eitaa logo
قرارگاه‌شهیدحسین‌معز‌غلامے
599 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
394 ویدیو
15 فایل
بسمِ الله الرَّحمٰنِ الرَّحیم🌸 یاران! پای در راھ نهیم کھ این راھ رفتنی است و نھ گفتنی..🕊✨ ‌ اینجاییم تا از لوحِ قلبمان محافظت کنیم کھ: نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست !🌒 چھ کنم حرف دگر یاد نداد استادم..🌱 ‌ ٫ سلامتے و ظهور بقیھ الله (عج) صلوات !🤍
مشاهده در ایتا
دانلود
جوری روی خودتون کار کنید که اگر یه گناه کردید، گریتون بگیره! •شهید جهاد مغنیه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
• ۹ فروردین ۱۴۰۳ ؛ بعد از نماز ظهر✨ تمام تلاشم را کرده بودم که بعد از نماز، سریع وسایلم را جمع کنم تا یک جای خوب در رواق برای درس خواندن پیدا کنم. نمی‌دانم چه شد؛ از کنار جاهای خالی رد شدم و سر از رواق دیگر در آوردم. دختربچه‌ای که شاید دو_سه سالش بیشتر نبود، کنار مادر و کالسکه‌اش ایستاده بود. با آن قدِ کوچکش، روسری اش را لبنانی بسته بود. تردید نداشتم! گیره‌ی روسری که دو روز در کیفم مانده بود و کسی برای هدیه کردنش به چشمم نیامده بود را درآوردم و دستش دادم. قند؟ نه! خیلی شیرین تر است دیدن شادی دختربچه‌ای قدِ حضرت رقیه سلام الله علیها! می‌خندید و دور مادرش می‌چرخید و گیره‌اش را بالا می‌گرفت که: «ببین چی دارم!» به خودم آمدم دیدم پسربچه‌ای رو به رویم ایستاده. گفت: «خاله! یکی به منم میدی؟» نمی‌دانم کی آنقدر بزرگ شدم که خاله‌ی دختر بچه ها و پسربچه ها شوم. اما شاید این، از محدود قشنگی های بزرگ شدن بود..! گفتم: «این دخترونه‌ست!» چشمش به گیره‌ی روسری دختربچه بود. این پا و آن پا کرد و گفت: «خب برای آبجبم بده!» واقعا نداشتم. همان یکی بود. وقتی بهش گفتم، گفت: «خب میشه دفعه بعد که اومدی حرم بهم بدی؟» آخر من کِی دوباره تو را ببینم...؟ گفتم: «اگه دیدمت، باشه!» دلش به همین خوش شد. رفت. کودکانه دوید و رفت. اما من دلم هنوز پیش نگاهش به آن گیره‌ی روسری بود! با مادرم هماهنگ کردم و دویدم سمت صحن، تا گیره‌ی دیگری ازشان بگیرم. دل توی دلم نبود که گیره را به پسربچه برسانم اما نگران بودم که نکند برود! گیره را گرفتم و پله ها را دویدم. وقتی دیدمش که دارد با بقیه بچه ها این طرف و آن طرف می‌رود، انگار دنیا را به من داده بودند. تا بهش برسم، چشمم به دختربچه‌ای دیگر افتاد. نصف آن دختربچه‌ای بود که اول بهش گیره دادم. شاید تازه به زور روی پا ایستاده بود اما او هم روسری اش را لبنانی بسته بود. دلم قنج رفت. با خودم گفتم به آبجی این پسربچه که دادم، به او هم می‌دهم. به زحمت جلوی دویدن پسربچه را گرفتم. گفتم: «آبجیت کو؟ رفتم براش گیره آوردم!» دستم را گرفت. چه حس خوبی داشت دست کوچک یک برادر مهربان را گرفتن! من را برد سمت آبجی اش و نزدیکش که رسید، اشاره کرد که: «آبجیم اونه!» همان دختربچه بود. همان که دلم برایش قنج رفت و می‌خواستم گیره‌ی بعدی را دستش بدهم. گیره را دست پسربچه دادم و گفتم: «خودت بده به آبجیت!» اگر آبجی اش یکی دو سالش بود، خودش نهایتا پنج_شش سالش بود اما آن لحظه که دست روی شانه‌ی خواهرش گذاشت و گیره را دستش داد، در قامت کوچکش، هیبت مردی را دیدم که چون کوه، تکیه گاهی امن برای خواهر کوچکش است! این صحنه را هیچ‌وقت فراموش نخواهم کرد... این برادر را! 💛 🌱'| @heiate_emam_hasan
12.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السـلام علیـک یا امـام المتقیـن ، یا امیر المومنین ، '؏✨
🕯 ؛ روضه خون داشت روضه می‌خوند ؛ یه دختر بچه سه ساله هم ، هی راه می‌رفت ، بازی می‌کرد ... روضه خون که روضه‌ی بابا می‌خوند ، دیدیم وایساد! یکم گوش کرد ، بعد شروع کرد تکرار کردن : - بابا کجا میری؟ بمیرم برات بابا جان نرو ، یکم دیگه بمون ... با همون لحن بچگونه‌ش فکر کن ؛ جمله ها رو نصفه نصفه میگفت (: اینجا فقط تصور کردی ، این بچه هم باباش یه ساعتی دیگه از مراسم احیا برمیگرده ؛ ولی من بمیرم واسه اون سه ساله‌ای که به جای اینکه بره بغل بابا ... سر بابا رو بغل کرد !💔(((: • یا رقیـّه (س) جان✨
دنیای بی‌تو تودۀ خاکی‌‌ست بی‌خدا بعد از تو خاک بر سرِ دنیا، علی علی...🖤