eitaa logo
شاهد
112 دنبال‌کننده
91 عکس
81 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸 خاطره ای از صف نماز جماعت عهد کودکی 🌸 نفر نشسته در وسط که سربند سبز دارد نامش فیروز اسماعیلی بچه محل ما ( در محله امامزاده حسن ) بود. بعد از انقلاب که سپاهی شد اسم کوچکش را به محمد حسین تغییر داد. از اول درگیری کردستان و بعد از آن شروع جنگ همیشه در جبهه بود و مرا که مکبر و موذن مسجد بودم خیلی دوست داشت. یکی از زیباترین خاطرات نوجوانی ام وقتی بود که از جبهه مرخصی می آمد و در صف نماز جماعت آرام و بی صدا می گریست و بدون اینکه تکان بخورد و حتی بغل دستی اش متوجه شود اشگش جاری بود و از صورتش می چکید. روبروی صف نمازگزاران که تکبیر می گفتم تماشای مخفیانه گریه های بی صدایش خیلی لذت بخش و منتقلب کننده بود.
نمی دانستم که از مسئولان لشگر حضرت رسول بود و احتمالا هیچ کدام از بچه های محل هم نمی دانستند. سوم مرداد ماه سال ۶۳ اعزام انفرادی گرفتم برای ملحق شدن به گردان تخریب بخاطر پیوستن به دو نفر از دوستان محل که عملیات خیبر یکجا بودیم. داود قاسمی و صابر چراغی. تو قطار جماعت زیادی عازم دوکوهه بودند و وقتی سر ظهر به پادگان رسیدیم، دوکوهه سوت و کور بود. داخل قطار با سعید شریعتی و ناصر تنها رفیق شدم و فهمیدم مقصد هر سه مان تخریب است. داخل حسینه حاج همت در گرمای شدید بلا تکلیف نمی دانستیم چه کنیم که آقا فیروز را دیدم که سوار موتور تریل می شد که برود. تا موتور را هندل زد مرا دید و با خوشحالی پیاده شد و موتور را روی جک زد. بعد از احوالپرسی گفتم اعزام انفرادی آمدیم برای گردان تخریب ولی انگار دوکوهه نیستند. گفت نزدیک خرمشهر مستقرند و فعلا برویم ناهار پیش ما. گفتم ما سه نفریم و هر سه مان را به ساختمان ستاد لشگر در گوشه شمالی میدان صبحگاه بود. طبقه همکف ساختمان دو طبقه ستاد داخل اتاق بزرگی شدیم که تعداد زیادی از فرماندهان لشگر دور سفره بزرگ‌ ( نایلون پلاستیک بی رنگ ) نشسته بودند. من و سعید شریعتی و ناصر تنها هم با تعارف آقا فیروز کنار سفره نشستیم. ناهار استامبولی ( برنج زرد با تکه های سیب زمینی ) بود. نوجوانی ضعیف بودم و اواخر ناهار که هنوز لقمه در دهان و سر سفره بودم بی اختیار به پهلوی راست کج شدم و همانطور مچاله و نشسته خوابم برد. در گیجی بین خواب و بیداری متوجه شدم بلافاصله آقا فیروز بالشی چهار گوش و ابری ( بالش سربازی) را زیر صورتم گذاشت و همان طور ساعتی خوابیدم.
محمد حسین اسماعیلی گمانم مسئول پرسنلی لشگر بود و عملیات کربلای یک در مهران شهید شد. سعید شریعتی هم عملیات بدر با بمباران شیمیایی در جزیره مجنون آسمانی شد. ناصر تنها مدت کوتاهی در تخریب ماند و سال ۶۶ در یگان دیگری در منطقه عملیاتی ماووت شهید شد. سالها بعد از تمام شدن جنگ روزی داود برادر کوچک شهید اسماعیلی را در محل قدیمی دیدم. بعد از احوالپرسی گفتم برای این محل همین بس که روزگاری چشمان پاک برادرت به در و دیوار اینجا خورده بود. در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
صابر چراغی و داود قاسمی که بخاطرشان به تخریب آمدم. مدتی بعد از عملیات خیبر گردان ما در تیپ ۲۰ رمضان منحل شد و گفتند هر که هر کجا که دوست دارد انتقالی بگیرد و یا تسویه کند و برگردد تهران. بیشتر ما بچه محل ها که بیش از ده نفر بودیم تسویه کردیم بجز این دو نفر. بجای تسویه مرخصی گرفتند و همراه ما تهران آمدند و از راه آهن تهران عازم مشهد شدند‌. اگر خانه شان می رفتند پدر و مادرشان مانع از ادامه جبهه شان می شدند. در این عکس از مشهد که برگشتند مخفی از خانواده شان یک شب منزل ما خوابیدند و صبح راهی دوکوهه و تخریب شدند. جالب است آن زمان با لباس نظامی در مشهد می گشتند.
از راست؛ صابر چراغی تقی دژاکام شهید علی محمودوند داود قاسمی
همان ایام مرداد ماه ۶۳ در اردوگاه نزدیک خرمشهر ایستاده از راست؛ یحیی ثنایی صابر چراغی داود قاسمی شهید صادق تقدیری نشسته از راست؛ شهید سعید شریعتی قاسم عباسی شهید علی محمودوند
نفر وسط که کلاه قهوه ای و دست در دهان دارد سعید شریعتی ساعاتی قبل از شهادتش