eitaa logo
شاهد
112 دنبال‌کننده
91 عکس
81 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خاطره تکراری زیر را یکی دو هفته قبل از شهادت حضرت آقا فرستاده بودم. خاطره ای مناسب امشب و روز قدس و خواب نامه ای در دست رهبر به امضای امام زمان (عج) دوستی بعد از ارسال خاطره، فیلمی از سخنرانی آقای عبداللهی از ورامین را برایم فرستاد که شبیه فرد موضوع خاطره است و منتظرم شماره اش را برایم پیدا کند. بقول شهید سید حسن نصرالله رضوان الله تعالی؛ بسم الله الرحمن الرحیم قَطعاً سَنَنتَصِرُ
🌸 سفر کربلا 🌸 آبان ماه سال ۸۲ تازه چند ماه از سقوط صدام ملعون می گذشت. پراکنده و خود جوش عده ای به زیارت عتبات می رفتند. بدون ویزا و پاسپورت و بعضی ها هم گیر افتاده بودند. توسط همکار و دوست نزدیکم احمد آقا خلیل آبادی مطلع شدم بناست سه چهار اتوبوس از جمع همکاری از جاهای مختلف تهران با قیمت ۱۳۰ هزار تومان با هماهنگی سازمان حج و با برگه گذرنامه دسته جمعی بصورت قانونی راهی عراق شود. دهه آخر ماه رمضان بود و با اشتیاق و عجله ثبت نام کردیم و کمتر از سه روز بعد داخل اتوبوس و در مسیر کربلا بودیم. از محل کار ما سه نفر بودیم که همه جا با هم می چرخیدیم. من و احمد و حاج عباس سلیمی. من قبلا زمان صدام زیارت رفته بودم ولی احمد و حاج عباس دفعه اولشان بود. پای حاج عباس مجروح شدید زمان جنگ بود و با وزن زیادش بسختی راه می رفت. من هم آن ایام بیشتر وقت ها تنگ نفس داشتم و با تحرکی سنگین کارم به بستری و بیمارستان می کشید. احمد پاسوز ما دو نفر بود و همه جا تو جابجایی ها و هتل و اتوبوس آخرین نفرات بودیم.
با رسیدن به کربلا تا بجنبیم اتاق های هتل پر شد. حکومت مرکزی عراق تازه سقوط کرده و همه جا آشفته بازاری بود. آسانسور هتل خراب بود و برق هم دائما می رفت. اتاق ها طبقه سوم بود و رفت آمد خیلی دشوار. تا اتاق پیدا کنیم همه جا توسط اعضای اتوبوس ها پر شد. بجز سه نفر خودمان از آن جمع صد و چند نفره به زحمت اسم سه چهار نفر را بلد بودم. فقط ما غریبه بودیم و بقیه انگار همدیگر را خیلی خوب می شناختند. مدیر کاروان برادر کوچکتر حجت الاسلام محسن قرائتی بود. آن زمان چهل و چند ساله و غیر مدیر کاروانی حج و زیارت، محل کارش سازمان بسیج دانش آموزی بود.
ساک ها را همکف هتل سپردیم و از بی جایی تا صبح داخل حرم سیدالشهدا ع و حضرت عباس ماندیم. سوز شبانه اواخر پائیز عراق، استخوان سوز بود و هنگام چرخیدن بیرون حرم ها خیلی سردمان شد. صبح آفتاب زده بود که برگشتیم. مثل آواره ها بودیم و ظهر وقت ناهار در سالن غذاخوری هتل مدیر کاروان را پیدا کردیم. سر میزی ناهارش را خورده بود و داشت با چند نفر گپ می زد. سه نفری با دلخوری کنارش نشستیم و گفتیم این چه وضعی ایه. تا صبح نخوابیدیم و امشب که شب جمعه است می خواهیم استراحت کنیم بعدش زیارت بریم. با تعجب پرسید چطور بی جا بودید؟ مقداری فکر کرد و گفت دیشب آخرین اتاق طبقه سوم راهروی سمت چپ گمانم چند نفر زرنگ بازی در آوردند و اتاق را از من گرفتند ولی خودشان در اتاق های دیگر پیش دوستانشان خوابیدند. با دلخوری از پله ها بالا رفتیم و در زدیم ولی کسی در اتاق را باز نکرد.
برگشتیم پائین و گفتیم در بسته هست. گفت از لابی هتل بپرسید اگر کلید آنجا نباشد یعنی حتما کسی از داخل در را باز نمی کنند. آنقدر در را با لگد بزنید تا باز شود. در لابی کلید جای خودش نبود. ما هم دلخور و خسته طبقه سوم برگشتیم و شروع کردیم به لگد زدن. جوری که از اتاق کناری کسی بیرون آمد و شروع کرد به اعتراض. من هم صدا بلند کردم و کار به درگیری نزدیک شد که چند نفر مانع شدند. ما را که از هم جدا کردند صدایش را می شنیدم که به اطرافیانش می گفت بابا کسی که تو این اتاق است آنقدر فرد محجوب و آقا و خوش اخلاقیه اگه برگرده با دیدنش خودتان خجالت می کشین. کفشی خریده بود و سر میز غذا خوری متوجه اشتباهی در حساب و کتاب شد. با عجله بیرون رفت تا مغازه بسته نشده. عجله داشت یادش رفته کلید را به لابی بده. هنوز اوضاع ملتهب بود که از پله بالا آمد. موضوع را متوجه شد بارها عذرخواهی کرد و روی خوش و سیمای دلنشین و افتادگی عجیبش همان لحظه اول خجالت زده ام کرد. حدودا چهل ساله بود.
بدون اینکه تقصیری داشته باشد دو سه نفر با گذاشتن ساک و حضور اولیه شان جا را اشغال کرده ولی جای دیگر پیش دوستان خود جا پیدا کرده و خوابیده بودند. صبح برگشته و ساکشان را برده بودند. او چشم انتظار آنها شب تنها خوابیده بود. داخل اتاق احوالپرسی و صحبت های صمیمی شروع شد. حاج عباس روبروی او روی زمین نشست و پای مجروحش را دراز کرد. احمد هم روی تختی روبروی او نشست. من از زور خستگی روی تخت کناری رو به همه دراز کشیدم. وقتی بعد احوالپرسی معمولی حرف های های شیرین و سرشار از معرفت آن شخص شروع شد بقیه با دقت گوش می کردند. اطلاعات خوب سیاسی داشت و اوضاع منطقه را خیلی خوب تحلیل می کرد. کلام سلیس و دلنشینش آمیخته به معنویت و ایمان عمیق بود و تسلط عجیبی به احادیث و تاریخ داشت. احمد و حاج عباس گاهی لابلای حرف هایش سوالی می پرسیدند. هر چه تلاش می کردم در حالت دراز کش چشمانم را باز نگه دارم و از حرف های شنیدنی اش بهره ببرم موفق نمی شدیم و دائما چرت می زدم و گاهی گوشم می شنید و با اشتیاق فراوان بطور گسسته چیزهایی به گوشم می خورد. از تحلیل حال و آینده عراق بعد از سقوط صدام حرف ها به علایم ظهور کشید و آنقدر شیرین و مستند با جزئیات از روایات تعریف می کرد که بین خواب و بیداری اتفاق شیرین و عجیبی را بین غلبه خواب و تلاش برای بیدار ماندن تجربه می کردم. اسم آن فرد عبدلی یا عبداللهی بود و در سازمان بسیج دانش آموزی کار می کرد. داخل اتوبوس ما نبود و طول مسیر هیچ ملاقات و تماسی با او نداشتیم. فردای آن روز آخرین جمعه ماه رمضان و روز قدس بود. صحبت شد که در ایران امشب رهبر طبق روال هر سال به مناسب روز قدس بیانیه ای خواهد داد. عبداللهی مطلبی راجع به بیانیه رهبر گفت که تا دقایقی سکوت اتاق را فرا گرفت. گفت دو سال قبل، شب روز قدس بیانیه رهبر از تلوزیون پخش می شد که در دلم اظهار خستگی و بی حوصلگی کردم. تا آخر گوش کردم ولی پیش خود گفتم ای بابا از این حرف های تکراری و دشمن دشمن، خود آقا خسته نشده؟ هر سال تکرار مکررات در همین فکر خوابیدم.
نزدیک سحر خواب ایشان را دیدم که وارد اتاقم شد. غافلگیر شدم و مانند مسخ شده ها قدرت تکلم نداشتم. با ترس گفتم سلام آقا با لبخندی پرسید تو هم دیگه از پیام های من خسته شدی؟ با دستپاچگی گفتم بله آقا؟ نامه ای به دستم داد که با خط زیبا نوشته شده بود. شروعش با بسم الله الرحمن الرحیم بود. متنی حدود یک صفحه که با کمی جابجایی و پس و پیش، همان پیامی بود که قبل خواب از تلوزیون شنیده بودم. آخر نامه به جای امضا با خط زیبا نوشته شده بود حجت ابن الحسن. خجالت زده و بریده بریده گفتم ببخشید آقا و از خواب بیدار شدم. تا چند دقیقه سکوت سنگین و خوشایندی حاکم شد و کسی حرفی نمی زد.
🌸چرخ دستی غضنفر🌸 شب سال تحویل به مناسبتی یاد خاطره ای افتادم و مدتی فکرم مشغول شد. به فرزندانم گفتم خاطره ساده ای یادم افتاد که گفتنش برای شما شاید لطف چندانی نداشته باشد ولی برایم جزئیات پر کششی دارد که هر چه فکر می کنم شیرین تر و در دلم به انتخاب خدا آفرین می گویم. غضنفر که فامیلش را ذکر نمی کنم خانه شان کنار زمین فوتبال بود. زمین بزرگ آسفالت شده ای که همیشه در آن تعدادی مشغول فوتبال گل کوچک بودند. شب ها برای پست نگهبانی و گشت به مسجد و بسیج می آمد. خیلی خوش اخلاق و دوست داشتنی بود و از دیدنش سیر نمی شدیم. هر چه بیشتر فکر می کنم در پاکی و مهربانی کمتر نظیری برایش پیدا می کنم. روزها با چرخ دستی بزرگش آب زرشک می فروخت. چرخ چوبی بزرگی که هول دادنش کار آدم بزرگ ها بود. آن زمان روی چرخ لیوان های شیشه ای بزرگ را به ردیف می چیدند. قبل از ریختن آب زرشک داخل لیوان تکه یخ درشتی می انداختند و بعد از آن لیوان را لبالب پر از آب زرشک ترش می کردند. طوری که یخ غوطه ور می شد. وقتی کسی آب زرشک را سر می کشید یخ شناور پشت لب بالایی به سیبیلش می چسبید و احساس خنکی را چند برابر می کرد. تمام که می شد لیوان را همان طور که یخ داخلش بود با کمی آب گربه شور می کردند و برای مشتری بعدی استفاده می شد. خدا می داند تا یخ کاملا آب شود به سبیل چند نفر چسبیده و چقدر چرب و چیل شده بود. با وجودی که در حیاط خانه غضنفر درست روبروی زمین فوتبال بود دو سه بار بیشتر سر بازی ندیدمش. ترک تحصیل کرده بود و همیشه کار می کرد. پدر پاسبان بد اخلاقی داشت و خیلی کتکش می زد. بدون دلیل خاصی و انگار سهم هر روزش بود. گاهی صدای کتک خوردنش را می شنیدیم. جمعه ها سر ظهر وسط بازی ما که سر و کله اش با چرخ دستی پیدا می شد حسابی چاق سلامتی می کردیم. با خستگی چرخ را که با زور و زحمت می چرخاند تا از روی پل رد کند، صدای جیرینگ جیرینگ به هم خوردن لیوان های خالی بلند می شد. بدون اینکه کنارمان وقتی تلف کند حین جابجا کردن چرخ خوش و بش می کرد و چند بار آخر سر با لبخند معصومانه و دوست داشتنی گفت؛ "دارم می رم برای عملیات بیت المقدس" یعنی از کتک خوردنش هم برای شاد کردن ما سوژه ای درست کرده بود و اسمش را گذاشته بود عملیات بیت المقدس. ۱۶ ساله که شد در پائیز سال ۶۲ روی ارتفاعات کانی مانگا در عملیات والفجر۴ به طرز دلخراشی به شهادت رسید. چهارلول ضد هوایی عراق سنگرشان را زیر رگبار گرفت و بیشتر صورتش را تیر با خود برد. تعریف که کردم فرزندم گفت مگر می شود با خون سیصد هزار شهید به پاکی او خدا در جنگ با آمریکا و اسرائیل این کشور را به حال خود رها کند.
🌸 جنود الهی 🌸 در ظلمات و تاریکی کف کامیون نشسته بودیم. بنز ده تنی که قسمت بار با برزنت پوشیده و استتار شده بود. از دو سه روز قبل داخل روستایی چسبیده به رودخانه بهمنشیر مستقر بودیم و اصلا نمی دانستیم کجا می رویم. بعد از نماز مغرب و عشا و تاریک شدن هوا موقع سوار شدن با سلاح و تجهیزات تعلل کردم و بند پوتینم باز بود. جاده های خاکی پیچ در پیچ و پر از دست انداز را کامیون طی می کرد و می دانستم وقت کافی دارم و در بستن بند تنبلی می کردم. ناگهان صدای برخورد قطرات باران بر روی برزنت در گوشمان پر شد. آن قدر شدید و شدیدتر که دیگر گوشمان بجز ضربات باران چیزی نمی شنید. بند پوتینم بلندتر از معمول بود و در ظلمات و تعجب با عجله شروع به بستن آن کردم. پیش خود فکر می کردم در گِل و شُل باید محکم تر ببندم. احتمالا برای آخرین بار و کس دیگری در جایی شبیه به سردخانه آن را باز خواهد کرد. پشت کامیون نمی دانستیم کجاییم و کجا می رویم. در بارندگی شدید صدای در هم و برهم انفجارات شدید با صدای باران در آمیخت. تمام چراغ های کامیون خاموش بود و در باران شروع کرد به سُر خوردن. پشت کامیون مثل گهواره به چپ و راست می لغزید. انگار راننده راه را گم کرده بود و ناگهان توقف کرد. دقایقی گذشت و حرکت نکرد. یکی دو نفر برزنت پشت کامیون را در تاریکی بالا زدند و بین صدای باران و انفجار داد زدند با عجله بریزید پائین. پیاده که شدیم چند نفر جلوی ماشین جر و بحث می کردند. گمانم یکی از ارکات گردان که ما را همراهی می کرد و کنار راننده جلو نشسته بود از همان اول در تاریکی از جاده اشتباهی کامیون را راهنمایی کرده بود و با چراغ های خاموش هر چه می رفتیم به جاده اصلی نمی رسیدیم. راننده هم راه را بلد نبود و بالاخره در سُر خوردن های خطرناک طاقتش تمام شد. نگران بود ماشین واژگون شود و از ادامه کار امتناع می کرد. همان او بنظرم ترسیده بود و نمی خواست جلوتر بیاید. شاید هم ترسش عاقلانه بود و در بیابانی که نمی دانستیم کجای کاریم و در جاده پرتی که در مسیر رفت و آمد نبود اگر چپ می شد وسیله ای برای سرپا کردنش پیدا نمی شد. عملیات والفجر هشت شروع شده و تمام آسمان روبرو یکپارچه آتش و انفجار و نور منور بود. از دور جاده اصلی را می دیدیم که ماشین ها با سرعت به سمت اروند می رفتند و بعضی ها هم در مسیر مخالف به سمت آبادان. همه جا آکنده ار التهاب و عجله بود و زمین زیر پا از شدت انفجارات یکسره می لرزید. با شروع عملیات دیگر ضرورت اختفا از بین رفته بود و همه ماشین ها با چراغ روشن به سمت محل عملیات گاز می دادند. در بارندگی شدید و ظلمات بیابان راننده ما را رها کرد و با عجله به ستون شدیم و پیاده به سمت نقطه درگیری که نمی دانستیم کجاست راهی شدیم. خاک زیر پا مانند سریش لیز شده بود و با تجهیزات سنگین در حالی دستمان کیسه خواب و سلاح بود هر چند قدمی که بر می داشتیم سُر می خودیم و با تمام هیکل زمین می خوردیم. مسئولان گروهان شهید علی محمودوند و شهید علیرضا سلطان محمدی و شهید اسماعیل اصغری و آقا جواد ملکی برای جمع و جور کردن ما تا از کنار ستون با عجله رد می شدند هر هفت هشت قدم یکبار به زمین می خوردند و بلند می شدند. یک طرف جاده خاکریز بود و کمی شیب داشت. تقریبا تمام هیکل همه سر تا پا خیس و گلی بود و در زمین خوردن ها حتی از دستمان کمک نمی گرفتیم حواسمان بود چیزی از سلاح و تجیهزات کم نشود و در تاریکی چیزی از دستمان روی زمین جا نماند.
جاده اصلی به نظر نزدیک می رسید ولی تا در گِل و شُل و زمین خوردن های مکرر خودمان را به جاده برسانیم چند ساعت طول کشید. به سمت راست پیچیدیم که نخلستان های لب اروند می رسید. تویوتا وانتی انگار که از قبل دنبال ما می گشت جلوی ستون ایستاد و چند نفر را با عجله پشتش سوار کرد. تیمی را که بعنوان تخریبچی گردان حبیب باید به آن گردان ملحق می شدند. در نور چراغ جلوی ماشین آخرین بار حمید شهریاری و مجید جهروتی را دیدم و وانت گاز داد و رفت و بقیه پیاده ادامه دادیم. در حالی که توپخانه و کاتیوشاهای ما بی وقفه و یکسره به سمت دشمن شلیک می کردند. به سوله های بتنی لابلای نخلستان که رسیدیم نماز صبح شده بود. در تاریکی با پوتین و تجهیزات بدون اینکه جهت قبله را بدانیم نماز خواندیم. از خستگی انگار زیر پلک هایم نمک ریخته بودند و همان طور با لباس های خیس و گلی داخل سوله ای خوابم بود. ناگهان با صدای بچه ها از خواب پریدم و بیرون دویدم. هواپیمایی را که روی فاو زده بودند این طرف اروند بالای سر ما داشت سقوط می کرد. جثه عظیم آهنی که یکپارچه در لابلای شعله های آبی و زرد احاطه شده بود. نا منظم و معلق در آسمان سر و کله می چرخید و با دودی به پائین سقوط می کرد و فاصله اش با زمین کمتر و کمتر می شد. روبروی در سوله نزدیک ما پشت نخل ها زمین خورد و منفجر شد. ساعت ۹ صبح بود و از خواب سیر شده بودم. آفتاب درخشان همه جا را پوشانده بود ولی رگه غلیظی از دود مشگی یک سمت آسمان را تیره کرده بود. علی محمودوند سر رسید و با خوشحالی خاصی گفت فاو کاملا سقوط کرد و دست ما افتاد. اصلا نمی دانستم کجائیم و فاو اسم چیست. دیشب کجا بودیم و طرح عملیات چه بود. بعدا فهمیدم وسط معجزه الهی بودیم و باران آن شب جلوه ای از شکوه و یاری خدا بود. عملیات عبور از رودخانه ای بود که بشدت با نورفکن و سنگرهای کمین مراقبت می شد و جنود الهی در شمایل باران در بهترین زمان به یاری سپاه ما آمده بودند.
الآن هم دقیقا نمی دانیم طرح دشمن چیست و در اتاق فکر پیشرفته ترین ارتش های دنیا چه می گذرد. تمام کفر با همه هیمنه اش به سرزمین مظلوم ما یورش آورده است و رزمنده های ما و جبهه مقاومت یک تنه در برابر همه سلاح های آشکار و پنهان قدرت های جهانی ایستادگی می کنند. خدایی که به داد غواصان مظلوم در آن شب رسیدی و طعم پیروزی و نصرت را بر ذائقه های ما چشاندی، اینجا هم یاری فرما. کید دشمن را نابود کن و طومار کفر و شیاطین جزیره اپستین را در هم بپیچ و نیست و نابودشان کن. رَبِّ اَنزِلنی مُنزلاََ مُبارکاََ وَ اَنتَ خَیرُ المُنزلین