eitaa logo
شاهد
112 دنبال‌کننده
91 عکس
81 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایت یکی از خیل جوانمردان این آب و خاک. وطن یعنی هویت، اصل، ریشه سرآغاز و سرانجامِ همیشه وطن یعنی زلال چشمه پاک وطن یعنی درخت ریشه در خاک وطن یعنی شب رحمت شب قدر شب جوشن شب روشن شب بدر وطن یعنی گذشته حال فردا تمام سهم یک ملت ز دنیا https://eitaa.com/shahed27
🌸 شب هجران 🌸 همرزم بسیار با تقوا و مودب و مهربانی داشتیم به اسم آقا مرتضی دین شعاری. برادر زاده شهید حاج محسن دین شعاری معاون گردان تخریب. از بعد جنگ از نزدیک ترین محافظان رهبر شهید که شنیدم تا پشت در اتاق کار آقا مراقب ایشان بود. دو هفته قبل هنگام برگشت از ختم خواهر مرحوم یکی از بچه های تخریب با حاج صمد دین شعاری ( یعنی عموی آقا مرتضی ) و آقا سید کاکایی و احمد آقا خلیل آبادی داخل یک ماشین بودیم و ذکر خیرش شد. به حاج صمد اصرار کردم آقا مرتضی را راضی کند در یکی از دورهمی ها بیاید و دلمان برایش تنگ شده. دیشب فهمیدم محبت حضرت آقا برای کسی که این قدر نزدیکش بوده اتفاق عجیبی را رقم زده شهادتش را تاب نیاورده و با سکته به مرادش ملحق شده است. گر متفرق شود خاک من اندر جهان باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست
🌸 خدای پشت تانکها 🌸 زیر جاده آسفالت فاو _ ام القصر گیر افتاده بودیم. در تاریکی از رگبار تیرهای آن طرف جاده نمی توانستیم سرمان را بلند کنیم. از صدای جیر جیر شنی تانک هایی که پشت جاده در فاصله سی چهل متری مانور می کردند و حرکتشان زمین زیر ما را می لرزید بند دلم پاره می شد. به شیب زیر جاده چسبیده بودیم و هیچ راه فراری نبود. پشت سر باتلاق وسیعی شبیه به دشت بود که به خور عبدالله وصل می شد. برای انهدام پل بتنی روی اتوبان فاو _ ام القصر فقط وسایل انفجار داشتیم و بنا نبود با دشمن درگیر شویم. گردان ها بشدت درگیر بودند و پیشروی می کردند تا وانت های پر از مهمات ما به پل برسد.
تیربارها با ضرباهنگ دلهره آوری تیرهای رسام را بالای سرمان گسیل می کردند. بین صدای گوشخراش جیرجیر شنی تانک ها و وز وز تیرها فریاد شهید علیرضا سلطان محمدی را شنیدم که داد می زد؛ "محمودوند آر پی جی تانک ها اومدن بالا سرمون" ( شهید علی محمودوند فرمانده گروهان ما بود). کاری از دست کسی بر نمی آمد و بین این همه حادثه و اتفاق ابراهیم نصیرزاده مثل کسی که چیزی نمی شنید کنارم به پهلو دراز کشیده و چشمانش را بسته بود. با آرامش رشگ بر انگیزی انگار جمجمه اش را به خدا سپرده بود. ناگهان دو سه تانک از پشت سر از شیب اتوبان بالا کشیدند و روی جاده آمدند. در تاریکی دیدن جثه تانک ها در افق آسمان اضطرابم را به اوج رساند. با تمام وجود منتظر شلیک شان بودم که ناگهان با چند انفجار شدید همه جا آتش گرفت. تانک ها خودشان هدف قرار گرفتند و در آتش سوختند. دو ستون از بچه های خودمان را دیدم که از لابلای آتش به طرف می آمدند. از دیدن آنها آن قدر ذوق کردم که حساب نداشت. به ما که رسیدند سر یکی از ستون ها شهید رضا دستواره معاون لشگر بود و ستون دیگر شهید رضا ایلیات یکی از فرمانده گروهان های گردان انصار. نوجوانی ریز نقش شانزده هفده ساله بودم و همان موقع در دلم گفتم؛ ای داد بی داد باید در توحیدم شک کنم. چرا قبل از رسیدن ستون بچه ها این قدر ترسیدم. خدای پشت تانک ها این طرف هم پیش ما بود. الآن هم با صدای انفجار بمب دشمن آمریکایی صهیونی یقین دارم خدای پشت تانک ها همین جا پیش ماست.
بجز مجید جهروتی زاده و حمید شهریاری که سه چهار شب قبلش کنار همین اتوبان تیر خوردند و شهید شدند بقیه افراد عکس آن شب خاطره حاضر بودند.
خاطره تکراری زیر را یکی دو هفته قبل از شهادت حضرت آقا فرستاده بودم. خاطره ای مناسب امشب و روز قدس و خواب نامه ای در دست رهبر به امضای امام زمان (عج) دوستی بعد از ارسال خاطره، فیلمی از سخنرانی آقای عبداللهی از ورامین را برایم فرستاد که شبیه فرد موضوع خاطره است و منتظرم شماره اش را برایم پیدا کند. بقول شهید سید حسن نصرالله رضوان الله تعالی؛ بسم الله الرحمن الرحیم قَطعاً سَنَنتَصِرُ
🌸 سفر کربلا 🌸 آبان ماه سال ۸۲ تازه چند ماه از سقوط صدام ملعون می گذشت. پراکنده و خود جوش عده ای به زیارت عتبات می رفتند. بدون ویزا و پاسپورت و بعضی ها هم گیر افتاده بودند. توسط همکار و دوست نزدیکم احمد آقا خلیل آبادی مطلع شدم بناست سه چهار اتوبوس از جمع همکاری از جاهای مختلف تهران با قیمت ۱۳۰ هزار تومان با هماهنگی سازمان حج و با برگه گذرنامه دسته جمعی بصورت قانونی راهی عراق شود. دهه آخر ماه رمضان بود و با اشتیاق و عجله ثبت نام کردیم و کمتر از سه روز بعد داخل اتوبوس و در مسیر کربلا بودیم. از محل کار ما سه نفر بودیم که همه جا با هم می چرخیدیم. من و احمد و حاج عباس سلیمی. من قبلا زمان صدام زیارت رفته بودم ولی احمد و حاج عباس دفعه اولشان بود. پای حاج عباس مجروح شدید زمان جنگ بود و با وزن زیادش بسختی راه می رفت. من هم آن ایام بیشتر وقت ها تنگ نفس داشتم و با تحرکی سنگین کارم به بستری و بیمارستان می کشید. احمد پاسوز ما دو نفر بود و همه جا تو جابجایی ها و هتل و اتوبوس آخرین نفرات بودیم.
با رسیدن به کربلا تا بجنبیم اتاق های هتل پر شد. حکومت مرکزی عراق تازه سقوط کرده و همه جا آشفته بازاری بود. آسانسور هتل خراب بود و برق هم دائما می رفت. اتاق ها طبقه سوم بود و رفت آمد خیلی دشوار. تا اتاق پیدا کنیم همه جا توسط اعضای اتوبوس ها پر شد. بجز سه نفر خودمان از آن جمع صد و چند نفره به زحمت اسم سه چهار نفر را بلد بودم. فقط ما غریبه بودیم و بقیه انگار همدیگر را خیلی خوب می شناختند. مدیر کاروان برادر کوچکتر حجت الاسلام محسن قرائتی بود. آن زمان چهل و چند ساله و غیر مدیر کاروانی حج و زیارت، محل کارش سازمان بسیج دانش آموزی بود.