eitaa logo
شاهد
112 دنبال‌کننده
91 عکس
81 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
از راست سید محمد رضا موسوی شهید علی محمودوند بعد از خبر فتح فاو علی من و سید رضا را از لای نخل ها تا کنار اروند برد تا از این طرف، شهر فاو را تماشا کنیم. صبح زود قبل از روشن شدن هوا مخازن نفت کنار شهر را نمی دانم چرا هواپیماهای عراق بمباران کردند و تا چند روز می سوخت و آسمان سیاه بود. در این عکسی که من از این دو نفر انداختم دود ناشی از انفجار مخازن نفت دیده می شود.
از راست؛ حسن رحیمی شهید علی ساقی احمد حسین طایفه شهید اسماعیل اصغری که دستانش روی دوش ولی الله خاجی است. ابراهیم نصیرزاده مجید قائم مقامی محمد مشگینی پشت سوله ای که داخلش خوابیدیم و صبح در نزدیکی اش هواپیما سقوط کرد. لابلای نخلستان این طرف حاشیه اروند و جای ترکش روی بدنه نخل دیده می شود. سوله بتنی زیر خاک قهوه ای عکس دفن و مستحکم شده بود.
سوله بتنی که شب داخلش خوابیدم از راست؛ حسن رحیمی محمد رسول درویشی کنار پای مصنوعی اش شهید سید حمید ساداتی فر علی تقی زاده که هنوز داخل کیسه خواب چشمانش بسته است پشت به عکس با لباس پلنگی شهید سید علی موسوی ماست را داخل قوطی های مقوایی می ریختند که شبیه آب میوه سر بکشیم تا اثرات گاز شیمیایی در بدن کاهش یابد. اینجا داخل قوطی ها ماست است. یکی دو روز بعد که در خط بودیم کنار این سوله بمب پانصد کیلویی هواپیما خورد و زیر و رو شد و سوله شکافت و محمد رسول درویشی و مجید قائم مقامی موجی و مجروح و به اورژانس صحرایی اعزام شدند.
ایستاده از راست: علی صمدی فر قاسم عباسی زنده یاد داور حمیدیان سید محمد رضا موسوی محمد مشگینی شهید اسماعیل اصغری جواد محمدی محمد رسول درویشی راننده احمد حیدرهایی علی تقی زاده شهید سید حمید ساداتی فر زنده یاد نعمت بابایی نشسته از راست شهید سید علی موسوی مجید قائم مقامی صبح روزی که وارد فاو شدیم. انتهای شهر ساختمان های بلوکی یک طبقه که خانه های سازمانی حزب بعث بود و عنوان مسکن المراتب روی دیوار دیده می شود. دقیقا از پشت این خانه ها سمت راست اتوبان فاو_ بصره شروع می شد و مستقیم فاو _ ام القصر دود سیاه سوختن مخازن نفت اینجا هم دیده می شود.
داخل شهر فاو از راست؛ ابوالفضل عباسی حمید شفیعی اسد کُر علی اصغر علیاری نشسته شهید مرتضی میرزا علی
کامیون سفید غنیمتی در ابتدای جاده آسفالت فاو _ ام القصر آقا جواد ملکی یکی از معاونین گروهان ما روی رکاب کامیون ایستاده است. از راست؛ رضا کریمی شهید مرتضی میرزا علی علی اصغر علیاری اسد کُر حسین خلج
حسین رضایی سر شهید مجید جهروتی زاده را در کف کامیون در دست دارد. از کنار جاده فاو _ ام القصر در نزدیکی کارخانه نمک بچه ها با همان کامیون غنیمتی پیکر مجید را عقب آوردند.
🌸 غول بَرَره 🌸 در نوجوانی حکایتی را از بهلول شنیدم که به هارون الرشید طعنه زد که مال دنیا حتی حلالش هم مایه دردسر است. با تمسخر هارون، بهلول خواست سینی بزرگی را روی تنور داغ کنند. گفت فرض کن قیامت است و هر کس باید روی سینی داغ بایستد و بدون هیچ توضیح اضافه ای فقط اموالش را برای فرشته ی حساب و کتاب فهرست کند. هارون با همان چند قلم اول پاهایش سوخت و ذکر بقیه اموالش باقی ماند. بهلول با خیال راحت روی سینی رفت و گفت بهلول و لباس هایش و سریع پائین آمد. دو سه شب قبل که در فضای مجازی پستی از غول برره (بازیگر دست چندمی به اسم ایراندوست) به چشمم خورد که تکاوری با لباس رزم و پرچم امارات قهرمانانه نقشه امارات را بغل کرده و بالای سرش به زبان عربی نوشته بود؛ "زنده باد امارات" و نیز پستی در همین مایه ها از بازیگر دون پایه ای به اسم لیلا اوتادی، به این فکر افتادم که جنگ رمضان ( جنگی که در آنیم ) باعث شد برای اولین بار در تاریخ ایران تلخ تر از حکایت بهلول اتفاق افتد. مالی که در خاک دشمن وطنت باشد ( حتی اگر کسب آن از شهرت و نان و نمک وطنت باشد ) پَست و حقیر که باشی ناچاری (برای حفظ اقامت و اموال صاحب مرده ات) حتی با بی شرفی و بی وطنی مجیزه گوی دشمن خاک مادری ات باشی. همین طور اگر نامرد باشی برای به خطر نیفتادن اقامت فرزندانت در آمریکا خفه خون بگیری و شهامت محکومیت خشک و خالی قاتل طفلان سرزمینت را از دست بدهی. حتی اگر با نان و نمک وطنت در گذشته ای نچندان دور سفیر و وزیر و وکیل مردم مظلوم همین وطن بوده باشی. بنظرم مصداقی از؛ اِنَّمَا اموالکم و اولادکم فِتنَه https://eitaa.com/shahed27
🌸 سفینه النجاه 🌸 اواخر پائیز برای آموزش غواصی به پادگان سفینه النجاه اعزام شدیم. پادگانی چسبیده به دریاچه سد دز در نزدیکی شهر دزفول. بجز لشگر ما از چند تیپ و لشگر دیگر هم همزمان ما آموزش می دیدند. آموزشی سنگین در هوای سرد.
جنس لباس غواصی از اسفنج بود. داخل آب که می شدیم از یقه لباس یکدفعه آب یخ در تمام هیکل مان می پیچید و سرما جان مان را تسخیر می کرد. آبی که داخل لباس گیر می افتاد کم کم با گرمای طبیعی بدن هم دما و از آزار سرما کم می شد. بدون دستکش غواصی دست مان تا مچ یخ می کرد. همین طور گردی صورت مان که از کلاه بیرون بود.
لباس غواصی در زمان جنگ دو رو داشت. بیرونش مشگی بود و داخلش نارنجی بد رنگ. داخل بعضی از لباس ها هم به جای نارنجی، پلنگی بود. برای استتار در مناطق پوشیده از گیاه. بعد از خروج از آب و تمام شدن کار، لباس را طوری از تن بیرون می کشیدیم که همزمان پشت رو شود. برای پهن کردن و خشک شدن.
همه جوان و نوجوان بودیم و زمان آموزش ۱۶ ساله بودم. مرتضی میرزایی یکی از فرماندهان پر دل و جرات تخربب و معاون گروهان امام حسن (ع) که در این عکس بالای سر اسماعیل قنبری ایستاده ۱۸ یا ۱۹ ساله بود. آموزش آن قدر سنگین بود که کار بعضی ها به بهداری و سُرُم می کشید. در این عکس بچه ها با لباس غواصی به عیادت حاج اسماعیل رفته بودند. تخت زیر سرم کناری غریبه و از لشگرهای دیگر به آموزش اعزام شده بود.