🌸 خدای پشت تانکها 🌸
زیر جاده آسفالت فاو _ ام القصر گیر افتاده بودیم. در تاریکی از رگبار تیرهای آن طرف جاده نمی توانستیم سرمان را بلند کنیم. از صدای جیر جیر شنی تانک هایی که پشت جاده در فاصله سی چهل متری مانور می کردند و حرکتشان زمین زیر ما را می لرزید بند دلم پاره می شد.
به شیب زیر جاده چسبیده بودیم و هیچ راه فراری نبود. پشت سر باتلاق وسیعی شبیه به دشت بود که به خور عبدالله وصل می شد.
برای انهدام پل بتنی روی اتوبان فاو _ ام القصر فقط وسایل انفجار داشتیم و بنا نبود با دشمن درگیر شویم. گردان ها بشدت درگیر بودند و پیشروی می کردند تا وانت های پر از مهمات ما به پل برسد.
تیربارها با ضرباهنگ دلهره آوری تیرهای رسام را بالای سرمان گسیل می کردند. بین صدای گوشخراش جیرجیر شنی تانک ها و وز وز تیرها فریاد شهید علیرضا سلطان محمدی را شنیدم که داد می زد؛
"محمودوند آر پی جی تانک ها اومدن بالا سرمون"
( شهید علی محمودوند فرمانده گروهان ما بود).
کاری از دست کسی بر نمی آمد و بین این همه حادثه و اتفاق ابراهیم نصیرزاده مثل کسی که چیزی نمی شنید کنارم به پهلو دراز کشیده و چشمانش را بسته بود.
با آرامش رشگ بر انگیزی انگار جمجمه اش را به خدا سپرده بود.
ناگهان دو سه تانک از پشت سر از شیب اتوبان بالا کشیدند و روی جاده آمدند.
در تاریکی دیدن جثه تانک ها در افق آسمان اضطرابم را به اوج رساند.
با تمام وجود منتظر شلیک شان بودم که ناگهان با چند انفجار شدید همه جا آتش گرفت. تانک ها خودشان هدف قرار گرفتند و در آتش سوختند. دو ستون از بچه های خودمان را دیدم که از لابلای آتش به طرف می آمدند.
از دیدن آنها آن قدر ذوق کردم که حساب نداشت.
به ما که رسیدند سر یکی از ستون ها شهید رضا دستواره معاون لشگر بود و ستون دیگر شهید رضا ایلیات یکی از فرمانده گروهان های گردان انصار.
نوجوانی ریز نقش شانزده هفده ساله بودم و همان موقع در دلم گفتم؛
ای داد بی داد باید در توحیدم شک کنم. چرا قبل از رسیدن ستون بچه ها این قدر ترسیدم. خدای پشت تانک ها این طرف هم پیش ما بود.
الآن هم با صدای انفجار بمب دشمن آمریکایی صهیونی یقین دارم خدای پشت تانک ها همین جا پیش ماست.
خاطره تکراری زیر را یکی دو هفته قبل از شهادت حضرت آقا فرستاده بودم.
خاطره ای مناسب امشب و روز قدس و خواب نامه ای در دست رهبر به امضای امام زمان (عج)
دوستی بعد از ارسال خاطره، فیلمی از سخنرانی آقای عبداللهی از ورامین را برایم فرستاد که شبیه فرد موضوع خاطره است و منتظرم شماره اش را برایم پیدا کند.
بقول شهید سید حسن نصرالله رضوان الله تعالی؛
بسم الله الرحمن الرحیم
قَطعاً سَنَنتَصِرُ
🌸 سفر کربلا 🌸
آبان ماه سال ۸۲ تازه چند ماه از سقوط صدام ملعون می گذشت. پراکنده و خود جوش عده ای به زیارت عتبات می رفتند. بدون ویزا و پاسپورت و بعضی ها هم گیر افتاده بودند.
توسط همکار و دوست نزدیکم احمد آقا خلیل آبادی مطلع شدم بناست سه چهار اتوبوس از جمع همکاری از جاهای مختلف تهران با قیمت ۱۳۰ هزار تومان با هماهنگی سازمان حج و با برگه گذرنامه دسته جمعی بصورت قانونی راهی عراق شود. دهه آخر ماه رمضان بود و با اشتیاق و عجله ثبت نام کردیم و کمتر از سه روز بعد داخل اتوبوس و در مسیر کربلا بودیم.
از محل کار ما سه نفر بودیم که همه جا با هم می چرخیدیم.
من و احمد و حاج عباس سلیمی. من قبلا زمان صدام زیارت رفته بودم ولی احمد و حاج عباس دفعه اولشان بود. پای حاج عباس مجروح شدید زمان جنگ بود و با وزن زیادش بسختی راه می رفت. من هم آن ایام بیشتر وقت ها تنگ نفس داشتم و با تحرکی سنگین کارم به بستری و بیمارستان می کشید.
احمد پاسوز ما دو نفر بود و همه جا تو جابجایی ها و هتل و اتوبوس آخرین نفرات بودیم.
با رسیدن به کربلا تا بجنبیم اتاق های هتل پر شد.
حکومت مرکزی عراق تازه سقوط کرده و همه جا آشفته بازاری بود. آسانسور هتل خراب بود و برق هم دائما می رفت. اتاق ها طبقه سوم بود و رفت آمد خیلی دشوار.
تا اتاق پیدا کنیم همه جا توسط اعضای اتوبوس ها پر شد.
بجز سه نفر خودمان از آن جمع صد و چند نفره به زحمت اسم سه چهار نفر را بلد بودم. فقط ما غریبه بودیم و بقیه انگار همدیگر را خیلی خوب می شناختند.
مدیر کاروان برادر کوچکتر حجت الاسلام محسن قرائتی بود. آن زمان چهل و چند ساله و غیر مدیر کاروانی حج و زیارت، محل کارش سازمان بسیج دانش آموزی بود.
ساک ها را همکف هتل سپردیم و از بی جایی تا صبح داخل حرم سیدالشهدا ع و حضرت عباس ماندیم. سوز شبانه اواخر پائیز عراق، استخوان سوز بود و هنگام چرخیدن بیرون حرم ها خیلی سردمان شد. صبح آفتاب زده بود که برگشتیم. مثل آواره ها بودیم و ظهر وقت ناهار در سالن غذاخوری هتل مدیر کاروان را پیدا کردیم. سر میزی ناهارش را خورده بود و داشت با چند نفر گپ می زد. سه نفری با دلخوری کنارش نشستیم و گفتیم این چه وضعی ایه. تا صبح نخوابیدیم و امشب که شب جمعه است می خواهیم استراحت کنیم بعدش زیارت بریم.
با تعجب پرسید چطور بی جا بودید؟ مقداری فکر کرد و گفت دیشب آخرین اتاق طبقه سوم راهروی سمت چپ گمانم چند نفر زرنگ بازی در آوردند و اتاق را از من گرفتند ولی خودشان در اتاق های دیگر پیش دوستانشان خوابیدند.
با دلخوری از پله ها بالا رفتیم و در زدیم ولی کسی در اتاق را باز نکرد.
برگشتیم پائین و گفتیم در بسته هست. گفت از لابی هتل بپرسید اگر کلید آنجا نباشد یعنی حتما کسی از داخل در را باز نمی کنند. آنقدر در را با لگد بزنید تا باز شود. در لابی کلید جای خودش نبود. ما هم دلخور و خسته طبقه سوم برگشتیم و شروع کردیم به لگد زدن. جوری که از اتاق کناری کسی بیرون آمد و شروع کرد به اعتراض. من هم صدا بلند کردم و کار به درگیری نزدیک شد که چند نفر مانع شدند.
ما را که از هم جدا کردند صدایش را می شنیدم که به اطرافیانش می گفت بابا کسی که تو این اتاق است آنقدر فرد محجوب و آقا و خوش اخلاقیه اگه برگرده با دیدنش خودتان خجالت می کشین. کفشی خریده بود و سر میز غذا خوری متوجه اشتباهی در حساب و کتاب شد. با عجله بیرون رفت تا مغازه بسته نشده. عجله داشت یادش رفته کلید را به لابی بده. هنوز اوضاع ملتهب بود که از پله بالا آمد. موضوع را متوجه شد بارها عذرخواهی کرد و روی خوش و سیمای دلنشین و افتادگی عجیبش همان لحظه اول خجالت زده ام کرد. حدودا چهل ساله بود.
بدون اینکه تقصیری داشته باشد دو سه نفر با گذاشتن ساک و حضور اولیه شان جا را اشغال کرده ولی جای دیگر پیش دوستان خود جا پیدا کرده و خوابیده بودند. صبح برگشته و ساکشان را برده بودند. او چشم انتظار آنها شب تنها خوابیده بود.
داخل اتاق احوالپرسی و صحبت های صمیمی شروع شد. حاج عباس روبروی او روی زمین نشست و پای مجروحش را دراز کرد. احمد هم روی تختی روبروی او نشست.
من از زور خستگی روی تخت کناری رو به همه دراز کشیدم. وقتی بعد احوالپرسی معمولی حرف های های شیرین و سرشار از معرفت آن شخص شروع شد بقیه با دقت گوش می کردند.
اطلاعات خوب سیاسی داشت و اوضاع منطقه را خیلی خوب تحلیل می کرد. کلام سلیس و دلنشینش آمیخته به معنویت و ایمان عمیق بود و تسلط عجیبی به احادیث و تاریخ داشت.
احمد و حاج عباس گاهی لابلای حرف هایش سوالی می پرسیدند.
هر چه تلاش می کردم در حالت دراز کش چشمانم را باز نگه دارم و از حرف های شنیدنی اش بهره ببرم موفق نمی شدیم و دائما چرت می زدم و گاهی گوشم می شنید و با اشتیاق فراوان بطور گسسته چیزهایی به گوشم می خورد.
از تحلیل حال و آینده عراق بعد از سقوط صدام حرف ها به علایم ظهور کشید و آنقدر شیرین و مستند با جزئیات از روایات تعریف می کرد که بین خواب و بیداری اتفاق شیرین و عجیبی را بین غلبه خواب و تلاش برای بیدار ماندن تجربه می کردم.
اسم آن فرد عبدلی یا عبداللهی بود و در سازمان بسیج دانش آموزی کار می کرد. داخل اتوبوس ما نبود و طول مسیر هیچ ملاقات و تماسی با او نداشتیم.
فردای آن روز آخرین جمعه ماه رمضان و روز قدس بود. صحبت شد که در ایران امشب رهبر طبق روال هر سال به مناسب روز قدس بیانیه ای خواهد داد. عبداللهی مطلبی راجع به بیانیه رهبر گفت که تا دقایقی سکوت اتاق را فرا گرفت.
گفت دو سال قبل، شب روز قدس بیانیه رهبر از تلوزیون پخش می شد که در دلم اظهار خستگی و بی حوصلگی کردم. تا آخر گوش کردم ولی پیش خود گفتم
ای بابا از این حرف های تکراری و دشمن دشمن، خود آقا خسته نشده؟
هر سال تکرار مکررات
در همین فکر خوابیدم.
نزدیک سحر خواب ایشان را دیدم که وارد اتاقم شد. غافلگیر شدم و مانند مسخ شده ها قدرت تکلم نداشتم.
با ترس گفتم سلام آقا
با لبخندی پرسید
تو هم دیگه از پیام های من خسته شدی؟
با دستپاچگی گفتم
بله آقا؟
نامه ای به دستم داد که با خط زیبا نوشته شده بود. شروعش با بسم الله الرحمن الرحیم بود. متنی حدود یک صفحه که با کمی جابجایی و پس و پیش، همان پیامی بود که قبل خواب از تلوزیون شنیده بودم.
آخر نامه به جای امضا با خط زیبا نوشته شده بود
حجت ابن الحسن.
خجالت زده و بریده بریده گفتم
ببخشید آقا
و از خواب بیدار شدم.
تا چند دقیقه سکوت سنگین و خوشایندی حاکم شد و کسی حرفی نمی زد.