🌸 دسته یک 🌸
صدای ضبط شده منحصر بفردی را چند سال قبل بین وسایل قدیمی ام یافتم
لحظات آخر اعزام به منطقه عملیاتی بدر در زمستان سال ۶۳.
دسته ای از گردان تخریب لشگر محمد رسول الله (ص).
حدود نیمی از افرادی که صدایشان در نوار هست به شهادت رسیده اند.
احتمالا تنها صدایی که در ۳۹ سال پیش از ایشان باقی مانده باشد.
درهای سنگین و فلزی و ریلی را در کلیپ به اشتباه کشویی نوشتم.
چند روز قبل سالگرد آسمانی شدن سید مجید بود. خاطره زیر را زمانی نوشتم که هنوز زنده بود و با چشمان مبارکش این نوشته ها را خوانده بود.
تا دیر وقت خوابیدم .
خواب تپه ماهور های کوتاهی را دیدم که ختم می شد به بنایی شبیه پاسگاه مرزی .
شب بود و عده ای با التماس از افراد داخل پاسگاه منتظر اجازه بودیم .انگار داخل پاسگاه تعداد زیادی شهید بود و یا آن پاسگاه مرز جایی بود که بعد از آن وارد سر زمین شهدا می شدیم . شب بود و تپه ای که روی آن بودم ، آخرین تپه قبل پاسگاه بود . ارتفاعش تقریبا اندازه برجک نگهبانی پاسگاه مرزی بود. فاصله هوایی مان از بنای قلعه مانند حدود ۵۰ متر بود ولی اجازه نزدیک تر شدن نداشتیم. کسی را مربوط به قلعه نمی دیدیم ولی صدای همه شان را می شنیدیم. درتاریکی شب چند نفر از قبل سمت راست من در سرازیری تپه که منتهی به پاسگاه می شد ، منتظر نشسته بودند.
از سروصدا و شادی افرادی که پشت دیوار پاسگاه بودند و دیده نمی شدند بشدت دلم گرفت و با دلی شکسته و فریاد و التماس داد زدم
مجید ، مجید (منظورم مجید پازوکی بود)
زیرا در خواب می دانستم با این شهدای تفحص شده خیلی نزدیک است و اسم او و سفارش او اینجا برایم کار ساز است.
حالم آنقدر گرفته بود از گریه غمگین تر. از غصه نزدیک بود دلم بترکد. همانطور که فریاد می زدم ،
یک نفر از کسانی که سمت راستم در شیب نشسته بود با لحن شوخش داد زد و گفت :
"قاسم بشین سر جات ما از کی اینجاییم .دیر اومدی می خوای زود بری؟"
در تاریکی دیدم رضا درویش است .با لحن شوخ و صمیمی همیشگی اش چیزهایی بمن گفت و ادامه داد مجید که شهید شده . پیش خود گفتم :
" ای وای رضا درویش که از پیش کسوتان تفحص هست و همه او را می شناسند ، مثل ما چند نفر اینجا منتظره پس منو که دیگه کسی آدم حساب نمی کنه. "
آنقدر دلم گرفته بود که باز فریاد زدم مجید ولی جوابی نمی شنیدم.
ناگهان نا خودآگاه داد زدم سید مجید سید مجید (یاد سیدمجیدسایه ( هاشمی فر) افتادم) گفتم سید مجید که زنده هست .
می دانم اینجا اینقدر زحمت کشیده است که اندازه مجید پازوکی و محمودوند ارج و قرب دارد و می تواند مرا سفارش کند.
دلشکسته و با التماس فریاد می زدم سید مجید که کسی مرا به جمع شهدای تفحص شده پشت دیوار راهم دهد که صدا و نشاطشان را می شنیدیم .
صدای زنگ تلفن بیدارم کرد. همسر و فرزندانم مدرسه رفته بودند و خانه تنها بودم .
آنقدر در حال و هوای خواب دل تنگ و غمگین بودم که به زحمت و اکراه تمام، گوشی را برداشتم. یکی از همکلاسی های دوران ابتدایی ام بود که الآن پزشک است (اسم او حمید یوسفی است) .
قرار ملاقات مهمی را با یکی از همکارانش در نزدیکی پارک شهر هماهنگ کرده بود و گفت تا قبل از ظهر خودم را به آنجا برسانم.
باعجله راه افتادم و بخاطر جای پارک و طرح ترافیک ماشین را نزدیک فلکه صادقیه جایی پارک کردم و از آنجا به دنبال در بست بودم.
راننده ای گفت چند قدم پایین ترخطی های گلو بندک پر است. با عجله سوار ون خطی شدم . تو راه همه اش تو حال و هوای خواب بودم و انگار گمشده ای داشتم . داخل ون لیست شماره تلفن های گوشی ام را چند بار گشتم تا شماره سید مجید را پیداکنم .
خواستم کمی با او صحبت کنم تا مقداری سبک شوم ولی شماره اش را نیافتم .
وقتی رسیدیم راننده در یکی از فرعی های نزدیک گلوبندک همه را پیاده کرد.
کارم که تمام شد برای میانبر کوچه باریکی را به سمت خیابان خیام تا آخر رفتم و ناگهان از انتهای کوچه پهن پزشک قانونی سر در آوردم و خود را درست مقابل در بزرگ معراج شهدا یافتم .
مقابل در ایستادم و به یاد خاطرات قدیم و زمان جنگ به آن نگاه کردم.
کنار در سربازی نگهبانی می داد. با تردید پرسیدم اینجا هنوز هم معراج شهداست؟ گفت بله .
پیش خود گفتم من که درخواب دنبال مجید پازوکی بودم خوب است اجازه بگیرم برم داخل در و دیوار و محوطه معراج را به یاد مجید وعلی محمودوند نگاه کنم تا سبک تر شوم و ازغصه خوابم کمتر شود .
گفتم اجازه هست برای دقایقی بروم داخل ؟
(برای جلب اعتماد ناچار شدم کارت شناسایی هم نشان دادم) . پس از تلفن و هماهنگی ، مراقبت از جلوی در را به کسی سپرد و با احترام خودش مرا به داخل راهنمایی کرد.
راستش کمی غافلگیر شدم چون انتظار این قدر توجه و احترام را نداشتم.
در راه پرسید میخواهی شهدا را هم زیارت کنی؟
با تعجب گفتم مگه هنوز هم اینجا شهید هست ؟گفت بله.
( نمی دانم چرا تصورم معراج شهدای زمان جنگ با کانکس های دراز یخچالی بود که داخل هر کدام دو ردیف شهید روبروی هم خوابانده بودند و همین جا چند بار برای دیدن دوستانم قبل از تشیع شدنشان داخل کانکس ها رفته بودم).
مرا به در جایی شبیه به حسینیه برد وگفت اگربخواهی میتوانی نمازهم بخوانی.
پرده ای شبیه تور وگونی آویزان بود .کفش هایم را در آوردم وبا داخل شدن حال وهوایم دگرگون شد.
حدود هشتاد تابوت پرچم کشیده را منظم مانند کوچه چند تا چند تا روی هم چیده شده و اطراف حسینیه چند تنه نخل و در سوخته و دیوارکاهگلی تمثیل خانه حضرت زهرا ساخته بودند.بوی سبک و خاص و زیبای شهدا فضا را آکنده وانگار آن محل بکلی از دنیا کنده شده بود.
حیرت زده تماشا میکردم فقط من بودم و شهدا. باورم نمیشد هنوز جایی در این دنیا به این نابی باقی مانده باشد.
غافلگیر و حیران کنار تابوت ها رفتم .بین تعدادی از آنها که بزور برای نماز جا می شد نماز خواندم و به سجده شکر طولانی رفتم.
باورم نمی شد ساعت 9 درخواب التماس میکردم و کمتر از سه ساعت بعد میان آن همه شهید بودم.
اصلا اطلاعی از آنجا نداشتم و از تماس بی موقع دوستم که مرا به این گوشه شهر کشاند حیرت زده بودم.
بوی دوکوهه و تخریب و محمودوند و مجید و مجنون و شلمچه در فضا غوغا میکرد و باشهدای هم سن آن زمان خودم ، الآن با موی سفید ملاقات می کردم .
باور نمی کردم بین این همه شلوغی و غوغایی از راست ودروغ این شهر ، آدم های پیچیده و درهم تنیدگی های زندگی خسته کننده ، درست وسط این تهران و این جماعت کج و راست ، هنوز نقطه ای شبیه به اینجا باقی مانده باشد و مرا از اون سر شهر به مهمانی سرشار از عشق و سکوت و رمز و راز خود دعوت کرده باشند.
با صدای اذان ظهر حدود بیست نفر از کارکنان آنجا ( وزارت دفاع و جستجوی مفقودین ) آمدند و با شروع نماز جماعت خلوت و فرصت من تمام شد .
صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا (ع)
به مناسبت شهادت بانوی دو عالم خاطره ای از یکی فرزندان برگزیده حضرت را ارسال می کنم.
مربوط به شهید سید حمید ساداتی فرد