✍🏻| #خادم_نوشت
سلام و عرض ادب و احترام🌱
لطفاً برای بهترشدن روند کانال شهید دهقان
انتقادات و پیشنهادات خودتون رو با ما به
صورت ناشناس در میون بذارید🌸👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16349170923054
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
「📱|#استوری」
خوابش را دید و گفت:
چگونه توفیق شهادت پیدا کردی؟!🥺
-گفت از آنچه دلم میخواست گذشتم ...🙃💛
20روز تا وصال🍂
#دمی_با_شهید
#یاد_شهدا_با_صلوات
#شهید_محمدرضا_دهقان_امیری
🆔•| @shahid_dehghan |•
•[﷽]•
#روایت
#یادگار_سبز🌱
#قسمت_اول✨
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
شما چند ساعت زودتر از گروهی که بهنام همراهشان آمده بود رسیده بودید، اما چند روز جلو تر بودید. شما به محض رسیدن زیارت کرده بودید و به شهر بعدی رفته بودید. گروه بهنام مدام به خاطر خرابی ماشین و معطلی هواپیما از شما جا می ماندند. فاصلهتان شاید به اندازه یک شهر بود، اما هر چه می آمدند به شما نمی رسیدند. گویا دو سه روزی طول کشیده تا به هم رسیدید. آن هم چون شما بالاخره در بحوث مستقر شدید. یک جایی دور از منطقه درگیری. به اصطلاح خودتان عقبه. اما صدای درگیریها واضح بود.
بهنام بالاخره به تو رسیده بود، اما پیدایت نمیکرد. در تاریکی محض دنبال تو میگشت. تاریکی محض! چقدر آن شب هاهمه جا تاریک بوده. هرکدام از یگان ها در جای مخصوص به خود مستقر شده بود. با فاصله دویست سیصد متر از یگان های دیگر. بهنام یگان شما را پیدا کرد. بچه ها آنقدر فشرده و متراکم توی سوله جمع شده بودندکه نمیشد کسی را پیدا کرد. چشمش فقط دنبال تو بود و از همه سراغ تو را میگرفت، غافل از اینکه تو توی آن سوله نیستی. از شانس خوبش مسئول آموزشتان را دیده و از او شنیده بود که : (( بچه های اطلاعات یه چادر زدن. ساکت رو بردار بیا اونجا))
اما تو داخل چادر هم نبودی. رفته بودی توی سوله دنبال بهنام میگشتی. یاد فیلم های کمدی اعصاب خردکن میافتم. که یک نفر هر چه می رود نمیرسد و دو نفر در جاهای مختلف دنبال هم میگردند. فکر کن اگر مثلا ماجرا واقعی نبودو داستان یا فیلم نامه بود میشد همینطور چند صفحه ماجرا را کش داد. من اما اگر خواننده همچین کتابی بودم احتمالاً این چند صفحه را ورق میزدم. بهنام هم عاقل بود و اجازه نداد این فیلم کمدی کشدار شود.
20روز تا وصال
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
#ادامه_دارد
#به_وقت_وصال
#یک_روز_بعد_از_حیرانی
🆔•| @shahid_dehghan |•
ـ﷽ـ
⸢ 📆 یکشنبه ۱۴۰۰/۸/۲⸥
「ذکرروز: یا ذی الجلال والاکرام」
نسل قبل از ما، از وطنش دفــاع کرد...
نسل ما از حریم انسانیت دفاع کرده و میکند...
#شهید_محمدرضا_دهقان_امیری
🆔 • @Shahid_dehghan
🌸| #خاطره
دوره ابتدایی وقتی در مدرسه دنبالش میرفتم،
باحجاب چادر بودم.باشادمانی و حیرت کودکانه
اش می گفت:مامان وقتی میای دنبالم همه من و
تو را یک جور دیگر نگاه میکنند! کمی که بزرگتر
شد تازه متوجه شد که آن نگاههای خاص،شکوه
و ابهتی بود که در حفظ حجاب وجود داشت.از
آن موقع چادر برایش یک نماد مقدس شد.
#ابووصال
#شهیدمحمدرضادهقانامیری
[۱۹روزماندهتاشهادت🌹🍃]
🆔@shahid_dehghan
#تلنگر
حضرت زهرا(سلاماللهعلیھا)،
همیشہ اول براۍ بقیہ دعا میکردن، بعدش براۍ خودشون🙂👌🏻💔
#الگوبگیریم
#وصالنویس
♥️𑁍➪@shahid_dehghan 𑁍
•📻✨•
[ #ولایت ]
امام خامنهای:
[ شهادت ، درّ گرانبهایی است ڪه
بعد از جنگ به هرڪس نمیدهند .]
________________________
#شهیدمحمدرضادهقانامیری
📻✨| @shahid_dehghan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
•[﷽]•
「📱|#استوری」
شهید بہ قلبت نگاه میڪند
اگرجایےبرایش گذاشتہ باشے
مےآید
مےماند
لانہ میڪند
تا #شهیدت ڪند❤
19روز تا وصال🍂
#دمی_با_شهید
#یاد_شهدا_با_صلوات
#شهید_محمدرضا_دهقان_امیری
🆔•| @shahid_dehghan |•
•[﷽]•
#روایت
#یادگار_سبز🌱
#قسمت_دوم✨
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
همان جا داخل چادر اطلاعات ماند تا تو برگردی. بالاخره برمیگشتی دیگر. قرار نبود که برای همیشه از چادر به سوله و از سوله به چادر بروید که. بالاخره بعد از چند روز به هم رسیده بودید. بهنام که خیلی دلتنگ تو شده بود. تو هم دلتنگ بهنام شده بودی؟
از فردای آن روز کارتان شروع شد. تو در یک دسته بودی و بهنام در یک دسته دیگر. کارتان شروع شده بود اما هنوز برای نبرد زود بود. باید کار های دیگری هم یاد میگرفتید. همان جا در میدان نبردتمرین نقشه خوانی میکردید و کار با قطبنما و جی پی اس را یاد می گرفتید.
بعد به سمت منطقه حرکت کردید. بهنام و گروهش اولین دسته ای بودند که وارد منطقه شدند. همان شب درگیر عملیات شدید و تا صبح درگیر بودید. در عملیات بعدی شما از پایین ارتفاع آتش میریختید و بهنام و گروهش از بالای ارتفاع. حاج عبداللّه باقری، مسئول دسته بهنام، همان جا شهید شد. شهادتش باعث منحل شدن گروه شد. چون ستون دسته شهید شده بود و یکی دو نفر هم باید با پیکر حاج عبداللّه برمیگشتند.
آن چند نفر باقی مانده هم اختیار داشتند که دسته خودشان را انتخاب کنند. من هم اگر جای بهنام بودم گروه تو را انتخاب میکردم. حالا دیگر بهم نزدیک تر شده بودید. شب ها کنارهم می خوابیدید و با هم سر یک سفره مینشستید. با اینکه معمولأ هر کس مشغول کاری بود و کم پیش می آمد همه همزمان غذا بخورند،اما تو و بهنام معمولاً با هم بودید.
19روز تا وصال
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
#ادامه_دارد
#به_وقت_وصال
#یک_روز_بعد_از_حیرانی
#شبتونشهدایی
🆔•| @shahid_dehghan |•
ـ﷽ـ
⸢ 📆 دوشنبه ۱۴۰۰/۸/۳⸥
[ذکرروز: یا قاضی الحاجات]
شهادت یعنی:
در دادگاه آخرت وقتی بندگان
احضار میشوندتو شاهد خدایی...💚
#شهید_محمدرضا_دهقان_امیری
🆔 • @Shahid_dehghan
بسم رب الشهدا و الصدیقین♥️
با سلام خدمت همراهان شهدایی ✋
در پی اعلام نیاز سازمان انتقال خون کشور به اهدای خون و کاهش و حتی اتمام ذخایر خونی در برخی استان ها، پویش #نذرخونبهنیابتشهدا به منظور پاسخ به این نیاز راه اندازی شد.
به نیابت از رفیق شهیدتان #شهیدمدافعحرممحمدرضادهقانامیری در مراکز انتقال خون حضور یافته و تصاویر اهدای خون خود را در فضای مجازی با هشتگ #نذرخونبهنیابتشهدا و منشن (تگ) کردن صفحه رسمی شهید به نشانی زیر منتشر نمایید.
صفحه رسمی شهید محمدرضا دهقان امیری در اینستاگرام:
| @hoseinvesali |
[ @vesal_hossein74 ]
🔹نیاز به خون یک نیاز مستمر برای بیماران تالاسمی، هموفیلی و سرطانی است.
🔹لطفا دوستان خود را به این پویش دعوت کنید.
#اینبارماخونمیدهیم
#نذرخونبهنیابتشهدا
#انتشارباشما #لطفارسانهباشید
🆔 @shahid_dehghan
🌸| #خاطره
او را با سفرهای راهیان نور آشنا کردیم؛سفرهایی
که هم جنبه معنوی داشت و هم تربیتی سفرهای
ده_بیست روزه ای که تا آخر تعطیلات عید طول
میکشید سختی و کمبودهای زیادی داشت.
خیلی ها جا میزدند و کم میآوردند! اما مشقت
های این سفرها از او آدمی ساخته بود که بتواند
دربرابرمشکلات صبور باشد،کمتوقعباشد،قناعت
کند، تلاشگر و هدفمند باشد و از نظر جسمی هم
قوی باشد. این سفرها برای او و خانواده مان در
حکم منبعانرژیبخش بود که یکسال موتور روح
و جانمان را روشن نگه میداشت و به طور ویژهای
بر اعتقاداتمان اثر گذاشت.
#ابووصال|#روزشمارشهادت
#شهیدمحمدرضادهقانامیری
[۱۸روزماندهتاشهادت🌹🍃]
🆔| @shahid_dehghan
⭕️#اطلاعیه!
باعرضسلاموادب خدمت تمامیاعضایمحترم
کانال رسمی شهید محمدرضا دهقان امیری🌸
ضمن تشکر از همراهی همیشگی شما عزیزان و
توجه و نگاه پرمحبت شما به فعالیتهای گروه
فرهنگی_جهادی #شهیدمحمدرضادهقانامیری🌿
🔗به اطلاع شما سروران بزرگوار میرسانیم:
با توجه به نزدیک شدن سالگرد شهید بزرگوار،
تغییراتی در محتوای کانال و روند پستگذاری
ایجاد شدهاست و تلاش شده تا محتوای کانال
های رسمی در تمامی پیامرسانها، بهبود یافته
و تغییراتی مثبت در ادامه روند کانالها را شاهد
باشیم.
لذا از شما بزرگواران خواستاریم ضمن همراهی
خود،کانال را به دوستداران شهدا معرفی کنید.🌻
📌انشاءالله با دعا و همراهی شما عزیزان در
جلب رضایت امام عصر(عج) و شهید بزرگوارمان
موفق باشیم.
و من الله توفیق✨
[ گروه فرهنگی-جهادی شهید
مدافع حرم محمدرضا دهقان امیری ]
🆔 | @shahid_dehghan |
•📚❤️•
#تیکهکتاب📚
حسابی کلافه شده بودم.نمیفهمیدم جذب
چه چیز این آدم شدهاند.از طرف خانم ها
چند خواستگار داشت؛ مستقیم به او گفته
بودند،آن هم وسط دانشگاه. .وقتی شنیدم
گفتم:چه معنی داره یه دختر بره به یه پسر
بگه قصد دارم باهات ازدواج کنم،اونم با چه
کسی!😒اصلا باورم نمیشد؛ عجیبتر اینکه
بعضی از آنها مذهبی هم نبودند 🌸
✨ قصه دلبری ✨
شهیدمحمدحسینمحمدخانیبهروایت همسر
📱لینکخریدکتابالکترونیکیازسایتطاقچه
#سبک_زندگی_با_کتاب🌱
#شهیدمحمدرضادهقان🕊
📔📚| @Shahid_dehghan
27.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•[﷽]•
「📱|#استوری」
شهدا قبل از شهید شدن🥀
شهیدانه زندگی میکردند🌿...
18روز تا وصال🍂
#دمی_با_شهید
#یاد_شهدا_با_صلوات
#شهید_محمدرضا_دهقان_امیری
🆔•| @shahid_dehghan |•
🔅میدونستی شهید دهقان...
میدونستی شهید دهقان چه قدر به ارتباطش با
نامحرم دقت میکرد؟مثل اون روزی که خانمی
نزدیک خواهرشون اومد و ایشون اونورتر میرن
که اون خانم راحت باشن!
کاش یکم ما هم بتونیم شبیه ایشون بشیم🌿🙃
#مشقعشق✨
#وصالنویس✍🏻
•|🌸 @shahid_dehghan
•[﷽]•
#روایت
#یادگار_سبز🌱
#قسمت_سوم✨
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
این همسفرگی برای تو بد نبود. سهم نوشابه بهنام را هم میخوردی. حالا من هی از مضرات نوشابه سخنرانی کنم، تو که گوش نمیکنی. مدیر مدرسه مامان فاطمه سال اول تولدت خوب اسمی رویت گذاشته بود، خرسو.
خرسو بودی که میرفتید از مسئول آماد غذای اضافه میگرفتید. میدانستید که همیشه مقداری غذای اضافه هست. مسئول آماد اعتراض میکرد که چرا غذای اضافی میگیرید. اما بعد تر اگر یک روز نمیرفتید میگفت :((چرا نیامدید؟ براتون غذا کنار گذاشتم))
کلاً مسؤل آماد از دست شما آسایش نداشت. به تن ماهی هم رحم نمیکردید. هر وقت شام خورشت وحشت داشتید_همان غذایی که اصلاً نمیدانستید چطور درست شده و قابل خوردن نبود_به تنماهی های آماد تک میزدید.
همان تنماهی هایی که میگفتند خوردنش حرام است، چون بی اجازه برداشته بودید. همانهایی که آقا تقی بین بچه ها پخش میکرد. بین همانها که نوربالا میزدند. از شهادتتان میترسید برای همین تنماهی دزدی به خوردتان میداد تا ناخالصی هایتان زیاد شود و بمانید برایشان.
میخندید و میگفت این تنماهی ها هم نتوانستند جلوی شهادت بچه ها را بگیرند. اگر خوردن غذایی که برای شما تهیه شده بود حرام بود که تو خودت اصلا به بخشش های آقاتقی نیاز نداشتی. خودت به منبعش دسترسی داشتی.
18روز تا وصال
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
#ادامه_دارد
#به_وقت_وصال
#یک_روز_بعد_از_حیرانی
#شبتونشهدایی
🆔•| @shahid_dehghan |•
ـ﷽ـ
⸢ 📆 سهشنبه ۱۴۰۰/۸/۴⸥
[ذکرروز: یا ارحم الراحمین ]
چند سالهای؟ پانزده؟ بیست؟ بیست وپنج؟
هرچندسال که داری حتما یک شهید هم سن
و سالت پیدا میشود..؛یک رفیق آسمانی هم
جا بده بین رفقای زمینی ات...🕊
#شهید_محمدرضا_دهقان_امیری
🆔 • @Shahid_dehghan
هدایت شده از کانال رسمی شهید محمدرضا دهقان امیری
✍🏻| #خادم_نوشت
سلام و عرض ادب و احترام🌱
لطفاً برای بهترشدن روند کانال شهید دهقان
انتقادات و پیشنهادات خودتون رو با ما به
صورت ناشناس در میون بذارید🌸👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16349170923054
🌸| #خاطره
در اردوی جهادی از طرف دبیرستان اعزام شدند چون بیشتر بچهها با آبوهوای آن منطقهسازگار
نبودند، مریض شدند، محمدرضا اما سالم و قوی
و پرانرژی بود.اگر کمبودی در امکانات بود حرفی
نمیزد و اهل گلایهوشکایت نبود جهادگریسازگار
و توانمند بود.
#ابووصال
#روزشمارشهادت
#شهیدمحمدرضادهقانامیری
[۱۷روزماندهتاشهادت🌹🍃]
🌱•°| @shahid_dehghan
#مشقعشق🌿
خوشا به حال شهید...
که همسایه ی دیوار به دیوار
مهربانی بی پایان خداست🙃♥️
#وصالنویس✍🏻
@shahid_dehghan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
•[﷽]•
「📱|#استوری」
ْْْآرزویِشھـٰادٺراهمہدارند!
اماتنھااندکےشھید میشوند..!
چونتنھآ ؛
اندکےشھیدانہزندگیمیکنند...
17روز تا وصال🍂
#دمی_با_شهید
#یاد_شهدا_با_صلوات
#شهید_محمدرضا_دهقان_امیری
🆔•| @shahid_dehghan |•
•[﷽]•
#روایت
#یادگار_سبز🌱
#قسمت_چهارم✨
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
با همان حال هم انگار از همان اول نوربالا میزدی. حتی با همان مو های خامه ای.
چقدر هم حساس بودی رو مدل موهایت. حالا وسط میدان جنگ نمیشد موهایت مدل خامه ای نباشد؟! بهنام خوب اسمی رویت گذاشته بود میگفت:(( تو فشن مذهبی هستی)) حالا این فشن مذهبی موهایش بلند شده بود و کسی نبود تا موهایش را مدل دلخواهش کوتاه کند. مگر موقع رفتن موهایتان را نتراشیده بودید؟چطور موهایت آنقدر زود بلند شدند؟ به هر حال آخر سر هم طاقت نیاوردي.کلافه شدی. باید به یکی از آن هایی که ماشین اصلاح آورده بودند اعتماد میکردی و مینشستی زیر دستش. اما بنده خدا را کلافه کردی آن قدر گفتی اینجا را اینقدر کوتاه کن و آنجا را این اندازه تا مدل موهایت شد همانی که میخواستی. من اگر بودم یکهو ماشین را جوری روی سرت میچرخاندم تا مجبور بشوی همه را از ته کوتاه کنی. وسط معرکه مگر جای این کارها بود؟ چه حوصلهای داشت آن بنده خدا. حداقل کاری که میشد و نکرد این بود که با همان ماشین توی سرت بزند. حداقل دلش خنک میشد. دل من هم همینطور. به آقاتقی و آقارضا هم همین هارا گفتم. گفتم که بعضی وقت ها دلم میخواهد محمدرضا را کتک بزنم. خندیدند و گفتند خیالت راحت. از ما به اندازه کافی کتک خورده. مهدیه هم خیالم را راحت کرد که به اندازه کافی کتک خورده ای.
میدانی آرزویم دو چیز به دلم ماند. هم دلم میخواست یک دل سیر کتکت میزدم و هم دلم میخواست یک یادگاری از تو داشته باشم. در جریان یادگاری ها که هستی. همه را گذاشتند توی ویترین و درش را چند قفله کردهاند. از تو فقط چند عکس دارم که آنها را هم از مهدیه گرفتهام. هر چه که مامان فاطمه از تو مانده را بلوکه کرده. حتی کم مانده دور ویترین سیم خاردار بکشند. البته حق هم دارند. من اگر بودم شاید دزدگیر هم نصب میکردم. چه صحنه بامزهای میشود که مثلا یک نفر مهمان خانه شما باشد و بخواهد دور از چشم بقیه در ویترین را باز کند. آنوقت آژیر دزدگیر رسوایش میکند. من هم به قول خودت گوریل شدم وقتی که به مهدیه گفتم در ویترین را باز کند و گفت در ویترین چندقفلهست و کلیدش را هم احتمالا یک نقر قورت داده.
آنوقت ها که تو را نمیشناختم وگرنه باید یادگاری را قبل از پروازت از تو میگرفتم.
17روز تا وصال
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
#ادامه_دارد
#به_وقت_وصال
#یک_روز_بعد_از_حیرانی
🆔•| @shahid_dehghan |•
⸢بسمـرَبــالعشقــ♥️⸥
زیباترین فصل این فرهنگ،
خالقان این حماسه عظیم اند که
با صلابت اراده و نور ایمان، رهنورد
راه مقدسی شدند که پاداش آن،
جاودانگی و بقا بود...
⦅شھیدمحمدرضادهقانامیرے⦆
❜ شهادت، بالنمیخواد، حالمیخواد... ❛
🗒️ چهارشنبه ۱۴۰۰٫۸٫۵
🆔 • @Shahid_dehghan
🥀| #خاطره
دوره دبیرستان اوج ورزش پارکور او بود.یک
سال در آنجا بنایی داشتند در فضای حیاط
کیسههای گچ و سیمان و تپه های خاک و ما
سه زیاد بود که به عنوان موانع استفاده میکرد
و ورزش مورد علاقهاش را تمرین میکرد.وقتی
به خانه میآمد هیکل و لباسش خاکی بود.
#ابووصال
#روزشمارشهادت
#شهیدمحمدرضادهقانامیری
[۱۶روزماندهتاشهادت🌹🍃]
🌱| @shahid_dehghan
خدایا💛
تو برگزین این بنده ی حقیرت را...
من نشان خواهم داد ارزشش را دارد
یا نه ،،، تو مرا ببین!✨توجهت به من
باشد که دلدادهی توام...
#مشقعشق♥️
#وصالنویس✍🏻
•|🌱 @shahid_dehghan
﷽
مقام معظم رهبری:
امروز بیشترین تحرّک دشمنان ما علیه ما بیش از تحرّکات امنیّتی و اقتصادی، تحرّکات تبلیغاتی و جنگ نرم و تبلیغات رسانهای است؛ برای اینکه بر افکار عمومی مردم مسلّط بشوند مبالغ هنگفت هزینه میکنند، کارهای بسیار انجام میدهند؛ فکرهای بسیاری را در مجموعههای فکری برای این کار استخدام میکنند تا بتوانند با جنگ روانی، با تبلیغات گوناگون، افکار عمومی کشورها را -از جمله بیشتر از همه امروز کشور ما را که هدف سوءنیّت قدرتهای بزرگ است- قبضه کنند و در اختیار بگیرند. در زمینهی کار تبلیغاتی و حرکت تبلیغاتی درست و تمهیدات رسانهای باید قویتر و هوشمندانهتر عمل بکنیم. ۱۴۰۰/۵/۱۲
#روشنگری✌️🏻
#ناگفته_های_رسانه
🆔@shahid_dehghan
26.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•[﷽]•
「📱|#استوری」
شهدا از بهترین چیزها گذشتن،
برای اینکه به شهادت برسن!👌🏻💔
آیا بعضی از ماهایی که انقدر ادعای شهادت داریم،
میتونیم مثل شهدا باشیم؟؟!✋🏻😓💔
16روز تا وصال🍂
#دمی_با_شهید
#یاد_شهدا_با_صلوات
#شهید_محمدرضا_دهقان_امیری
•
•
•
🆔•| @shahid_dehghan |•
•[﷽]•
#روایت
#یادگار_سبز🌱
#قسمت_پنجم✨
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
مثل بهنام همان کلاهی که از تو گرفت. توی همان دورهای که با اردوی آموزشگاه رفته بودید کوه. بهنام به خاطر آفتاب اذیت میشد. تو خودت اذیت نمیشدی که کلاهت را به بهنام دادی؟ بعد هم که پس نگرفتی. یا همان تسبیح سبزت که با تسبیح قرمز بهنام عوض کردی. تسبیح قرمز همیشه دستت بود. بهنام هر وقت تسبیح قرمز را میدید میگفت: ((حال میکنی چه تسبیحی بهت دادم؟)) تو هم میگفتی :((تو چه رفیقی هستی؟ تسبیحی که بهت یادگاری دادم کو؟)) از ترس تو تسبیح همیشه همراهش بود. تسبیح را از داخل یکی از جیب هایش بیرون میکشید و میگفت :((بیا بابا، دستمه. ))
برایت مهم بود که بهنام تسبیح را نگه داشته باشد یا فقط میخواستی سر به سرش بگذاری و تلافی کنی؟
چقدر مدت با هم بودنتان کوتاه بود. اما همین مدت کوتاه چه قدر خاطره داشت برایتان. هر روز و هر لحظه اش خاطره بود. من هم که سیر نمیشوم از نوشتنشان.
زمزمه آخرین عملیات به گوش میرسید. آخرین عملیات مربوط به شما. میگفتند بعد از این عملیات برمیگردید. برگه هایی به دستتان داده بودند و ازتان پرسیده بودند :(( چه کسانی میروند و چه کسانی میمانند؟))
تو و بهنام هم درس داشتید هم کار. تو در خطر اخراج دانشگاه بودی. قرار گذاشتید بعد از این عملیات برگردید. هدف بعدیتان هم عضویت در سپاه قدس بود.
انگار سپاه بیشتر به روحیات تو نزدیک بود. تو که به قول خودت در همه این مدت از چیزی نترسیده بودی. همان شب قبل از عملیات که دور آتش نشسته بودید و هر کس تعریف میکرد که کجاها ترسیده. تو گفته بودی:((من هیچ جا نترسیدم.)) هر چه میگفتند مگر میشود نترسیده باشی؟ بازهم سر حرفت بودی. بهنام هم تصدیق میکند که تو توی هیچ کدام از موقعیت های خطرناک نترسیده بودی. تو را در حساسترین لحظات دیده بود و میدانست که ادعایت از روی احساس یا غرور نیست. تو واقعا نمی ترسیدی. و همین نترسیدنت تا آن سن آن همه بلا به سرت آورده بود. اما نترسیدنت به معنای بی فکر بودنت نیست. نمیترسیدی، اما بی گدار هم به آب نمیزدی. حداقل آن جاهایی که پای جان دوستانت در میان بود.
16روز تا وصال
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
#ادامه_دارد
#به_وقت_وصال
#یک_روز_بعد_از_حیرانی
🆔•| @shahid_dehghan |•