صلی الله علیک یا سیدالشهدا (ع)
با تبریک میلاد پر سعادت سیدالشهدا (ع) و روز پاسدار و زاد روز تولد قمر بنی هاشم (ع) و روز جانباز
خاطره تکراری یکی از دوستان جانباز را که بعد از سی سال ویلچر نشینی مظلومانه به جمع شهدا پیوست را ارسال می کنم.
خدا یا به حرمت سیدالشهدا و یاران دلاورش که خون قلب خویش را نثار کردند ما را هم ثابت قدم و میهن عزیزمان را از شر اهریمنان در امان بدار.
خود ز فلک برتریم
وز ملک افزونتریم
زین دو چرا نگذریم
منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا
عالم خاک از کجا
بر چه فرود آمدید
بار کنید این چه جاست
معمولا هر جا علی اکبر عدل بود شوخی و خنده را هم با خود می آورد.
عصر یک روز خوش بهاری با دوربینش جلوی چادر دسته ما آمد .
عکس اول معمولی و با خنده بود.
اکبر عدل آنقدر خوش اخلاق و بذله گو بود که وقتی با اصابت تیری به کمرش نقش زمین شد ، هر چه بچه ها را صدا زد که نمی توانم بلند شوم و تیر خوردم تا چند دقیقه همه فکر می کردند شوخی می کند . با اصابت همان تیر نزدیک سی سال ویلچر نشین شد. یعنی از زمستان 63 در عملیات بدر . گمانم آنروز هجده سال بیشتر نداشت که برای همیشه قطع نخاع شد .
بعد از قطع نخاع شدن عدل و پس از جنگ گاهگاهی موفق به دیدارش می شدم .
سال 83 با هم بیمارستان ساسان بستری بودیم . من طبقه نهم بودم و عدل طبقه ششم .
علاوه بر بیماری های متعددش ، کلیه اش هم به مشگل جدی خورده بود . صبحها که وقت ملاقات نبود ، اگر سرم نداشتم پیش اکبر می رفتم . اتاق ها دو تخته بود و هم اتاقی اکبر جانباز اعصاب و روان بد حالی بود که قبلا در برنامه تلوزیون او را دیده بودم . جانبازی که حافظه اش را از دست داده بود و در حیاط بیمارستان اعصاب و روان صدر از او برنامه ای ضبط کرده بودند .
سر بی مو و عینک ته استکانی داشت که با شهید چمران همرزم بوده . فقط مادرش به عیادتش می رفت . خبر نگار پرسید خبر داری امام فوت کرده و بزحمت یادش آمد .
خبرنگار پرسید چه کسی بجایش رهبر شده ؟
با لکنت چند بار گفت خا.خا.خا. خا...
خبرنگار کمکش کرد و گفت خامنه ای
حانباز گفت بله بله دوسش دارم .
در حیاط برفی و غم گرفته بیمارستان صدر .
شاید دوستان این مستند را دیده باشند .
به هر صورت به اکبر گفتم همانی است که در برنامه ای برایش ساخته بودند ؟
اکبر گفت بله اینجا فقط خواب است .
نمی دانم چه گرفتاری داشت و چرا زیر تختش مقدار زیادی ادرار روی زمین ریخته بود و تمام اتاق بو می داد .
دو پرستار مرد با دلخوری و غرغر وارد اتاق شدند . دستشان وسایل نظافت و تی طناب کنفی بود که رطوبت را جذب می کرد .
بزبان ترکی غر غر می کردند و به خودشان و حانباز آه و نفرین می کردند .
دقایقی پس از رفتن پرستاراها دکتر جوانی در را باز کرد و همانطور که با موبایلش سخت مشغول گفتگو بود پیش تخت اکبر آمد . کروات بد رنگ سبز روشن و کت تنگ مشگی با راه راه سفید به تن داشت . نیم نگاهی به برگه آویزان به تخت اکبر انداخت و سوال کوتاهی هم پرسید . همانطور که به صحبت گرمش به موبایل ادامه می داد از اتاق خارج شد . در حال خروج اکبر با دلخوری گفت همین ؟
دکتر که بطرف در می رفت حتی سوال اکبر عدل را نشنید .
بعد از رفتنش عدل سری تکان داد و گفت از صبح منتظرش بودم و خدا می داند چقدر پول این ویزیت نصفه نیمه اش می شود .
ملاقات بعدی ام عدل گفت جانباز هم اتاقی ام که آنروز دیدی مرد .
حالم گرفته شد و حتی نمی دانم چرا اکبر از لفظ شهادت استفاده نکرد .
مهر 91 بهشت زهرا در مراسمی همدیگر را دیدیم . گمانم شنیده بود بابت بیماری روحیه خوبی ندارم . صدایم کرد و با تبسمی حالم را پرسید . پس از روبوسی و احوالپرسی سفره دلم را باز کردم . دستم در گچ بود و با نگرانی بیماری ام را جزئیات کامل تعریف کردم . انگشتان دستش را به نشانه عدد پنج باز کرد و با لبخندی گفت نگران نباش قول می دهم حداکثر تا پنج سال دیگر زنده ایم و تا آن زمان تمام مشگلات حل شده و زیر خاک آرمیده ایم .
کمتر از یکسال بعد یعنی شهریور 92 شنیدم مدتی است در آی سی یوی بیمارستان ساسان بستری است . برای ملاقات کوتاه به نوبت اجازه می دادند . کاوری روی کفشم کشیدم و داخل بخش شدم . دختر برادرش همراه شوهرش کنار تخت اکبر بودند . حال مناسبی نداشت . علاوه بر سرم کیسه ای خون هم به رگش وصل بود . پس از دیده بوسی مرا به بستگانش معرفی کرد . بعد رو به من عدد پنج را با دستش نشان داد و با تبسمی گفت چقدر مانده . بغض گلویم را گرفت و بزحمت پیش برادر زاده اش از سرازیر شدن اشگم جلو گیری کردم .لبخند تلخی زدم و دستش را در دستم گرفتم . خواستم ببوسم که دستش را کشید و توانستم بازویش را ببوسم . نگهبان بخش بعد از دقایقی صدایمان کرد تا آنجا را ترک کنیم و این آخرین دیدارم بود .
چند ماه بعد ، یعنی زمستان 92 یک شب از چند نفر پیامک رسید که حاج اکبر به لقاءالله پیوست . صبح تنها بودم . لباس پوشیدم که عازم بهشت زهرا شوم . هر چه تلاش کردم نتوانستم راهی شوم و بسیار غمگین بودم . چند ساعت را با تردید سپری کردم و توان شرکت در مراسم دفنش را نداشتم . ظهر خبر شهادتش از تلوزیون پخش شد و مختصری از زندگی و درد و رنجش را به تصویر کشید . نگاه در چشمانش خجالت آور بود . مسخره بود در محضر کوهی از صبر و درد و تحمل ، من بی تابی ها و بی ظرفیتی ام را با جزئیات تعریف می کردم . او کمتر از یکسال و نیم از پنج سالی را گفته بود میهمان مظلوم این دنیا بود.