یک نفر از کسانی که سمت راستم در شیب نشسته بود با لحن شوخش داد زد و گفت :
"قاسم بشین سر جات ما از کی اینجاییم .دیر اومدی می خوای زود بری؟"
در تاریکی دیدم رضا درویش است .با لحن شوخ و صمیمی همیشگی اش چیزهایی بمن گفت و ادامه داد مجید که شهید شده . پیش خود گفتم :
" ای وای رضا درویش که از پیش کسوتان تفحص هست و همه او را می شناسند ، مثل ما چند نفر اینجا منتظره پس منو که دیگه کسی آدم حساب نمی کنه. "
آنقدر دلم گرفته بود که باز فریاد زدم مجید ولی جوابی نمی شنیدم.
ناگهان نا خودآگاه داد زدم سید مجید سید مجید (یاد سیدمجیدسایه ( هاشمی فر) افتادم) گفتم سید مجید که زنده هست .
می دانم اینجا اینقدر زحمت کشیده است که اندازه مجید پازوکی و محمودوند ارج و قرب دارد و می تواند مرا سفارش کند.
دلشکسته و با التماس فریاد می زدم سید مجید که کسی مرا به جمع شهدای تفحص شده پشت دیوار راهم دهد که صدا و نشاطشان را می شنیدیم .
صدای زنگ تلفن بیدارم کرد. همسر و فرزندانم مدرسه رفته بودند و خانه تنها بودم .
آنقدر در حال و هوای خواب دل تنگ و غمگین بودم که به زحمت و اکراه تمام، گوشی را برداشتم. یکی از همکلاسی های دوران ابتدایی ام بود که الآن پزشک است (اسم او حمید یوسفی است) .
قرار ملاقات مهمی را با یکی از همکارانش در نزدیکی پارک شهر هماهنگ کرده بود و گفت تا قبل از ظهر خودم را به آنجا برسانم.
باعجله راه افتادم و بخاطر جای پارک و طرح ترافیک ماشین را نزدیک فلکه صادقیه جایی پارک کردم و از آنجا به دنبال در بست بودم.
راننده ای گفت چند قدم پایین ترخطی های گلو بندک پر است. با عجله سوار ون خطی شدم . تو راه همه اش تو حال و هوای خواب بودم و انگار گمشده ای داشتم . داخل ون لیست شماره تلفن های گوشی ام را چند بار گشتم تا شماره سید مجید را پیداکنم .
خواستم کمی با او صحبت کنم تا مقداری سبک شوم ولی شماره اش را نیافتم .
وقتی رسیدیم راننده در یکی از فرعی های نزدیک گلوبندک همه را پیاده کرد.
کارم که تمام شد برای میانبر کوچه باریکی را به سمت خیابان خیام تا آخر رفتم و ناگهان از انتهای کوچه پهن پزشک قانونی سر در آوردم و خود را درست مقابل در بزرگ معراج شهدا یافتم .
مقابل در ایستادم و به یاد خاطرات قدیم و زمان جنگ به آن نگاه کردم.
کنار در سربازی نگهبانی می داد. با تردید پرسیدم اینجا هنوز هم معراج شهداست؟ گفت بله .
پیش خود گفتم من که درخواب دنبال مجید پازوکی بودم خوب است اجازه بگیرم برم داخل در و دیوار و محوطه معراج را به یاد مجید وعلی محمودوند نگاه کنم تا سبک تر شوم و ازغصه خوابم کمتر شود .
گفتم اجازه هست برای دقایقی بروم داخل ؟
(برای جلب اعتماد ناچار شدم کارت شناسایی هم نشان دادم) . پس از تلفن و هماهنگی ، مراقبت از جلوی در را به کسی سپرد و با احترام خودش مرا به داخل راهنمایی کرد.
راستش کمی غافلگیر شدم چون انتظار این قدر توجه و احترام را نداشتم.
در راه پرسید میخواهی شهدا را هم زیارت کنی؟
با تعجب گفتم مگه هنوز هم اینجا شهید هست ؟گفت بله.
( نمی دانم چرا تصورم معراج شهدای زمان جنگ با کانکس های دراز یخچالی بود که داخل هر کدام دو ردیف شهید روبروی هم خوابانده بودند و همین جا چند بار برای دیدن دوستانم قبل از تشیع شدنشان داخل کانکس ها رفته بودم).
مرا به در جایی شبیه به حسینیه برد وگفت اگربخواهی میتوانی نمازهم بخوانی.
پرده ای شبیه تور وگونی آویزان بود .کفش هایم را در آوردم وبا داخل شدن حال وهوایم دگرگون شد.
حدود هشتاد تابوت پرچم کشیده را منظم مانند کوچه چند تا چند تا روی هم چیده شده و اطراف حسینیه چند تنه نخل و در سوخته و دیوارکاهگلی تمثیل خانه حضرت زهرا ساخته بودند.بوی سبک و خاص و زیبای شهدا فضا را آکنده وانگار آن محل بکلی از دنیا کنده شده بود.
حیرت زده تماشا میکردم فقط من بودم و شهدا. باورم نمیشد هنوز جایی در این دنیا به این نابی باقی مانده باشد.
غافلگیر و حیران کنار تابوت ها رفتم .بین تعدادی از آنها که بزور برای نماز جا می شد نماز خواندم و به سجده شکر طولانی رفتم.
باورم نمی شد ساعت 9 درخواب التماس میکردم و کمتر از سه ساعت بعد میان آن همه شهید بودم.
اصلا اطلاعی از آنجا نداشتم و از تماس بی موقع دوستم که مرا به این گوشه شهر کشاند حیرت زده بودم.
بوی دوکوهه و تخریب و محمودوند و مجید و مجنون و شلمچه در فضا غوغا میکرد و باشهدای هم سن آن زمان خودم ، الآن با موی سفید ملاقات می کردم .
باور نمی کردم بین این همه شلوغی و غوغایی از راست ودروغ این شهر ، آدم های پیچیده و درهم تنیدگی های زندگی خسته کننده ، درست وسط این تهران و این جماعت کج و راست ، هنوز نقطه ای شبیه به اینجا باقی مانده باشد و مرا از اون سر شهر به مهمانی سرشار از عشق و سکوت و رمز و راز خود دعوت کرده باشند.
با صدای اذان ظهر حدود بیست نفر از کارکنان آنجا ( وزارت دفاع و جستجوی مفقودین ) آمدند و با شروع نماز جماعت خلوت و فرصت من تمام شد .
صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا (ع)
به مناسبت شهادت بانوی دو عالم خاطره ای از یکی فرزندان برگزیده حضرت را ارسال می کنم.
مربوط به شهید سید حمید ساداتی فرد
🌸 فریاد فرشته ها 🌸
مدت کوتاهی از پایان جنگ می گذشت .
احتمالا ذهنم خیلی در گیر خاطرات و دوستان شهید بود . چون چند شب یکبار خوابشان را می دیدم . تصمیم جدی داشتم چیزهایی از حقایق دنیا و اتفاقات بعد از مرگ و از جایگاهشان بپرسم ولی بدون استثناء هنگام خواب فراموش می کردم .
وقتی بیدار می شدم تلاشم را می کردم دفعه بعد در خواب بخود یادآوری کنم .
شبی خواب بچه های دسته مان را دیدم . سوار مینی بوس بنز قدیمی با رنگ آبی روشن بودیم . همان مینی بوس هایی که سقفش کوتاه بود و ایستاده ها باید سرشان را خم می کردند .
همگی با بگو بخند و نشاط و شوخی ها و روحیات آنزمان کیپ و فشرده جا شده بودیم . بیشترمان شهید بودند و تعدادی هم زنده . از شهدا امیر سبزعلی و علی ساقی و مجید جهروتی و سید حمید ساداتی فر را مطمئنم . گمانم اسماعیل اصغری و سلطان محمدی و سعید خانی هم بودند . از زنده ها و دیگر شهدا کسی یادم نماند . جاده ای خاکی در جایی شبیه به جنگل کم درخت را طی می کردیم . قبل شیبی همه پیاده شدیم و پایین جاده مدتی را به شوخی و بگو بخند گذراندیم . نزدیک غروب کسی گفت شهدا سوار شوند تا راه بیفتیم . دور ماشین جمع شدیم تا ما بازمانده ها شهدا را بدرقه کنیم . کنار در راننده باچند نفر ایستاده بودم که ناگهان یاد تصمیمم افتادم و گفتم قبل از بیدار شدن باید به هدفم برسم . با عجله از جلوی مینی بوس دور زدم و پیش در مسافرها قبل از بسته شدن در خود را به آخرین نفر رساندم و هنگام سوار شدن دو دستی مچ دست راستش را گرفتم. سید حمید ساداتی فر بود .
گفتم :
''سید از اونطرف چیزهایی بمن بگو . اون ور چه خبره ؟ ''
با مکثی گفت :
''چیزی نمی تونم بگم . چون هر چی بگم نمی فهمی ''
با اصرار و التماس دستش را محکم تر فشار دادم و گفتم
سید بحق چند سال رفاقت و ایامی که با هم بودیم هر چی می تونی حتی یه ذره بگو
گفت : '' فقط بگم اونقدر زیر نظرید و همه کارهاتون ثبت و ضبط می شه که نزدیکه آسمون بالای سرتون جر بخوره و فرشته ها سرتون داد بزنن حواستون کجاست ، چرا اینقدر غافلید ''
بیدار شدم و ساعتی در تاریکی نیمه شب به جمله سید حمید فکر کردم. تا مدتها نیز کلام سید و لحن جدی اش در نظرم بود .
مدتی بعد برآن شدم قرآن را از ابتداء با معنا و تانی دوره کنم و روزی سه صفحه را با ترجمه و خلاصه تفسیر الهی قمشه ای ، می خواندم . از روی قرآن جلد زرد رنگی که زمان جنگ از محمد هادی هدیه گرفتم و هنوز هم دارم.
آن زمان مجرد بودم و ایام دانشجویی در اتاق کوچکی که کتابخانه ام بود تقریبا همیشه تنها بودم و بیشتر از بیست دقیقه هم طول نمی کشید. این کار تبدیل به عادت شده بود و قبل آن از خانه خارج نمی شدم.
کم کم به روزی چند نوبت رسید و بیشتر وقت بیکاری به قرآن و ترجمه می گذشت.
روزی که به سوره شورا رسیدم با خواندن معنای آیات ابتدایی سوره برای لحظاتی منقلب شدم . احساس کردم پشتم یخ زد مخصوصا بین دو کتفم حس سرما و حال عجیبی داشتم . آیه سوم یا چهارم سوره خیلی شبیه کلامی بود که سید حمید در مقابل با اصرار و التماس من در خواب گفته بود . از آنهمه شباهت شگفت زده بودم و وجود عجیب و مرموزی را اطراف خود در اتاق حس می کردم . از اینهمه در هم تنیدگی عالم غیب و شهادت و تلاقی خواب و بیداری حیرت زده بودم . نمی دانستم باید شکر کنم یا بترسم . در دل عمیقا از سید حمید سپاسگزار و ممنون بودم و از خدای مهربانی که بی سروپایی مثل مرا قابل این تذکر سید حمید قرار داده .
می دانستم و شنیده بودم قرآن دارای روح و شعور است و صاحب شکایت و شفاعت در روز جزا . ولی اولین بار بود به این وضوح زنده بودن و همکلامی با قرآن را تجربه می کردم .
هر چند آیه ای که دگرگونم کرد با جمله سید حمید فرقی داشت ولی قبل از کلام سید حمید تمثیل شکافته شدن آسمان بالای سر و خطاب قرار دادن فرشته ها را نشنیده بودم و نیز اولین بارم بود این آیه را با ترجمه می خواندم.
با سلام خدمت دوستان
جای شما خالی امروز به تنهایی به دنبال اردوگاه کارون زمان کربلای پنج گشتم.
با جوان گاوداری که گاو میش هایش را به داخل تالاب می راند نیم ساعتی گپ زدم.
فهمیدم انتهای جاده خاکی کارخانه ای زده شده و انتهای پر از دست انداز هم مسدود شده و امکان رسیدن به حاشیه کارون و مقر قدیم مان وجود ندارد.
البته جاده هم خیلی نا هموار بود و گفت نخل های آنزمان هم از بین رفته و زمین احتمال تغییر کاربری داده.
با لوله های قطوری آب های موقت سطحی و سیلاب و شاید آب کارون به زمین های اطراف هدایت شده و تبدیل به تالاب و نیزار و تقریبا همه سرزمین را آب گرفته بود.
احتمال دادم تنها مسیر دسترسی همان جاده خاکی باشد که انتهایش هم مسدود است.
گاودار، جوان تر از آن بود که مطمئن باشم روایتش از نخلستان انبوه حاشیه کارون و مقر ما خیلی موثق باشد.
ساعتی به صدای پرندگان جور وا جور لابلای نیزار و تالاب به تنهایی به یاد قدیم گوش جان دادم و ساعتی خوش غرق در خاطرات دور و قدیم شدم.