eitaa logo
شاهد
112 دنبال‌کننده
91 عکس
81 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
افراد بالا بعد از چهل سال از راست: _ دکتر علی نقی عطارد جانباز قطع پا _ سید جواد موسوی معاون مدرسه _ سید آقا موسوی مدیر مدرسه _ قاسم عباسی
🌸🌸 سقاخانه 🌸🌸 آخرین سال قبل کرونا یعنی سال ۹۸ توفیق شد بچه های تخریب به صورت متمرکز خادم زائران باشند. موکبی در پارک بزرگ و رنگ و رو رفته در کربلا که نامش متنزه الحسین (ع) بود. از همه پرکارتر حاج حسین الیاسی عزیز بود که خستگی نداشت و شب و روزش یکی شده بود. مثل همیشه. سقاخانه آن موکب خیلی بزرگ و چند هزار نفره به ما سپرده شده بود و هر روز تا شب بساط آب خنک و شربت براه بود. یک بار که ساعت از دو نیمه شب گذشته بود و همه خواب بودند حسین گفت حال داری با هم شیره شربت را برای صبح درست کنیم؟ قبول کردم و دونفری به سقا خانه که نزدیک در ورودی و اولین موکب بزرگ بود رفتیم. گونی های شکر را مرحله به مرحله داخل دیگ بزرگ آب جوش می ریختیم و هم می زدیم. همه جا خلوت و تقریبا تاریک بود. حدود ۱۵ نفر خانم میانسال تازه از راه پیاده روی طولانی رسیدند و از در نگهبانی و ورودی پارک وارد شدند. خسته و رنگ و رو رفته نوشته بزرگ سقانه خانه دیدند و مستقیم به طرف ما آمدند. چادرهای مشگی سرشان از بس کهنه و رنگ و رو رفته بود که انگار از مشگی بودن کم کم رنگش بر می گشت. کفش های کهنه و مچاله که معلوم نبود کتانی است یا کفش. کوله بیشترشان به گونی و کیسه شبیه بود که با طناب به خود بسته بودند. به اولین نفری که گفتیم شربت حاضر نیست و صبح آماده می شود ، با التماسی گفت پس یه جرعه آب. حتی اگر گرم باشد. بقیه هم بلند و آهسته چند بار تکرار کردند و لبانشان بشدت خشک و صورت شان خسته و خاکی بود. همه جا تاریک و بسته بود و فقط انتهای پارک بزرگ از دور چراغ های لنگه به لنگه بوفه عراقی ها دیده می شد. آب و شربتی جور نشد و با تشنگی و نا امیدی همه روی جدول کنار خیابان موکب ردیف کنار هم بلاتکلیف نشستند. انگار منتظر هماهنگی و معلوم شدن چادر استراحت خود بودند. هفته قبل پای حاج حسین با چیز داغی شبیه به اگزوز موتور سوخته و زخمی شده بود. داخل چادر موکب روی زمین نشسته بود طوری که کسی نبیند باند روی زخم را باز کرده بود و پانسمانش را عوض می کرد. بیرون کنار چادر سقا خانه هنوز جماعت خانم ها بی رمق و خسته با لبه های خشک منتظر نشسته بودند و فکری به سرم زد. به طرف بوفه دویدم که از دور هنوز چراغش بود. مستقیم بطرف یخچال رفتم و درش را باز کردم. قوطی های رانی همان اول چیده شده بود و یکی را در دست گرفتم و حسابی خنک بود. با عربی دست و پا شکسته گفتم؛ " بارد عشرین موجود؟ " خنک این ها بیست تا موجود است که گفت نعم. قیمتش را پرسیدم و فهمیدم سه چهار برابر قیمت تهران هست و هیچ پولی پیشم نبود و از ساک و وسایلم دور بودم. وقتی به سقا خانه برگشتم همه خانم ها رفته بودند و حسین صدایم کرد تا باند و گاز استریلی از بهداری برایش بگیرم. بهداری کمی معطلم کرد و حتما باید اسم می نوشتم و معطل تایید می ماندم. پیش حسین که برگشتم با هم روی زخم را پمادی زدیم و بستیم. تا پیش چادر و وسایلم بروم خیلی دیر می شد و به حسین گفتم دویست سیصد هزار تومان پیشت هست؟ گفت بله. حدود ۴ صبح بود و از نگهبانی دم در پرسیدم جماعت خانم ها که کنار موکب ما نشسته بودند کدام طرفی رفتند. گوشه از پارک را نشان داد. آن طرفی که رفتم دیدم چندین چادر بزرگ در گوشه پارک برای خانم ها آماده شده بود و در تاریکی چند مرد و زن خادم با بی سیم نگهبانی می دادند. خودم را معرفی کردم و پرسیدم می دانید ده پانزده نفری که الآن رسیدند داخل کدام چادرند و آیا هنوز بیدارند؟ وقتی جوابم را گرفتم با عجله پیش حسین برگشتم. بعد از چند روز دقیقا همان ساعت و دقیقه حاج رضا ابراهیمی عزیز همراه یک نفر رسیده بودند و کنار سقاخانه با حسین چاق سلامتی می کردند. بعد از سلام و رو بوسی به حاج حسین گفتم حسین پولی را که گفتم بده. حاج رضا پرسید چه پولی و هر چه خواستم نگویم و از حسین پول را بگیرم نشد. هر لحظه احتمال خوابیدن خانم ها بود و ناچار گفتم جماعتی زائر خانم فقیر و تشنه، آب خواستند و هیچ چیز آماده نبود. می خواهم از بوفه عراقی ها برایشان تا دیر نشده رانی خنک بخرم. بلافاصله پول درشتی که درست یادم نیست عراقی بود یا ایرانی از جبیش در آورد و با اصرار به من داد و نگذاشت از حسین الیاسی قرض بگیرم. هفت هشت تا رانی بیشتر گرفتم و وقتی برگشتم هر چه تعارف کردم حاج رضا و دوستان هیچ کدام برنداشتند و با عجله نزدیک چادر خانم ها بردم و تحویل نگهبان دادم. وقتی برگشتم پیش خود گفتم سبحان الله که بعد از چند روز دقیقا همین لحظه باید حاج رضا ابراهیمی نیمه شب سر می رسید و پول این احسان را مثل همیشه و همه جا خودش می داد. الله اعلم حیث یجعل رسالته سبحان الله که در دستگاه الهی همه چیز حساب و کتاب دارد.
هنوز اذان صبح نشده بود و کنار سقاخانه دور هم می گفتیم و می خندیدم که نگهبان مرد محوطه خانم ها با جلیقه مخصوص خدام و بی سیم از کنارمان رد شد و بعد از احوالپرسی و تشکر گفت؛ " خانمی که رانی ها را داخل برد گفت آماده خواب و در جای خوابشان نشسته بودند و تا رانی ها را پخش کردم همگی ذوق زده شدند و با لذت تمام، همه را خودرند و اضافه ها را هم به آنها دادیم.
حاج رضای عزیز
حاج حسین عزیز که در سفر کربلا خاطره ای از عملیات خیبر را با فرمانده گردان تخریب در آن زمان ( سردار حاج جعفر آقا جهروتی زاده) مرور می کند. آن سفر بی نظیر با زحمت و هزینه حاج رضا ابراهیمی قسمت شد. بیش از صد نفر از پدر و مادران پیر شهدای گردان تخریب. بیش از ۱۵ نفر از آنها طی این سه چهار سال گذشته به رحمت خدا رفته اند. مرحوم پدر حاج حسین آقا هم در فیلم کنار در آسانسور روی چرخ ویلچر دیده می شود.
شهید محمد حسین ( فیروز ) اسماعیلی
🌸 خاطره ای از صف نماز جماعت عهد کودکی 🌸 نفر نشسته در وسط که سربند سبز دارد نامش فیروز اسماعیلی بچه محل ما ( در محله امامزاده حسن ) بود. بعد از انقلاب که سپاهی شد اسم کوچکش را به محمد حسین تغییر داد. از اول درگیری کردستان و بعد از آن شروع جنگ همیشه در جبهه بود و مرا که مکبر و موذن مسجد بودم خیلی دوست داشت. یکی از زیباترین خاطرات نوجوانی ام وقتی بود که از جبهه مرخصی می آمد و در صف نماز جماعت آرام و بی صدا می گریست و بدون اینکه تکان بخورد و حتی بغل دستی اش متوجه شود اشگش جاری بود و از صورتش می چکید. روبروی صف نمازگزاران که تکبیر می گفتم تماشای مخفیانه گریه های بی صدایش خیلی لذت بخش و منتقلب کننده بود.
نمی دانستم که از مسئولان لشگر حضرت رسول بود و احتمالا هیچ کدام از بچه های محل هم نمی دانستند. سوم مرداد ماه سال ۶۳ اعزام انفرادی گرفتم برای ملحق شدن به گردان تخریب بخاطر پیوستن به دو نفر از دوستان محل که عملیات خیبر یکجا بودیم. داود قاسمی و صابر چراغی. تو قطار جماعت زیادی عازم دوکوهه بودند و وقتی سر ظهر به پادگان رسیدیم، دوکوهه سوت و کور بود. داخل قطار با سعید شریعتی و ناصر تنها رفیق شدم و فهمیدم مقصد هر سه مان تخریب است. داخل حسینه حاج همت در گرمای شدید بلا تکلیف نمی دانستیم چه کنیم که آقا فیروز را دیدم که سوار موتور تریل می شد که برود. تا موتور را هندل زد مرا دید و با خوشحالی پیاده شد و موتور را روی جک زد. بعد از احوالپرسی گفتم اعزام انفرادی آمدیم برای گردان تخریب ولی انگار دوکوهه نیستند. گفت نزدیک خرمشهر مستقرند و فعلا برویم ناهار پیش ما. گفتم ما سه نفریم و هر سه مان را به ساختمان ستاد لشگر در گوشه شمالی میدان صبحگاه بود. طبقه همکف ساختمان دو طبقه ستاد داخل اتاق بزرگی شدیم که تعداد زیادی از فرماندهان لشگر دور سفره بزرگ‌ ( نایلون پلاستیک بی رنگ ) نشسته بودند. من و سعید شریعتی و ناصر تنها هم با تعارف آقا فیروز کنار سفره نشستیم. ناهار استامبولی ( برنج زرد با تکه های سیب زمینی ) بود. نوجوانی ضعیف بودم و اواخر ناهار که هنوز لقمه در دهان و سر سفره بودم بی اختیار به پهلوی راست کج شدم و همانطور مچاله و نشسته خوابم برد. در گیجی بین خواب و بیداری متوجه شدم بلافاصله آقا فیروز بالشی چهار گوش و ابری ( بالش سربازی) را زیر صورتم گذاشت و همان طور ساعتی خوابیدم.
محمد حسین اسماعیلی گمانم مسئول پرسنلی لشگر بود و عملیات کربلای یک در مهران شهید شد. سعید شریعتی هم عملیات بدر با بمباران شیمیایی در جزیره مجنون آسمانی شد. ناصر تنها مدت کوتاهی در تخریب ماند و سال ۶۶ در یگان دیگری در منطقه عملیاتی ماووت شهید شد. سالها بعد از تمام شدن جنگ روزی داود برادر کوچک شهید اسماعیلی را در محل قدیمی دیدم. بعد از احوالپرسی گفتم برای این محل همین بس که روزگاری چشمان پاک برادرت به در و دیوار اینجا خورده بود. در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت