در ظلمات آن شب برای حفظ انسجام در زیر آب نفر اول رشته طناب پلاستیکی به کمرش بسته شده و از بین ستون تا ته رد شده بود. نفر اول که راهنما تلقی می شد تنها و بدون همیار بود. قطب نمای مخصوص غواصی را مچ دست راستش بسته بود و زیر آب دست چپش را مستقیم رو به مقصد و هدف می گرفت. زیر آب دست راستش را خم می کرد و بازوی دست چپش را می گرفت. این حالت باعث می شد موقع حرکت قطب نما دقیقا چسبیده به عینک غواصی اش باشد و یک لحظه هم از مسیر منحرف نشود. طنابی که به او وصل بود از لای دست همیاران رد می شد. با این کار هم ستون گسسته نمی شد و هم با کشیده یا شُل شدن طناب همه زیر آب حس می کردند چطور سرعت خود را با بقیه هماهنگ کنند.
مانور تمام شد و از ساحل روبرو به طرف ساحل پادگان بر می گشتیم که سطح آب باد و مواج بود و هر چه فین می زدیم انگار سر جای مانده بودیم. آن قدر خسته شدیم و طول کشید که هنوز نیم ساعت مانده بود برسیم صدای اذان صبح از بلندگوی مسجد بلند شد.
بیش از ۱۲ ساعت یکسره داخل آب بودیم و بی وقفه فین می زدیم. وقتی به ساحل رسیدم پایم را حس نمی کردم و نمی توانستم روی پاهایم بایستم.
هوا سرد بود و لب ساحل لباس غواصی را که در می آوردیم تا پشت و رو کنیم، آب گرم شده داخل لباس بسیار دلچسب و گرم بود. دست و صورت مان که از لباس بیرون و یخ زده بود وقتی آب بدن روی دست و صورت می ریخت انگار آب جوش بود و کیف می کردیم.
🌸 قاق 🌸
بچگی ها در بازی های دسته جمعی به آخرین نفری که می باخت و چیزی نصیبش نمی شد می گفتیم قاق.
زمانی که از جبهه مرخصی می آمدیم زیاد پیش آمد که دسته جمعی به مشهد می رفتیم.
در یکی از زیارت ها حمید رضایی نزدیک باب الجواد به سید مرتضی مرتضوی گفته بود؛
" امروز داخل ضریح امام رضا صد تومن انداختم تا از قاقی ( جا ماندن از شهدا ) در بیام."
شب سهمگین دهم اسفند ماه ۶۵ با گروهانی از گردان حبیب (گروهان عابس) به دژ نونی صفر شلمچه یورش بردیم. من و شهید مجید پازوکی و حمید رضایی تخریب چی های آن ستون بودیم. از دژ که سرازیر شدیم عده ای زیادی تیر خوردند. دولا دولا از لابلای خاکریز به سمت داخلی نونی صفر با تیرانداری شدید حرکت می کردیم تیربار گیرینفی که در تاریکی عمدا ساکت مانده بود ناگهان از پشت رگبار بست. تیر رسامی از کمر حمید رضایی تا جگرش را سوراخ کرد.
تا زمین خورد از ته دل فریاد زد یا فاطمه الزهرا. وقتی دولا بودیم تیر سوزان و رسام به صورت افقی از کمر تا سینه اش را سوراخ کرده بود و داخل جگرش می سوخت.
خودم را رویش انداختم که بلند نشود و تیر دیگری نخورد. چهار دست و پا به زمین چنگ می زد و داد می زد یا فاطمه الزهرا.
دو زانو نشستم و چرخید رو به آسمان روی پاهایم افتاد. پیشانی و دستان داغش را می بوسیدم و جثه درشت تر از خودم را به زور مهار کردم. تا مرا شناخت گفت قاسم جگرم می سوزد. داخل گوش داغش را می بوسیدم و می گفتم حمید اشهدت را بگو . تا اشهدا ان علیا ولی الله را گفت و مانند ماهی از آب بیرون افتاده با تقلایی جان سپرد.
شهید محمد ابراهیم خلج فرمانده گروهان پا مرغی در تاریکی کنارم رسید و دستپاچه دنبال نفرات می گشت و پرسید تیر خوردی؟ گفتم نه تخریب چی ام و دوستم شهید شد.
گفت زمینش بگذارد و خودت را به وسط نونی برسان. بچه ها درگیرند و خیلی کم اند.
حمید را زمین گذاشتم و دیدارمان به قیامت افتاد. وسط نونی صفر قتلگاهی بود و دشمن از فاصله نزدیک به سر بچه های تیر خورده و زیر پا افتاده شلیک می کرد و تیر خلاصی می زد. در حالی که بیشترشان قبلا مرده بودند و نیازی به تیر خلاصی نبود.
🌸 بال فرشتگان 🌸
🌸 قسمت اول 🌸
نوجوان بود که پایش به جبهه باز شد. داود طاهری رزمنده گردان تخریب لشگر حضرت رسول(ص). در همان نوجوانی سپاهی و کادر رسمی لشگر شد.
https://eitaa.com/shahed27
زمستان سال ۶۴ چند روز قبل از شروع عملیات والفجر۸ که همه گردان ها آماده و در تب و تاب اعزام به منطقه عملیاتی بودند، داود طاهری داخل چادر با شور و نشاط همیشگی گفت؛
https://eitaa.com/shahed27
دیشب خواب دیدم با یکی از بچه های دسته ، پشت خاکریز چادر بال در آوردیم و رو به آسمان پرواز کردیم.
https://eitaa.com/shahed27