزشکا تو طبقه همکف بیمارستان عکش رو دیدم و بلافاصله شناختم. عجله داشتم و نشد اون قدر صبر کنم تا مانیتور معرفی دکترا یه بار دیگه از اول بچرخه تا عکس و اسم و روزای حضورش تو بیمارستان بازم نشون بده. چند بار دیگه که راهم به بیمارستان افتاد هر چی صبر کردم و به تابلو چشم دوختم دیگه پیداش نکردم و انگار از بقیه الله رفته بود. دوست داشتم اون شب پر اضطراب رو باهاش یاد آوری کنم و حدسی که از دراز نکشیدنش تو ذهنم می گشت رو ازش بپرسم (که نشد) صبح تو گرگ و میش قبل روشن شدن هوا و قضا شدن نماز، گروهانی که من و مجبد پازوکی و حمید رضایی بهش ماموربودیم ( گمونم گروهان عابس از حبیب بود و فرمانده اش شهید ابراهیم خلج بود) از کانال بیرون زدیم و در ستونی نه چندان منظم با عجله و دولا و بدو بدو رفتیم به سمت پدهای مقطعی تا برای شروع پاتک موضع بگیریم. از خاکریز قهوه ای و مرطوب تازه احداث شده رد شدیم و رسیدیم به پد مقطعی ها. به پد که نزدیک می شدیم با ستونی از نیروهایی که دیشب پشت پد موضع داشتند تلاقی کردیم و ما جایگزین آنها می شدیم و نفهمیدم برای کدام گردان بودند. پشت پد که رسیدیم اضطراب و عجله و انتظار مبهمی در همه موج می زد. شهید خلج چند بار بلند داد زد تا هوا روشن نشده از هر سنگر به نوبت یکی پشت پد سرک بکشه. نفرات عراقی [در سایه امنیت تانک ها ] خودشون رو می چسبوندن به دژ و تا شب به این طرف نارنجک می اندازن و ازمون تلفات می گیرن. وقتی روی دژ ( پد مقطعی) سر و سینه ام را بالا کشیدم تا سرک بکشم، دشت روبرو پر از تانک بود و جرات نکردم خیلی نگاه کنم و احتمال دادم دیدن تعداد تانک ها روحیه ام را خراب کند. روی دژ اونقدر تیر میومد که وقتی سر و سینه ام رو یک لحظه بالا کشیدم تا به پشت دژ نظری کنم اون قدر تیر کنار صورتم به روی دژ می خورد که گرد و خاک رو به سر و صورت و گردنم می پاشید.
🌸 کانال ماهی شلمچه ۲ 🌸 با راهنمایی حاج مهدی محبی عزیز اسامی دو نفر دیگر را نیز به فیلم پریروز اضافه کردم که یکی از آنها سردار رضا فرزانه هست که سال ۹۴ در نبرد با داعش در سوریه به شهادت رسید. شهید فرزانه در نبرد شلمچه از فرماندهان واحد ادوات و تیپ ذوالفقار لشگر حضرت رسول بود که به اتفاق سردار کمال آبادی وضعیت منطقه را بررسی می کنند. نیز خاطره ای که از شهید حاج محسن دین شعاری یادم افتاد. در بالای دژ قبل کانال ماهی کنار سنگر تخریب منطقه درگیری را تماشا می کردیم و از حضور عدنان خیرالله وزیر دفاع عراق در منطقه صحبتی به میان آمد. شب هم داخل سنگر راجع به حضور خود عدنان خیرالله داخل تانک برای فرماندهی پاتک گفتگو بود. می توان گفت عدنان خیرالله قوی ترین ژنرال عراق بود و که مدت کوتاهی بعد از جنگ با دسیسه صدام در حادثه ای ساختگی (گمانم سقوط هلی کوپتر) کشته شد.