eitaa logo
شاهد
113 دنبال‌کننده
91 عکس
81 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸 تلخ ترین خاطره 🌸 حاشیه کانال پرورش ماهی شلمچه در آن طرف، دژ بلندی بود که در دل آن دژ عراقی ها کانالی کنده بودند به اندازه قد انسان. محور گردان شهادت در کربلای هشت داخل همان کانال بود و تا صبح درون کانال درگیر بودیم و پیش می رفتیم. بیشتر مسیر را ناچار شدیم روی جنازه ها حرکت کنیم. در شروع درگیری فقط عراقی بودند ولی در ادامه جنازه های خودمان هم زیر پا می ماند. دم صبح که هوا گرگ و میش بود زمان الحاق با گردان میثم به تاخیر می افتاد و این نگرانی بود که با روشن شدن هوا هر دو گردان وسط عراقی ها گیر بیفتیم (من تخریبچی گردان شهادت بودم). وقتی پیشروی در سر ستون گیر می کرد بهترین وسیله نارنجک بود. چند بار از فانوسقه جنازها بدون توجه به اینکه ایرانی اند یا عراقی نارنجک جمع کردیم و دست بدست به سر ستون رسید. وقتی پیشروی در سر ستون گیر می کرد لحظاتی بطور پا مرغی و مچاله پشت سر هم بهم می چسبیدیم و سرمان را پائین و به کمر نفر جلویی می چسباندیم در حالی روی انبوهی از جنازه نشسته بودیم. پاهایم روی شانه های عراقی ای که دمر افتاده بود قرار داشت و زیر پایم چند بار تکان خورد و هنوز جان داشت ولی چاره ای نداشتم و کیپ هم همانطور نشسته بودم. پشت سرم مرد میانسالی از گردان شهادت بود که نمی دانم از کجا تیری به او خورد و با چند نفس عمیق از ته گلو، جان داد. همان طور مچاله و نشسته مانده و بخشی از وزنش به کمرم افتاده بود. اصلا امکان توجه و رسیدگی نبود و فقط با عجله باید به گردان میثم می رسیدیم. جلوتر که رفتیم کف کانال، شهیدی رو به آسمان افتاده و زانوهای خمش را به دیواره کانال تکیه داده بود . سرش به طرف ما بود و زانوهای بلند و شرایطش طوری بود که به ناچار هر که می خواست عبور کند باید روی سینه فراخش که تمام کف کانال را پر کرده بود پا می گذاشت. چند بار از روی سینه اش رفت و آمد کردم. نزدیک روشن شدن هوا لخظاتی نگاهش کردم. دکمه های پیراهن نظامی روی سینه اش در اثر رفت و آمد نزدیک بود کنده شود. چهره سفید و زیبایی داشت. با موهای صاف و ریش مرتب و مشگی. قامت تنومندی داشت و سینه پهن و اندام چهارشانه اش کف کانال را پوشانده بود. در آن شرایط اضطرار اصلا نمی شد تکه زمینی را کنارش یافت تا پا روی زمین گذاشت. به گردان میثم که از داخل کانال رسیدیم و الحاق دادیم، سمت راستمان کانال ماهی بود و طرف چپمان دشت صاف و پر از خاکریزی که منتهی می شد به بصره و پتروشیمی و دکل های بصره به خوبی دیده می شد. سمت چپ پر بود از عراقی ها که بیشترشان با زیر پیراهن سفید می خواستند اسیر شوند ولی بین ما و نفرات در حال جنگ خودشان، گیر افتاده بودند. آفتاب بالا آمده و هوا کاملا روشن بود ولی هنوز جای پا محکم نکرده و به اصطلاح تثبیت نشده بودیم. کسی دلش نمی آمد به طرف عراقی های آواره بیرون کانال که نمی دانستند کدام طرف پناه بگیرند شلیک کند. اگر پشت سر ما داخل کانال می ریختند احتمال داشت از پشت قیچی شویم. زیرا کف کانال و زیر پا و اطراف کانال پر از سلاح بود و حتی قطار فشنگ به تیربارها وصل و آویزان و کاملا آماده شلیک بود. از روبرو و چپ توسط کسانی که قصد اسیر شدن نداشتند به سمت کانال شلیک می شد. در عقب جلو دویدن ها و تمام هوش و حواس به بیرون کانال داشتن، با اسلحه آماده شلیک، چشم به جایی دوخته بودم که ناگهان جنازه زیرپایم نفس عمیقی کشید و قفسه سینه اش پائین رفت. یک لحظه با تعجب نگاه کردم دیدم روی سینه همان جوان زیبا و سینه ستبر ایستاده ام.با نگرانی سریع پائین پریدم. صورتم را به صورت خاکی و سفیدش نزدیک کردم و هر چه نگاهش کردم اندام دلربا و چهره زیبا و مژه های خاکی و قشنگش تکانی نخورد. آیا آخرین رمق جانش با وزن هیکل من به در آمد. دهها نفر روی سینه جوانمردانه اش بارها با پوتین پا گذاشته بودیم. آیا تمام مدت او زنده بوده؟ هر چه بود پاسخش به قیامت افتاد و با مقداری عقب نشینی از پیشانی درگیری جنازه با غیرتش به همراه بقیه شهدا جا ماند. بعد از برگشتن به عقب تا چند روز ناراحت بودم و یادم نیست کدام یک از بچه های دسته شاید آقا مرتضی مرادی با شنیدن موضوع و مشاهده غصه ام گفت، شش هایش پر از هوا بود و با وزن تو هوایش خالی شده و از قبل جان داده بود. چه پیکرهای با غیرتی به خاک افتادند تا دشمنی ناپاک روی خاک ما پای نگذارد.
🌸 جان پدر کجاستی 🌸 وقتی انفجاری شدید، ده ها نفر از افغانستانی ها را در محل تحصیل شان بخاک و خون کشید در گوشه ای از آشفتگی انفجار گوشی دختر کشته شده ای پیدا شد که پدر بی خبرش پس از بارها تماس بی پاسخ در پیامک برایش نوشته بود "جان پدر کجاستی؟" لعنت بر جهل و فقر و تعصب. مغبوض ترین چهره ای که هدفمند و موثر توسط تکفیری ها از دین رحمت و روشنایی در دنیا به نمایش گذاشته می شود. کودکان کارگر ساختمانی افغانستانی در طرشت که برای اولین بار در عمرشان با مفاهیم ریاضی آشنا می شوند. در کمتر از سه ماه و یک شب در میان و فقط شبی یک ساعت در زیر زمین یکی از ساختمان هایی که با دسترنجشان ساخته شده چهار عمل اصلی را به راحتی حل می کنند. امشب یاد آوری ضرب بود و پریشب تقسیم چند رقمی اعشاری را بخوبی حل می کردند.
از راست؛ مرتضی شادکام اکبر حیدری سید قاسم ساداتی اردوگاه تاکتیکی کارون ایام عملیات کربلای ۵
صحنه هایی کوتاه از شلمچه و کانال ماهی و حاج علی فضلی حفظه الله و شهید یدالله کلهر. و فیلم بسیار کوتاه از دژ آنطرف کانال ماهی و سردار حاج مهدی محبی عزیز نشسته در سنگر پشت دژ.
🌸🌸 سید آقا 🌸🌸 امروز برای عده ای از دوستان قدیم بیاد ماندنی شد. دقیقا بعد از چهل سال با مدیر مدرسه دوره راهنمایی مان توفیق دیدار حاصل شد. آخرین باری که ایشان را دیدم سال ۶۲ در منطقه جُفیر نزدیک جزایر مجنون بود. عده ای از معلمان و مدیر مدرسه برای شرکت در عملیات خیبر به نزدیک مقر ما آمده و در چادر مستقلی مستقر بودند. ما افراد حاضر در عکس زیر شاگردهای ایشان بودیم. مدرسه راهنمایی آیت الله سعیدی در منطقه ۱۷ و محله امام زاده حسن. چند سال قبل شنیدم که در سطح کشور بیشترین آمار شهدا در مقطع راهنمایی متعلق به این مدرسه هست. فردای روزی که عکس زیر را انداختیم با خوشحالی که برای دیدار مجددشان رفتیم فهمیدیم نیمه شب بمباران شیمیایی شده و چادرشان خالی بود. همگی در مسیر باد با عامل اعصاب و پوست مسموم و به اورژانس و اهواز اعزام شده بودند. این عکس آخرین دیدارم با سید آقا بود و امروز دقیقا بعد از چهل سال روی ماهش را مجدد دیدم و برای همه ما خیلی مایه مسرت شد.
از راست؛ دو نفر جلو _ علی نقی عطارد شاگرد مدرسه _ آقای ملاحسنی معلم مدرسه برادر کوچکش در بین شهدای گمنام دفن شده در بوستان نهج البلاغه هست که طی اتفاق عجیبی کشف هویت شد. سه نفر وسط؛ _ سید آقا موسوی مدیر مدرسه _ شهید جواد اصانلو معلم و مربی تربیتی _ قاسم عباسی شاگرد مدرسه دو نفر بالا؛ _ مرحوم جعفر قربانی شاگرد مدرسه اسلحه در دستش _ سید جواد موسوی معاون مدرسه