eitaa logo
⸤ شاهِدان اُسوه‍ ⸣
299 دنبال‌کننده
28.7هزار عکس
4هزار ویدیو
31 فایل
• ما را بُکُش و مُثله کن و خوب بسوزان • لایق که‍ نبودیم در آن جنگ بمیریم...(: و اینجا می‌خوانیم از سرگذشت، از جان گذشتگان جبهه های حق!-♥️ محلِ ارتباط با ما ☜︎︎︎ @shahidgomnam70 ﴿صلوات بفرست مؤمن🌱﴾
مشاهده در ایتا
دانلود
✅ ️قصۀ ما به سر رسید @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
•• •• هرکس شهید حق شد، همراه با حسین است آری مسیر عشق از، عبـــاس تـــا حسین است در کربـــــلای این عصــــر، سوگنــــد بر ابوالفضل لبیک یا خامنه ای لبیک یا حسین است عشق یعني، یڪ رهبر شده👇🏻 🌸اللهم احفظ امامنا الخامنه ای🌸 ↙ قرار ما هرشب ساعت ۲۳ یک تصویر از @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🏴آجرک الله یا صاحب الزمان مولای من آنچه ما شنیدیم شما دیدید. امام غریبم خداوند صبر جمیل به شما عنایت کند و به اِذن فرج و خونخواهی آقا ابا عبدالله الحسین غم های دل شما را تسکین دهد. 🤲 یا رب الحسین بحق الحسین إشف صدر الحسین بظهور الحجة🤲 @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
السلام علی الحسین وعلی علی ابن الحسین وعلی أولادالحسین وعلی أصحاب الحسین وعلی ابالفضل الحسین براستی که نام مقدّست نمک زندگی ماست جز شورِ « یاحسین (ع) » دگر دم نمیدهیم @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
برای ای آفتاب صبح اميد که در دست شب هجران اسيرم شهید مهدی صابری🌷 صبـحتون شهـدایـی @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
⭕️این دنیا ارزش دل بستن ندارد.... 🛑دست‌های مرا از تابوت بیرون گذارید.... ✅به قلم شهید حسین مداحی @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتاب ! زندگینامه شهید مدافع حرم به روایت همسر بزرگوار شهید @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷  بسم رب‌ الشهداء و الصدیقین 🌷 🥀 🌹زندگینامه شهید مدافع حرم قسمت 6⃣8⃣1⃣ بعد از خرید، همه با هم رفتند بهشت زهرا علیهاالسلام. قرار بود قبل از این‌که روح الله و سید به مأموریت بروند، خانم هایشان را ببرند گردش. آخر هم سر از بهشت زهرا علیهاالسلام، درآوردند. اما به خانم‌ها قول دادند بعد از مأموریت‌شان همگی با هم ده روزه بروند مشهد. روح الله، سید را برد سر مزار مادرش. سید نشست و شروع کرد به خواندن فاتحه. روح الله گفت: « ببین مامان منم سید بود. ما باهم فامیلیم. تو پسر دایی منی و منم پسرعمه تو. » سید خندید و گفت: « راست میگی، مریم خانم سید بوده. چرا یادم ننداختی پسردایی صدات کنم؟ » روح الله خندید و گفت: « ان شاء الله از این به بعد. » سر مزار رسول و محرم ترک هم رفتند. چون غروب شده بود، زود برگشتند. یک هارد داشت که در آن مطالب نظامی و عکس‌هایش را ریخته بود. قبل از مأموریت آنها را سپرد دست مهران و گفت که بعد از او آنها را چه کار کند. چند توصیه دیگر هم کرد. علی و پدرش را هم به او سپرد. این اولین باری نبود که به ماموریت می‌رفت. این حرف ها بین‌شان معمول بود. دو روز قبل از اعزامش، با زینب رفتند خانه پدرش. نشست پایین پای او. پاهایش را ماساژ داد و گفت: « بابا، من یکی دو ماهی میخوام برم مأموریت. شما اجازه میدی ؟ » پدرش گفت: « کجا میخوای بری؟ پس زینب چی؟ » + « جای خاصی نیست. میرم یکی دو ماهه میام. » ⬅️ ادامه دارد.... ⛔️ ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است. 🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸 @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم
🌷  بسم رب‌ الشهداء و الصدیقین 🌷 🥀 🌹زندگینامه شهید مدافع حرم قسمت 7⃣8⃣1⃣ بعدهم علی را کنار کشید و گفت: « داداش خیلی حواست به بابا باشه. خیلی مراقبش باش. مراقب خودتم باش. من یه چند وقتی میرم. به امید خدا برگشتم، با هم میریم گردش. دیگه سفارش بابا رو نکنم ها! خیلی هواش رو داشته باش. » از همه خداحافظی کرد و برگشتند خانه. خانواده زینب قرار بود یک روز قبل از اعزام روح الله، بروند مشهد. شب قبل از سفرشان، روح الله و زینب رفتند خانه شان. وقتی می‌خواستند سوار ماشین بشوند، دیدند ماشین پنچر شده است. روح الله همان طور که وسایل پنچری را از پشت ماشین بیرون می آورد، به زینب گفت: « بیا وایستا کنارم، بهت یاد بدم چطوری پنچری بگیری. ممکنه لازمت بشه. » روح الله با دقت و حوصله تمام مراحل را به زینب توضیح داد. پنچری ماشین را که گرفتند، حرکت کردند به سمت خانه پدر خانمش. روح الله از همه خداحافظی کرد. حسین را کنار کشید و گفت: « من نیستم حواست به زینب باشه. دستت درد نکنه، به بابام و علی هم سر بزن. تو برام مثل برادر بودی. تو شش سال از من کوچیکتر بودی علی هم شش سال از تو کوچکتره. هواش رو داشته باش، و جای من رو براش پر کن. » حسین در این مدت حسابی به او وابسته شده بود. طاقت شنیدن حرف هایش را که شبیه وصیت بود، نداشت. - « این حرفا چیه روح الله؟! ان شاء الله میری، سالم برمی‌گردی. خودت هستی. از این حرفانزن. » + « بالاخره سفره. راستی اون کتاب و جزوه‌هایی رو که بهت دادم حتما بخون. پشت گوش نندازی ها. خیلی مهمه، حتما همه رو بخون. ورزشت رو هم ادامه بده. سعی کن تو هم بیایی اونور. » ⬅️ ادامه دارد.... ⛔️ ارسال فقط با ذکر لینک کانال مجاز و شرعی است. 🌸🌸🌸🌸🕊🕊🕊🕊🌸🌸🌸🌸 @shahedaneosve شاهدان اسوه، زندگینامه شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم