🌸 غول بَرَره 🌸
در نوجوانی حکایتی را از بهلول شنیدم که به هارون الرشید طعنه زد که مال دنیا حتی حلالش هم مایه دردسر است.
با تمسخر هارون، بهلول خواست سینی بزرگی را روی تنور داغ کنند.
گفت فرض کن قیامت است و هر کس باید روی سینی داغ بایستد و بدون هیچ توضیح اضافه ای فقط اموالش را برای فرشته ی حساب و کتاب فهرست کند.
هارون با همان چند قلم اول پاهایش سوخت و ذکر بقیه اموالش باقی ماند.
بهلول با خیال راحت روی سینی رفت و گفت بهلول و لباس هایش و سریع پائین آمد.
دو سه شب قبل که در فضای مجازی پستی از غول برره (بازیگر دست چندمی به اسم ایراندوست) به چشمم خورد که تکاوری با لباس رزم و پرچم امارات قهرمانانه نقشه امارات را بغل کرده و بالای سرش به زبان عربی نوشته بود؛
"زنده باد امارات"
و نیز پستی در همین مایه ها از بازیگر دون پایه ای به اسم لیلا اوتادی، به این فکر افتادم که جنگ رمضان ( جنگی که در آنیم ) باعث شد برای اولین بار در تاریخ ایران تلخ تر از حکایت بهلول اتفاق افتد.
مالی که در خاک دشمن وطنت باشد ( حتی اگر کسب آن از شهرت و نان و نمک وطنت باشد ) پَست و حقیر که باشی ناچاری (برای حفظ اقامت و اموال صاحب مرده ات) حتی با بی شرفی و بی وطنی مجیزه گوی دشمن خاک مادری ات باشی.
همین طور اگر نامرد باشی برای به خطر نیفتادن اقامت فرزندانت در آمریکا خفه خون بگیری و شهامت محکومیت خشک و خالی قاتل طفلان سرزمینت را از دست بدهی. حتی اگر با نان و نمک وطنت در گذشته ای نچندان دور سفیر و وزیر و وکیل مردم مظلوم همین وطن بوده باشی.
بنظرم مصداقی از؛
اِنَّمَا اموالکم و اولادکم فِتنَه
https://eitaa.com/shahed27
🌸 سفینه النجاه 🌸
اواخر پائیز برای آموزش غواصی به پادگان سفینه النجاه اعزام شدیم. پادگانی چسبیده به دریاچه سد دز در نزدیکی شهر دزفول. بجز لشگر ما از چند تیپ و لشگر دیگر هم همزمان ما آموزش می دیدند. آموزشی سنگین در هوای سرد.
جنس لباس غواصی از اسفنج بود. داخل آب که می شدیم از یقه لباس یکدفعه آب یخ در تمام هیکل مان می پیچید و سرما جان مان را تسخیر می کرد. آبی که داخل لباس گیر می افتاد کم کم با گرمای طبیعی بدن هم دما و از آزار سرما کم می شد. بدون دستکش غواصی دست مان تا مچ یخ می کرد. همین طور گردی صورت مان که از کلاه بیرون بود.
همه جوان و نوجوان بودیم و زمان آموزش ۱۶ ساله بودم. مرتضی میرزایی یکی از فرماندهان پر دل و جرات تخربب و معاون گروهان امام حسن (ع) که در این عکس بالای سر اسماعیل قنبری ایستاده ۱۸ یا ۱۹ ساله بود.
آموزش آن قدر سنگین بود که کار بعضی ها به بهداری و سُرُم می کشید.
در این عکس بچه ها با لباس غواصی به عیادت حاج اسماعیل رفته بودند. تخت زیر سرم کناری غریبه و از لشگرهای دیگر به آموزش اعزام شده بود.
شب های آخر مانور اواخر آموزش تلقی می شد قبل از اذان مغرب شام سبکی خوردیم و بلافاصله بعد از اذان و خواندن نماز در ستون های مجزا داخل آب شدیم. در حالی که هنوز هوا گرگ و میش و کاملا تاریک نشده بود. ساحل روبرو در چند موضع آتش روشن کرده بودند. هر آتش به منزله سنگر کمین دشمن فرضی بود. باید از زیر آب تا ساحل روبرو شنا می کردیم و هر گروه به یکی از سنگرها حمله می کرد. بدون اینکه حق داشته باشیم سرمان را از آب خارج کنیم.
نفرات سر ستون قطب نمای غواصی را مچ دست شان بسته بودند و از ساحل این طرف گرای سنگر کمین را از فاصله دور گرفتند.
عقربه و درجه های قطب نما درخشش سبز رنگ فسفری داشت و نیمه شب به خوبی جهت را نشان می داد. حتی از پشت تلق عینک غواصی و در ظلمات زیر آب.
هر گروهی که می خواست جدا از گروه های دیگر داخل آب شود، نفرات بجای یک ستون در دو ستون کنار هم وارد آب شدند. بنا شد هر دو نفر کنار هم به اسم همیار زیر آب دست همدیگر را بگیرند. اگر برای کسی زیر آب حادثه ای پیش می آمد مثل اینکه تیر می خورد همیار زیر آب متوجه می شد و کمکش می کرد.
در سرما و ظلمات نیمه شب بعد از چند ساعت حسابی خسته شدم و برای لحظه ای سرم را بیرون آوردم ببینم در ساحل دو طرف چه خبر است. ساحلی که به طرفش می رفتیم انفجارات انجام می شد برای تداعی شرایط واقعی جنگ. وسط دریاچه مربی های آموزش سوار بر قایق می چرخیدند. نزدیک به چهار پنج گروه در ستون های سی چهل نفره به سمت هدف غواصی می کردیم. یکی از مربی ها از قایق به بیرون خم شده بود و سلاح کلاش خود را پائین گرفته بود و موازی آب شلیک می کرد. در تاریکی تیر رسام با فاصله بیست سانت از بالای سر ما از روی آب رد می شد و به ساحل روبرو می خورد. فهمیدم کار خیلی جدی و بی احتیاطی است اگر سرم را از آب بیرون کنم. ممکن بود تیری به سرم اصابت کند. شاید صد و بیست نفر داخل آب بودیم و باید هیچ اثری از ما در روی آب دیده نمی شد.
دست راستم در دست همیار بود و دست چپم را بطور ثابت رو به جلو گرفته بودم. صورت همه رو به کف دریاچه بود. بجز تاریکی و ظلمات هیچ چیز دیده نمی شد. طوری که گاهی خوف می کردم. تنها درکی که از عالم داشتم، سرمایی بود که تمام وجودم را کرخت کرده بود و شنیدن صدای تنفسی که از طریق لوله داخل دهانم می کشیدم. دست همیاری که در دستم بود و آشفتگی ضعیفی که در اثر فین زدن نفر جلویی زیر آب ایجاد می شد و آن موج ضعیف را با نوک انگشتان دست چپم حس می کردم. گاهی سکوت و ظلمات وهم آلود زیر آب را صدای مبهم و پر طنین موتور قایق مربی ها در هم می شکست. نور افکن قوی قایق که داخل آب می چرخید برای چند لحظه قسمتی از زیر آب را روشن می کرد. همیشه وقتی زیر آب بودم از پره فلزی و نقره ای رنگ موتور قایق که از زیر آب دیده می شد وحشت داشتم و بدم می آمدم.
شنیده بودم قبلا زیر آب به سر یکی غواص گرفته و او را شهید کرده بود.
پره ای که با سرعت می چرخید و دورش پر از حباب های ریز می شد که دوران می کردند و به اطراف پرتاپ می شدند. برندگی پره طوری بود که در همین دوره به فین یکی از غواص ها گرفته و مثل تیغ فین را پاره کرده بود.
در روشنی روز پره و کف قایق از زیر آب دیده می شد. با ضرب آهنگ ترتر ناخوشایند موتور قایق که صدایش زیر آب به طور خاصی خفه و پر طنین می شد. قایقی که بالای سر معطل می کرد و در جا مدتی گاز می داد حضورش آزار دهنده تر می شد. زیرا سرم را که آب بیرون می آوردم سطح آب دود سفیدی شبیه مه تشکیل شده بود و از بوی آن حال تهوع دست می داد.
در ظلمات آن شب برای حفظ انسجام در زیر آب نفر اول رشته طناب پلاستیکی به کمرش بسته شده و از بین ستون تا ته رد شده بود. نفر اول که راهنما تلقی می شد تنها و بدون همیار بود. قطب نمای مخصوص غواصی را مچ دست راستش بسته بود و زیر آب دست چپش را مستقیم رو به مقصد و هدف می گرفت. زیر آب دست راستش را خم می کرد و بازوی دست چپش را می گرفت. این حالت باعث می شد موقع حرکت قطب نما دقیقا چسبیده به عینک غواصی اش باشد و یک لحظه هم از مسیر منحرف نشود. طنابی که به او وصل بود از لای دست همیاران رد می شد. با این کار هم ستون گسسته نمی شد و هم با کشیده یا شُل شدن طناب همه زیر آب حس می کردند چطور سرعت خود را با بقیه هماهنگ کنند.
مانور تمام شد و از ساحل روبرو به طرف ساحل پادگان بر می گشتیم که سطح آب باد و مواج بود و هر چه فین می زدیم انگار سر جای مانده بودیم. آن قدر خسته شدیم و طول کشید که هنوز نیم ساعت مانده بود برسیم صدای اذان صبح از بلندگوی مسجد بلند شد.
بیش از ۱۲ ساعت یکسره داخل آب بودیم و بی وقفه فین می زدیم. وقتی به ساحل رسیدم پایم را حس نمی کردم و نمی توانستم روی پاهایم بایستم.
هوا سرد بود و لب ساحل لباس غواصی را که در می آوردیم تا پشت و رو کنیم، آب گرم شده داخل لباس بسیار دلچسب و گرم بود. دست و صورت مان که از لباس بیرون و یخ زده بود وقتی آب بدن روی دست و صورت می ریخت انگار آب جوش بود و کیف می کردیم.
🌸 قاق 🌸
بچگی ها در بازی های دسته جمعی به آخرین نفری که می باخت و چیزی نصیبش نمی شد می گفتیم قاق.
زمانی که از جبهه مرخصی می آمدیم زیاد پیش آمد که دسته جمعی به مشهد می رفتیم.
در یکی از زیارت ها حمید رضایی نزدیک باب الجواد به سید مرتضی مرتضوی گفته بود؛
" امروز داخل ضریح امام رضا صد تومن انداختم تا از قاقی ( جا ماندن از شهدا ) در بیام."
شب سهمگین دهم اسفند ماه ۶۵ با گروهانی از گردان حبیب (گروهان عابس) به دژ نونی صفر شلمچه یورش بردیم. من و شهید مجید پازوکی و حمید رضایی تخریب چی های آن ستون بودیم. از دژ که سرازیر شدیم عده ای زیادی تیر خوردند. دولا دولا از لابلای خاکریز به سمت داخلی نونی صفر با تیرانداری شدید حرکت می کردیم تیربار گیرینفی که در تاریکی عمدا ساکت مانده بود ناگهان از پشت رگبار بست. تیر رسامی از کمر حمید رضایی تا جگرش را سوراخ کرد.
تا زمین خورد از ته دل فریاد زد یا فاطمه الزهرا. وقتی دولا بودیم تیر سوزان و رسام به صورت افقی از کمر تا سینه اش را سوراخ کرده بود و داخل جگرش می سوخت.
خودم را رویش انداختم که بلند نشود و تیر دیگری نخورد. چهار دست و پا به زمین چنگ می زد و داد می زد یا فاطمه الزهرا.
دو زانو نشستم و چرخید رو به آسمان روی پاهایم افتاد. پیشانی و دستان داغش را می بوسیدم و جثه درشت تر از خودم را به زور مهار کردم. تا مرا شناخت گفت قاسم جگرم می سوزد. داخل گوش داغش را می بوسیدم و می گفتم حمید اشهدت را بگو . تا اشهدا ان علیا ولی الله را گفت و مانند ماهی از آب بیرون افتاده با تقلایی جان سپرد.