eitaa logo
|قرارگاه شہید محمدرضا دهقان امیرے|♡🇮🇷
1.2هزار دنبال‌کننده
21.7هزار عکس
8.6هزار ویدیو
771 فایل
⭕کانال شهید محمدرضا دهقان امیری شهادت،بال نمیخواد،حال میخواد🕊 تحت لوای بی بی زینب الکبری(س)🧕🏻 و وقف شهید مدافع حرم محمدرضا دهقان🌹 کپی: حلالِ حلال🌿(به شرط ۱۴ صلوات به نیت ظهور و سلامتی اقا💚) خادم الشهدا(ادمین تبادل ): @arede1386
مشاهده در ایتا
دانلود
✿❀بِسمِـ الرَّبِّ الشُّهداء والصِّدیقین❀✿ 💞 🕊 💞 قسمت از همان اول صبح با هر چیزی که تصورش را بکنی زهرا بانو را دیدم که روی سرم می ایستاد و مرا بیدار می کرد نان بربری... کارد پنیرخوری... کفگیرملاقه... حتی با دسته ی جارو برقی اما من دوست نداشتم از تختم جدا شوم. اواخر شهریور بود و هوا حسابی خنک شده بود. بخصوص اوایل صبح که از سرما پتو را دور خودم می پیچیدم. حس لذتبخشی بود. بالاخره با هزار ترفند و توپ و تشر زهرا بانو، دل کندم و بلند شدم. ☺️😅هنوز درست و حسابی دست و رویم را خشک نکرده بودم که دستمال گردگیری توی دستم جای گرفت. همیشه اینطور بود. کافی بود مهمان به منزل ما بیاید کل خانه را پوست می کَند بسکه گردگیری می کرد و جارو و بشوربساب.😒 حالا که بحث خاستگار بود و همین امر بیشتر او را حساس می کرد. بهتر بود برای آرامش خودم هم که شده بی چون و چرا امرش را اطاعت کنم.😅 نزدیک ناهار بود و من هنوز صبحانه هم نخورده بودم. البته زهرا بانو مجال نمی داد. بابا از بیرون ناهار آورده بود که گرما و بوی غذا فضای خانه را دم کرده و داغ نکند. به هزار بدبختی و التماس ناهار خوردیم و بقیه ی کارها ماند برای بعد از ناهار. ساعت از 21 گذشته بود که زنگ را فشردند.😍 چادر رنگی ام را روی سرم مرتب کردم و منتظر ایستادم. بلوز و دامن بنفش رنگی پوشیده بودم و روسری لیمویی رنگی که خیلی هم به چهره ی ساده ام می آمد.😊 به اصرار زهرا بانو کمی کرم زده بودم و رژ لب کمرنگ را از همان لحظه، آنقدر خورده بودم که اثری از آن نمانده بود.😣😓 صالح با شرم همیشگی به همراه پدرش و سلما وارد شد و دسته گلی از نرگس و رز به دستم داد💐 و بدون اینکه سرش را بلند کند با آنها همراه شد. من هم دسته گل را به آشپزخانه بردم و توی گلدانی که از قبل آماده کرده بودم😊گذاشتم. کت و شلوار سورمه ای و پیراهن آبی کمرنگ، چهره و قیافه ای متفاوت از بقیه ی ایام به او داده بود.😍 ریشش آنکادر شده بود و بوی عطر ملایمی فضا را گرفته بود. با صدای زهرا بانو سینی چای را در دست گرفتم و رفتم. حتی لحظه ی برداشتن چای سرش را بلند نکرد. حرصم گرفته بود. خواستم دوباره به آشپزخانه بروم که به دستور زهرا بانو توی مبل فرو رفتم و چادرم را محکم به خودم پیچیدم.😒 ــ بشین دخترم... سلما هم جدی بود. سعی می کرد با من رو در رو نشود چون قطعا خنده مان می گرفت.😅 مقدمات گفتگو سپری شد و پدر درمورد شغل صالح پرسید. صالح با دستمال عرق پیشانی اش را خشک کرد و گفت: ــ والا ما که توی سپاه خدمت می کنیم و خودتون بهتر شرایط رو می دونید پدرم گفت: ــ ماموریتتون زیاده؟ البته برون مرزی... ــ بستگی داره. فقط اینو بگم که هر جا لازم باشه بی شک میرم حتما. چی بهتر از دفاع؟! پدرم لبخندی زد و سکوت کرد اما زهرا بانو درست مثل دیشب پکر شد. آقای صبوری گفت: ــ دخترم... مهدیه جان... نظر شما چیه؟ صورتم گل انداخت.☺️ نمی توانستم چیزی بگویم آن هم جلوی این جمع؟!! ــ والا چی بگم؟؟!!🙈 سلما به فریادم رسید و گفت: ــ آقا جون اجازه بدید این مسئله رو بین خودشون حل کنند. اگه پدر و مادر مهدیه اجازه میدن که برن حرفاشونو بزنن. پدرم اجازه را صادر کرد و من و صالح به اتاق من رفتیم و به خواست او درب را نیمه باز گذاشتم. "واقعا که... خودم باز می گذاشتم احتیاجی به تذکر جنابتون نبود" ادامه دارد... 🖇نویسنده👈
✨ قسمت 📗 ولی دریغ که اصلا نگاهی به سمت خواهرها نمیکرد😑 پشت سرشون رفتیم و وقتی نزدیک باب الجواد🕊 که شدیم آقا سید شروع کرد به مداحی کردن. اوجه بهشته حرم امام رضا/ زائرات اینجا تو جنان دیده میشن/مهمونات امشب همه بخشیده میشن/✨ نمیدونم چرا ولی بی‌اختیار اشکم در اومد😢 سمانه تعجب کرده بود😯 ــ ریحانه حالت خوبه؟! 😞😞 ــ اره خوبم چیزیم نیست یواش یواش وارد صحن شدیم. وقتی گنبد رو🕌برای اولین بار دیدم یه جوری شدم.فضای حرم برام خیلی لطیف بود.✨همراه سمانه وارد حرم شدیم. بعضی چیزها برام عجیب بود. ــ سمی اونجا چه خبره؟!😯 ــ کجا؟! اونجا؟! ضریحه دیگه☺ ــ خوب میدونم ولی انگار یه جوریه؟! چرا همدیگه رو هل میدن؟!😯 ــ میخوان دستشون به ضریح بخوره☺ ــ یعنی هر کی اونجا دست بزنه حاجت میگیره؟!😯 ــ هرکی اونجا دست بزنه که نه ولی اعتقاد دارن اونجا چون محل زیارت فرشته ها و امام هاست متبرکه و بهش دست میزنن و زیارت میکنن.🌸✨ ــ یعنی اگه ما الان دست نزنیم زیارت نکردیم؟!😕😕 ــ چرا عزیزم. مهم خوندن زیارت نامه و... هست😊 سمانه یه زیارت نامه📖هم به من داد و گفت تو هم بخون. ــ اخه من که زیاد عربی خوندن بلدنیستم😐 پس من میخونم و تو هم باهام تکرار کن ،حیفه تا اینجا اومدی زیارت نامه نخونی😢 و سمانه شروع کرد با صدای آرامش‌بخشش زیارت نامه خوندن و من گوش دادم.😊بعد زیارت تو صحن‌انقلاب نشستیم و سمانه مشغول نماز خوندن که یاد اون روز توی جاده افتادم و گفتم : ــ سمانه؟!😕 ــ جان سمانه😊 ــ یه چی بگم بهم نمیخندی؟!😟 ــ نه عزیزم... چرا بخندم😊 ــ چرا شما نماز میخونید؟!😐 ــ عزیزم نماز خوندن واجبه و دستور خداست ولی یکی از دلایلش آرامش دادنه به خود آدمه.😍 ــ یعنی تو نماز میخونی واقعا آروم میشی؟!😯 ــ دروغ چرا... همیشه که نه. ولی هروقت با دلم نماز میخونم واقعا آروم میشم. هر وقتم که غم دارم هم که تو سجده بعد نماز با خدا درد و دل میکنم و سبک میشم...😊 ــ اوهوم...😕میدونی سمی من نماز خوندنو تو بچگی از مامان بزرگم یاد گرفته بودم... ولی چون تو خونه ما کسی نمیخوند دیگه کم کم فراموش کردم😔 بیچاره مامان بزرگم تا حالا مشهد نیومده بود و آرزوشو داشت😢😔 میشه دو رکعت نماز برای مامان بزرگم بخونی؟! ــ چرا نمیشه...😊ولی روحش بیشتر خوشحال میشه ها وقتی خودت بخونی😔 ــ میخوام بخونم ولی...😞 ــ ولی نداره که.اینهمه راه اومدی بعد یه نماز نمیخوای بخونی؟؟😒 ادامه دارد... 📚 نویسنده : سیدمهدی‌بنی‌هاشمی ⚠️ و
🌾 🌾قسمت احمقی به نام هانیه پدرم که از داماد طلبه اش متنفر بود ... بر خلاف داماد قبلی، یه مراسم عقدکنان فوق ساده برگزار کرد ... با 10 نفر از بزرگ های فامیل دو طرف، رفتیم محضر ... بعد هم که یه عصرانه مختصر ... منحصر به چای و شیرینی ... ☕️🍰 هر چند مورد استقبال علی قرار گرفت ... اما آرزوی هر دختری یه جشن آبرومند بود و من بدجور دلخور ... هم هرگز به ازدواج فکر نمی کردم، هم چنین مراسمی ... هر کسی خبر ازدواج ما رو می شنید شوکه می شد ... همه بهم می گفتن ... هانیه تو یه احمقی ... 😕 _خواهرت که زن یه افسر متجدد شاهنشاهی شد به این روز افتاد ... تو که زن یه طلبه بی پول شدی دیگه می خوای چه کار کنی؟... هم بدبخت میشی هم بی پول ... به روزگار بدتری از خواهرت مبتلا میشی ... دیگه رنگ نور خورشید رو هم نمی بینی ... گاهی اوقات که به حرف هاشون فکر می کردم ته دلم می لرزید ... گاهی هم پشیمون می شدم ... اما بعدش به خودم می گفتم دیگه دیر شده ... من جایی برای برگشت نداشتم... از طرفی هم اون روزها طلاق به شدت کم بود ... رسم بود با لباس سفید می رفتی و با کفن برمی گشتی ... حتی اگر در فلاکت مطلق زندگی می کردی ... باید همون جا می مردی ... واقعا همین طور بود ... اون روز می خواستیم برای خرید عروسی و جهیزیه بریم بیرون ... مادرم با ترس و لرز زنگ زد به پدرم تا برای بیرون رفتن اجازه بگیره ... اونم با عصبانیت داد زده بود ... از شوهرش بپرس ... و قطع کرده بود ...به هزار سعی و مکافات و نصف روز تلاش ... بالاخره تونست علی رو پیدا کنه ... صداش بدجور می لرزید ... با نگرانی تمام گفت:😰 _سلام علی آقا ... می خواستیم برای خرید جهیزیه بریم بیرون ... ✍نویسنده:
«تویی که تکثیر شدی» ناغافل به سمتت دویده و تو از ترس دویده‌ای، به دیوار خورده‌ای و بعد با سر روی ماشین افتاده‌ای. اگر آنجا بودم برایت می خواندم که بازی اشکنک داره سرشکستنک داره. ولی تو همه‌ی این سرشکستنک‌ها را به جان خریدی تا آن چیزی را که می خواستی به دست آوردی. مگر بدون این سختی ها و رنج کشیدن ها می شد؟ فقط هم که بازی و شوخی نبود. سختیهای خودش را هم داشت. از سختی ها اما چیزی نمی گفتی، حتماً آن تختی که نشان محسن دادی نشانه همین مجاهدت‌ها بوده. روی یک تخت توی یک باغ بزرگ و سبز تکیه زده بودی. محسن جلو آمد و کنارت نشست مثل قدیم ها. کلی باهم حرف زدید. یک مرتبه وسط حرف زدن گفته‌ای: «حواست هست کجا نشستی؟» _نه نمی دونم. مثل قدیم ترها عصبانی شده ای و از همان فریادهای همیشگی کشیده ای: «چطور نمی دونی؟ اینجا همون جاییه که من اولین بار کنار امام حسین نشستم.» خوب علم غیب که نداشت از کجا باید می دانست؟ کلا از محسن توقع داشتی که علم غیب داشته باشد. مثلاً گفته بودی یک سوغات از سوریه برایش می‌آوری که اولش حرف «خ» دارد و توقع داشتی که حدس بزند. هر بار هم که رنگ میزدی، اسم سوغاتی را نمی گفتی. خوب من هم نمیتوانم حدس بزنم چه چیزی میشود از یک منطقه جنگی به عنوان سوغات همراه آورد؟ خودکار خودنویس؟ خمپاره؟ خشاب؟ یا ... آخرسر هم نفهمید چه چیزی برایش تهیه کردی. منتظر آمدنت بود. منتظر خودت و هدیه ات، اما تو نیامدی. دوستان پدرت آمدند و خبر شهادتت را آوردند؛ اما مگر باور کردنش راحت بود؟ محسن هنوز منتظر آمدن تو بود. اصلاً شاید سوغاتی محسن، «خبر شهادتت» بود... 💠پارت از کتاب زندگینامه شهید محمدرضا دهقان امیری 📚یک روز بعد از حیرانی ✏️| @shahid_dehghan