همان ایام مرداد ماه ۶۳ در اردوگاه نزدیک خرمشهر
ایستاده از راست؛
یحیی ثنایی
صابر چراغی
داود قاسمی
شهید صادق تقدیری
نشسته از راست؛
شهید سعید شریعتی
قاسم عباسی
شهید علی محمودوند
نفر وسط شهید محمد حسین ( فیروز) اسماعیلی
سمت چپ شهید داود آجرلو فرمانده گردان علی اصغر لشگر سیدالشهدا (ع)
🌸 دسته یک 🌸
صدای ضبط شده منحصر بفردی را چند سال قبل بین وسایل قدیمی ام یافتم
لحظات آخر اعزام به منطقه عملیاتی بدر در زمستان سال ۶۳.
دسته ای از گردان تخریب لشگر محمد رسول الله (ص).
حدود نیمی از افرادی که صدایشان در نوار هست به شهادت رسیده اند.
احتمالا تنها صدایی که در ۳۹ سال پیش از ایشان باقی مانده باشد.
درهای سنگین و فلزی و ریلی را در کلیپ به اشتباه کشویی نوشتم.
چند روز قبل سالگرد آسمانی شدن سید مجید بود. خاطره زیر را زمانی نوشتم که هنوز زنده بود و با چشمان مبارکش این نوشته ها را خوانده بود.
تا دیر وقت خوابیدم .
خواب تپه ماهور های کوتاهی را دیدم که ختم می شد به بنایی شبیه پاسگاه مرزی .
شب بود و عده ای با التماس از افراد داخل پاسگاه منتظر اجازه بودیم .انگار داخل پاسگاه تعداد زیادی شهید بود و یا آن پاسگاه مرز جایی بود که بعد از آن وارد سر زمین شهدا می شدیم . شب بود و تپه ای که روی آن بودم ، آخرین تپه قبل پاسگاه بود . ارتفاعش تقریبا اندازه برجک نگهبانی پاسگاه مرزی بود. فاصله هوایی مان از بنای قلعه مانند حدود ۵۰ متر بود ولی اجازه نزدیک تر شدن نداشتیم. کسی را مربوط به قلعه نمی دیدیم ولی صدای همه شان را می شنیدیم. درتاریکی شب چند نفر از قبل سمت راست من در سرازیری تپه که منتهی به پاسگاه می شد ، منتظر نشسته بودند.
از سروصدا و شادی افرادی که پشت دیوار پاسگاه بودند و دیده نمی شدند بشدت دلم گرفت و با دلی شکسته و فریاد و التماس داد زدم
مجید ، مجید (منظورم مجید پازوکی بود)
زیرا در خواب می دانستم با این شهدای تفحص شده خیلی نزدیک است و اسم او و سفارش او اینجا برایم کار ساز است.
حالم آنقدر گرفته بود از گریه غمگین تر. از غصه نزدیک بود دلم بترکد. همانطور که فریاد می زدم ،
یک نفر از کسانی که سمت راستم در شیب نشسته بود با لحن شوخش داد زد و گفت :
"قاسم بشین سر جات ما از کی اینجاییم .دیر اومدی می خوای زود بری؟"
در تاریکی دیدم رضا درویش است .با لحن شوخ و صمیمی همیشگی اش چیزهایی بمن گفت و ادامه داد مجید که شهید شده . پیش خود گفتم :
" ای وای رضا درویش که از پیش کسوتان تفحص هست و همه او را می شناسند ، مثل ما چند نفر اینجا منتظره پس منو که دیگه کسی آدم حساب نمی کنه. "
آنقدر دلم گرفته بود که باز فریاد زدم مجید ولی جوابی نمی شنیدم.
ناگهان نا خودآگاه داد زدم سید مجید سید مجید (یاد سیدمجیدسایه ( هاشمی فر) افتادم) گفتم سید مجید که زنده هست .
می دانم اینجا اینقدر زحمت کشیده است که اندازه مجید پازوکی و محمودوند ارج و قرب دارد و می تواند مرا سفارش کند.
دلشکسته و با التماس فریاد می زدم سید مجید که کسی مرا به جمع شهدای تفحص شده پشت دیوار راهم دهد که صدا و نشاطشان را می شنیدیم .
صدای زنگ تلفن بیدارم کرد. همسر و فرزندانم مدرسه رفته بودند و خانه تنها بودم .
آنقدر در حال و هوای خواب دل تنگ و غمگین بودم که به زحمت و اکراه تمام، گوشی را برداشتم. یکی از همکلاسی های دوران ابتدایی ام بود که الآن پزشک است (اسم او حمید یوسفی است) .
قرار ملاقات مهمی را با یکی از همکارانش در نزدیکی پارک شهر هماهنگ کرده بود و گفت تا قبل از ظهر خودم را به آنجا برسانم.
باعجله راه افتادم و بخاطر جای پارک و طرح ترافیک ماشین را نزدیک فلکه صادقیه جایی پارک کردم و از آنجا به دنبال در بست بودم.
راننده ای گفت چند قدم پایین ترخطی های گلو بندک پر است. با عجله سوار ون خطی شدم . تو راه همه اش تو حال و هوای خواب بودم و انگار گمشده ای داشتم . داخل ون لیست شماره تلفن های گوشی ام را چند بار گشتم تا شماره سید مجید را پیداکنم .
خواستم کمی با او صحبت کنم تا مقداری سبک شوم ولی شماره اش را نیافتم .
وقتی رسیدیم راننده در یکی از فرعی های نزدیک گلوبندک همه را پیاده کرد.
کارم که تمام شد برای میانبر کوچه باریکی را به سمت خیابان خیام تا آخر رفتم و ناگهان از انتهای کوچه پهن پزشک قانونی سر در آوردم و خود را درست مقابل در بزرگ معراج شهدا یافتم .
مقابل در ایستادم و به یاد خاطرات قدیم و زمان جنگ به آن نگاه کردم.
کنار در سربازی نگهبانی می داد. با تردید پرسیدم اینجا هنوز هم معراج شهداست؟ گفت بله .
پیش خود گفتم من که درخواب دنبال مجید پازوکی بودم خوب است اجازه بگیرم برم داخل در و دیوار و محوطه معراج را به یاد مجید وعلی محمودوند نگاه کنم تا سبک تر شوم و ازغصه خوابم کمتر شود .
گفتم اجازه هست برای دقایقی بروم داخل ؟