🌸 عید قربان 🌸
۱۵ مرداد ماه سال ۱۳۶۶ مصادف با عید قربان بود. روزی که بنده ای از بندگان شایسته خدا بخاطر حضور موثرش در جنگ از نوبت حجش گذشت و عازم مناطق عملیاتی شد.
در آخرین مرخصی به همراه برادر بزرگترش ( حاج صمد) وسط هفته و در خلوتی صبح بهشت زهرا به مزار والدین و اهل قبور و شهدا رفت. آخر سر که به قبر معاون لشگر شهید علیرضا نوری رسید بعد از فاتحه، بالای سر گور خالی کناری نشست.
مدتی به فکر فرو رفت و با صدای آرام خطاب به برادرش گفت؛
"بزودی در اینجا دفن خواهم شد. ولی وقتی جنازه ام آمد برای رسیدن به این قبر هیچ تلاشی نکن تا بدانی خبری که بهم داده اند درست است ".
چند هفته بعد در ازدحام و شلوغی مراسم تدفین، حاج صمد به کلی این خبر فراموشش شده بود. شب در آشپزخانه منزل مشغول ریختن چای برای میهمانان بود که تازه یادش افتاد و حاج محسن آن شب در گوری که خبرش را داد آرمیده بود.
🌸 تلخ ترین خاطره 🌸
حاشیه کانال پرورش ماهی شلمچه در آن طرف، دژ بلندی بود که در دل آن دژ عراقی ها کانالی کنده بودند به اندازه قد انسان. محور گردان شهادت در کربلای هشت داخل همان کانال بود و تا صبح درون کانال درگیر بودیم و پیش می رفتیم. بیشتر مسیر را ناچار شدیم روی جنازه ها حرکت کنیم.
در شروع درگیری فقط عراقی بودند ولی در ادامه جنازه های خودمان هم زیر پا می ماند.
دم صبح که هوا گرگ و میش بود زمان الحاق با گردان میثم به تاخیر می افتاد و این نگرانی بود که با روشن شدن هوا هر دو گردان وسط عراقی ها گیر بیفتیم (من تخریبچی گردان شهادت بودم).
وقتی پیشروی در سر ستون گیر می کرد بهترین وسیله نارنجک بود. چند بار از فانوسقه جنازها بدون توجه به اینکه ایرانی اند یا عراقی نارنجک جمع کردیم و دست بدست به سر ستون رسید.
وقتی پیشروی در سر ستون گیر می کرد لحظاتی بطور پا مرغی و مچاله پشت سر هم بهم می چسبیدیم و سرمان را پائین و به کمر نفر جلویی می چسباندیم در حالی روی انبوهی از جنازه نشسته بودیم. پاهایم روی شانه های عراقی ای که دمر افتاده بود قرار داشت و زیر پایم چند بار تکان خورد و هنوز جان داشت ولی چاره ای نداشتم و کیپ هم همانطور نشسته بودم. پشت سرم مرد میانسالی از گردان شهادت بود که نمی دانم از کجا تیری به او خورد و با چند نفس عمیق از ته گلو، جان داد. همان طور مچاله و نشسته مانده و بخشی از وزنش به کمرم افتاده بود. اصلا امکان توجه و رسیدگی نبود و فقط با عجله باید به گردان میثم می رسیدیم.
جلوتر که رفتیم کف کانال، شهیدی رو به آسمان افتاده و زانوهای خمش را به دیواره کانال تکیه داده بود .
سرش به طرف ما بود و زانوهای بلند و شرایطش طوری بود که به ناچار هر که می خواست عبور کند باید روی سینه فراخش که تمام کف کانال را پر کرده بود پا می گذاشت.
چند بار از روی سینه اش رفت و آمد کردم. نزدیک روشن شدن هوا لخظاتی نگاهش کردم. دکمه های پیراهن نظامی روی سینه اش در اثر رفت و آمد نزدیک بود کنده شود. چهره سفید و زیبایی داشت. با موهای صاف و ریش مرتب و مشگی. قامت تنومندی داشت و سینه پهن و اندام چهارشانه اش کف کانال را پوشانده بود. در آن شرایط اضطرار اصلا نمی شد تکه زمینی را کنارش یافت تا پا روی زمین گذاشت.
به گردان میثم که از داخل کانال رسیدیم و الحاق دادیم، سمت راستمان کانال ماهی بود و طرف چپمان دشت صاف و پر از خاکریزی که منتهی می شد به بصره و پتروشیمی و دکل های بصره به خوبی دیده می شد. سمت چپ پر بود از عراقی ها که بیشترشان با زیر پیراهن سفید می خواستند اسیر شوند ولی بین ما و نفرات در حال جنگ خودشان، گیر افتاده بودند. آفتاب بالا آمده و هوا کاملا روشن بود ولی هنوز جای پا محکم نکرده و به اصطلاح تثبیت نشده بودیم. کسی دلش نمی آمد به طرف عراقی های آواره بیرون کانال که نمی دانستند کدام طرف پناه بگیرند شلیک کند. اگر پشت سر ما داخل کانال می ریختند احتمال داشت از پشت قیچی شویم. زیرا کف کانال و زیر پا و اطراف کانال پر از سلاح بود و حتی قطار فشنگ به تیربارها وصل و آویزان و کاملا آماده شلیک بود. از روبرو و چپ توسط کسانی که قصد اسیر شدن نداشتند به سمت کانال شلیک می شد. در عقب جلو دویدن ها و تمام هوش و حواس به بیرون کانال داشتن، با اسلحه آماده شلیک، چشم به جایی دوخته بودم که ناگهان جنازه زیرپایم نفس عمیقی کشید و قفسه سینه اش پائین رفت. یک لحظه با تعجب نگاه کردم دیدم روی سینه همان جوان زیبا و سینه ستبر ایستاده ام.با نگرانی سریع پائین پریدم. صورتم را به صورت خاکی و سفیدش نزدیک کردم و هر چه نگاهش کردم اندام دلربا و چهره زیبا و مژه های خاکی و قشنگش تکانی نخورد. آیا آخرین رمق جانش با وزن هیکل من به در آمد. دهها نفر روی سینه جوانمردانه اش بارها با پوتین پا گذاشته بودیم. آیا تمام مدت او زنده بوده؟
هر چه بود پاسخش به قیامت افتاد و با مقداری عقب نشینی از پیشانی درگیری جنازه با غیرتش به همراه بقیه شهدا جا ماند. بعد از برگشتن به عقب تا چند روز ناراحت بودم و یادم نیست کدام یک از بچه های دسته شاید آقا مرتضی مرادی با شنیدن موضوع و مشاهده غصه ام گفت، شش هایش پر از هوا بود و با وزن تو هوایش خالی شده و از قبل جان داده بود.
چه پیکرهای با غیرتی به خاک افتادند تا دشمنی ناپاک روی خاک ما پای نگذارد.
🌸 جان پدر کجاستی 🌸
وقتی انفجاری شدید، ده ها نفر از افغانستانی ها را در محل تحصیل شان بخاک و خون کشید در گوشه ای از آشفتگی انفجار گوشی دختر کشته شده ای پیدا شد که پدر بی خبرش پس از بارها تماس بی پاسخ در پیامک برایش نوشته بود "جان پدر کجاستی؟"
لعنت بر جهل و فقر و تعصب.
مغبوض ترین چهره ای که هدفمند و موثر توسط تکفیری ها از دین رحمت و روشنایی در دنیا به نمایش گذاشته می شود.
کودکان کارگر ساختمانی افغانستانی در طرشت که برای اولین بار در عمرشان با مفاهیم ریاضی آشنا می شوند. در کمتر از سه ماه و یک شب در میان و فقط شبی یک ساعت در زیر زمین یکی از ساختمان هایی که با دسترنجشان ساخته شده چهار عمل اصلی را به راحتی حل می کنند. امشب یاد آوری ضرب بود و پریشب تقسیم چند رقمی اعشاری را بخوبی حل می کردند.
از راست؛
مرتضی شادکام
اکبر حیدری
سید قاسم ساداتی
اردوگاه تاکتیکی کارون
ایام عملیات کربلای ۵
صحنه هایی کوتاه از شلمچه و کانال ماهی و حاج علی فضلی حفظه الله و شهید یدالله کلهر.
و فیلم بسیار کوتاه از دژ آنطرف کانال ماهی و سردار حاج مهدی محبی عزیز نشسته در سنگر پشت دژ.