eitaa logo
شاهد
113 دنبال‌کننده
91 عکس
81 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
از راست؛ مرتضی شادکام اکبر حیدری سید قاسم ساداتی اردوگاه تاکتیکی کارون ایام عملیات کربلای ۵
صحنه هایی کوتاه از شلمچه و کانال ماهی و حاج علی فضلی حفظه الله و شهید یدالله کلهر. و فیلم بسیار کوتاه از دژ آنطرف کانال ماهی و سردار حاج مهدی محبی عزیز نشسته در سنگر پشت دژ.
🌸🌸 سید آقا 🌸🌸 امروز برای عده ای از دوستان قدیم بیاد ماندنی شد. دقیقا بعد از چهل سال با مدیر مدرسه دوره راهنمایی مان توفیق دیدار حاصل شد. آخرین باری که ایشان را دیدم سال ۶۲ در منطقه جُفیر نزدیک جزایر مجنون بود. عده ای از معلمان و مدیر مدرسه برای شرکت در عملیات خیبر به نزدیک مقر ما آمده و در چادر مستقلی مستقر بودند. ما افراد حاضر در عکس زیر شاگردهای ایشان بودیم. مدرسه راهنمایی آیت الله سعیدی در منطقه ۱۷ و محله امام زاده حسن. چند سال قبل شنیدم که در سطح کشور بیشترین آمار شهدا در مقطع راهنمایی متعلق به این مدرسه هست. فردای روزی که عکس زیر را انداختیم با خوشحالی که برای دیدار مجددشان رفتیم فهمیدیم نیمه شب بمباران شیمیایی شده و چادرشان خالی بود. همگی در مسیر باد با عامل اعصاب و پوست مسموم و به اورژانس و اهواز اعزام شده بودند. این عکس آخرین دیدارم با سید آقا بود و امروز دقیقا بعد از چهل سال روی ماهش را مجدد دیدم و برای همه ما خیلی مایه مسرت شد.
از راست؛ دو نفر جلو _ علی نقی عطارد شاگرد مدرسه _ آقای ملاحسنی معلم مدرسه برادر کوچکش در بین شهدای گمنام دفن شده در بوستان نهج البلاغه هست که طی اتفاق عجیبی کشف هویت شد. سه نفر وسط؛ _ سید آقا موسوی مدیر مدرسه _ شهید جواد اصانلو معلم و مربی تربیتی _ قاسم عباسی شاگرد مدرسه دو نفر بالا؛ _ مرحوم جعفر قربانی شاگرد مدرسه اسلحه در دستش _ سید جواد موسوی معاون مدرسه
افراد بالا بعد از چهل سال از راست: _ دکتر علی نقی عطارد جانباز قطع پا _ سید جواد موسوی معاون مدرسه _ سید آقا موسوی مدیر مدرسه _ قاسم عباسی
🌸🌸 سقاخانه 🌸🌸 آخرین سال قبل کرونا یعنی سال ۹۸ توفیق شد بچه های تخریب به صورت متمرکز خادم زائران باشند. موکبی در پارک بزرگ و رنگ و رو رفته در کربلا که نامش متنزه الحسین (ع) بود. از همه پرکارتر حاج حسین الیاسی عزیز بود که خستگی نداشت و شب و روزش یکی شده بود. مثل همیشه. سقاخانه آن موکب خیلی بزرگ و چند هزار نفره به ما سپرده شده بود و هر روز تا شب بساط آب خنک و شربت براه بود. یک بار که ساعت از دو نیمه شب گذشته بود و همه خواب بودند حسین گفت حال داری با هم شیره شربت را برای صبح درست کنیم؟ قبول کردم و دونفری به سقا خانه که نزدیک در ورودی و اولین موکب بزرگ بود رفتیم. گونی های شکر را مرحله به مرحله داخل دیگ بزرگ آب جوش می ریختیم و هم می زدیم. همه جا خلوت و تقریبا تاریک بود. حدود ۱۵ نفر خانم میانسال تازه از راه پیاده روی طولانی رسیدند و از در نگهبانی و ورودی پارک وارد شدند. خسته و رنگ و رو رفته نوشته بزرگ سقانه خانه دیدند و مستقیم به طرف ما آمدند. چادرهای مشگی سرشان از بس کهنه و رنگ و رو رفته بود که انگار از مشگی بودن کم کم رنگش بر می گشت. کفش های کهنه و مچاله که معلوم نبود کتانی است یا کفش. کوله بیشترشان به گونی و کیسه شبیه بود که با طناب به خود بسته بودند. به اولین نفری که گفتیم شربت حاضر نیست و صبح آماده می شود ، با التماسی گفت پس یه جرعه آب. حتی اگر گرم باشد. بقیه هم بلند و آهسته چند بار تکرار کردند و لبانشان بشدت خشک و صورت شان خسته و خاکی بود. همه جا تاریک و بسته بود و فقط انتهای پارک بزرگ از دور چراغ های لنگه به لنگه بوفه عراقی ها دیده می شد. آب و شربتی جور نشد و با تشنگی و نا امیدی همه روی جدول کنار خیابان موکب ردیف کنار هم بلاتکلیف نشستند. انگار منتظر هماهنگی و معلوم شدن چادر استراحت خود بودند. هفته قبل پای حاج حسین با چیز داغی شبیه به اگزوز موتور سوخته و زخمی شده بود. داخل چادر موکب روی زمین نشسته بود طوری که کسی نبیند باند روی زخم را باز کرده بود و پانسمانش را عوض می کرد. بیرون کنار چادر سقا خانه هنوز جماعت خانم ها بی رمق و خسته با لبه های خشک منتظر نشسته بودند و فکری به سرم زد. به طرف بوفه دویدم که از دور هنوز چراغش بود. مستقیم بطرف یخچال رفتم و درش را باز کردم. قوطی های رانی همان اول چیده شده بود و یکی را در دست گرفتم و حسابی خنک بود. با عربی دست و پا شکسته گفتم؛ " بارد عشرین موجود؟ " خنک این ها بیست تا موجود است که گفت نعم. قیمتش را پرسیدم و فهمیدم سه چهار برابر قیمت تهران هست و هیچ پولی پیشم نبود و از ساک و وسایلم دور بودم. وقتی به سقا خانه برگشتم همه خانم ها رفته بودند و حسین صدایم کرد تا باند و گاز استریلی از بهداری برایش بگیرم. بهداری کمی معطلم کرد و حتما باید اسم می نوشتم و معطل تایید می ماندم. پیش حسین که برگشتم با هم روی زخم را پمادی زدیم و بستیم. تا پیش چادر و وسایلم بروم خیلی دیر می شد و به حسین گفتم دویست سیصد هزار تومان پیشت هست؟ گفت بله. حدود ۴ صبح بود و از نگهبانی دم در پرسیدم جماعت خانم ها که کنار موکب ما نشسته بودند کدام طرفی رفتند. گوشه از پارک را نشان داد. آن طرفی که رفتم دیدم چندین چادر بزرگ در گوشه پارک برای خانم ها آماده شده بود و در تاریکی چند مرد و زن خادم با بی سیم نگهبانی می دادند. خودم را معرفی کردم و پرسیدم می دانید ده پانزده نفری که الآن رسیدند داخل کدام چادرند و آیا هنوز بیدارند؟ وقتی جوابم را گرفتم با عجله پیش حسین برگشتم. بعد از چند روز دقیقا همان ساعت و دقیقه حاج رضا ابراهیمی عزیز همراه یک نفر رسیده بودند و کنار سقاخانه با حسین چاق سلامتی می کردند. بعد از سلام و رو بوسی به حاج حسین گفتم حسین پولی را که گفتم بده. حاج رضا پرسید چه پولی و هر چه خواستم نگویم و از حسین پول را بگیرم نشد. هر لحظه احتمال خوابیدن خانم ها بود و ناچار گفتم جماعتی زائر خانم فقیر و تشنه، آب خواستند و هیچ چیز آماده نبود. می خواهم از بوفه عراقی ها برایشان تا دیر نشده رانی خنک بخرم. بلافاصله پول درشتی که درست یادم نیست عراقی بود یا ایرانی از جبیش در آورد و با اصرار به من داد و نگذاشت از حسین الیاسی قرض بگیرم. هفت هشت تا رانی بیشتر گرفتم و وقتی برگشتم هر چه تعارف کردم حاج رضا و دوستان هیچ کدام برنداشتند و با عجله نزدیک چادر خانم ها بردم و تحویل نگهبان دادم. وقتی برگشتم پیش خود گفتم سبحان الله که بعد از چند روز دقیقا همین لحظه باید حاج رضا ابراهیمی نیمه شب سر می رسید و پول این احسان را مثل همیشه و همه جا خودش می داد. الله اعلم حیث یجعل رسالته سبحان الله که در دستگاه الهی همه چیز حساب و کتاب دارد.
هنوز اذان صبح نشده بود و کنار سقاخانه دور هم می گفتیم و می خندیدم که نگهبان مرد محوطه خانم ها با جلیقه مخصوص خدام و بی سیم از کنارمان رد شد و بعد از احوالپرسی و تشکر گفت؛ " خانمی که رانی ها را داخل برد گفت آماده خواب و در جای خوابشان نشسته بودند و تا رانی ها را پخش کردم همگی ذوق زده شدند و با لذت تمام، همه را خودرند و اضافه ها را هم به آنها دادیم.