سلام به ساحت مقدس امام زمان عج
و سلام به همه شهداواین دو شهید گمنام
و هم چنین سلام به همه شما اعضای محترم
اولین گلدونهای شهدایی خریداری شد
و روی دو مزار شهید گمنام گذاشته شد
هنوز سر مزار این دو شهید هستیم
می خواهیم یک زیارت ال یاسین بخونیم
اگر دوست دارید شما هم نیت کنید
و با ما همراه باشید و این زیارت را بخونید باشد که شهدا و این دو شهید
از ما شفاعت کنند
التماس دعای شهادت
خادم کانال
👆 🌹👆🌹👆🌹👆🌹👆🌹
کم کم باید آماده بشیم
برای اذان و نماز........
کمی قبل از اذان آماده بشیم
تا این دلهای زنگار گرفته ما
کمی برای نیایش با خدا باز شود
👆 👆 👆
♥️ کانال #شهید_هادی و
#شهید_تورجی_زاده👇👇
@shahid_hadi124
شهیدهادی_تورجی زاده_حججی_آرمان_حاج قاسم
گفتگوی اختصاصی ایکنا با خواهر #شهید_ابراهیم_هادی #قسمت_دوم ♻️در زمان انقلاب چه فعالیتهایی انجام
گفتگوی اختصاصی با #خواهر_شهید_هادی
♻️ـ چرا با این همه روابط و فعالیتهای اجتماعی شهید هادی گمنام بوده و تا سالها بعد از شهادتش هم گمنام باقی مانده بود⁉️
💢 #ابراهیم_هادی خودش گمنامی را دوست داشت و میگفت میخواهم گمنام بمانم؛ میگفت: از زیبایی خدا در گمنامی بیشتر لذت میبرم. نمیخواهم حتی پیکرم برگردد، همواره کارهای سخت را خودش انجام میداد و میگفت باید با این کارها جسم و روحم را صیقل دهم. واقعاً صدای زیبای اذان ابراهیم از یادم نمیرود؛ لطافت روحی ابراهیم در اذان گفتنش پیدا بود؛ صدای اذانش همواره در گوشم زمزمه میشود و من همواره با صدای ابراهیم زندگی میکنم و او همیشه ما را کمک و راهنمایی میکند.
♻️در ایامی که شهدای گمنام در شهرها و مناطق مختلف کشورمان تشییع میشدند و ایام فاطمیه بود، خواب دیدم ابراهیم در میزند و میگوید «یا الله، یا الله، من اومدم» و ...
💢ـ این شهید با وجود سن کم چطور با علمای بزرگ ارتباط معنوی داشت؛ علما و بزرگانی مثل علامه محمدتقی جعفری و حاجاسماعیل دولابی⁉️
♻️هر وقت از جبهه میآمد در محضر درس #استاد_محمدتقی_جعفری حاضر میشد و از بیانات ایشان استفاده میکرد. یادم میآید یک روز از جبهه آمده بود و با جسم زخمی در منزل در حال استراحت بود، #استاد_علامه_جعفری به ملاقات ابراهیم آمد. ابراهیم از این اقدام استاد جعفری بسیار ناراحت و شرمنده شده بود و میگفت شما چرا به دیدن من آمدید، من باید به دیدن شما میآمدم.
♻️ #ابراهیم همچنین شاگرد #حاج_اسماعیل_دولابی بود و خیلی چیزها را از این عارف فرا میگرفت و ملاقاتهای خوب و سازندهای با ایشان و دیگر بزرگان داشت.
💢ـ چرا شهید هادی هیچ گاه ازدواج نکرد؛ با وجود اینکه بسیار خوشتیپ بود و ظاهراً دختران زیادی نیز آرزوی ازدواج با وی را داشتند⁉️
♻️میگفت اولویت اول من موفقیت رزمندگان در جبهه و پیروزی انقلاب است و برای ازدواج سر فرصت زمان هست!
💢ـ افراد زیادی به این شهید متوسل میشوند و به وی ارادت دارند. دلیل این همه توسل و ارادت را در چه میدانید، بهویژه که جوانان برایش جشن تولد میگیرند و کارهایی از این قبیل انجام میدهند؟
♻️ #ابراهیم پاک و خالص بود و برای همین هم زمانی که شهید نشده بود و هماینک که شهید زنده است، همه دوستش داشتند و دارند و این مقام شهیدان بزرگ ایرانزمین است.
#پایان
سلام و صلوات بر دوست شهیدمان #ابراهیم_هادی
♥️ کانال #شهید_هادی و
#شهید_تورجی_زاده👇👇
@shahid_hadi124
6.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ درسته که گفتن پیوندتان مبارک ولی نه انقدر دیگه!!!
نگاهت رو به زندگی مشترک درست کن...
استاد پناهیان
♥️ کانال #شهید_هادی و
#شهید_تورجی_زاده👇👇
@shahid_hadi124
کتاب زیبای «سه دقيقه در قيامت».mp3
35.94M
💐 صوت کامل کتاب زیبای #سه_دقيقه_در_قيامت 💐
#کتاب_صوتی
این کل کتاب سه دقیقه در قیامت 👆 بدون هیچ توضیحات اضافی است.
ولی کسانی که توضیحات استاد امینی خواه را دنبال میکنند باید منتظر بمانند .
چون هفته ای جلسات برگزار میشه.
سلام وقت بخیر میشه یه لطفی کنید؟
یه مشکل ویه حاجتی دارم😔 میشه ازتون خواهش کنم از اعضا بخواین به نیت مشکلم صلوات بفرستن هر چقدر که بتونن
#ارسالی_اعضای_محترم که از شما التماس دعا دارند
🌹☘🌹☘🌹☘🌹☘
#خاطرات_شهدا
🔮 تاوان قضا شدن نماز
سرباز که بود، دو ماه صبح ها تاظهر آب نمی خورد. نماز نخوانده هم نمی خوابید. می خواست یادش نرود که دوماه پیش یک شب نمازش قضا شده بود.
🌹 شهید حسن باقری
یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 8
💚 کانال #شهیدهادی و #شهیدتورجی_زاده 👇👇
@shahid_hadi124
شهیدهادی_تورجی زاده_حججی_آرمان_حاج قاسم
🔹 #داستان_ادامه_دار_نسل_سوخته 👈 #قسمت_دوم🔻 این داستان← #غرور_یا_عزت_نفس🍃 ـــــــــــــــــــــــ
قسمت سوم و چهارم داستان واقعی نسل سوخته 👇👇👇
◇[داستان نسل سوخته]
#قسمت_سوم👇
📖این داستان 👈 #پدر
مدام توی رفتار خودم و بقیه دقت می کردم 👌... خوب و بد می کردم ... و با اون عقل 9 ساله ... سعی می کردم همه چیز رو با #رفتار_شهدا بسنجم ...
اونقدر با جدیت و پشتکار پیش رفتم 👌... که ظرف مدت کوتاهی توی جمع بزرگ ترها ... شدم آقا مهران 😍...
این تحسین برام واقعا #ارزشمند بود ... اما آغاز و شروع بزرگ ترین امواج زندگی من شد ...🌹
از مهمونی برمی گشتیم ... مهمونی مردونه ... چهره پدرم به شدت گرفته بود😢 ... به حدی که حتی جرات نگاه کردن بهش رو هم نداشتم😞 ... خیلی عصبانی بود🙁 ...
تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که ...
- چی شده؟🤔 ... یعنی من کار اشتباهی کردم؟ ... مهمونی که خوب بود ...
و #ترس عجیبی وجودم رو گرفته بود ...😰
از در که رفتیم تو ... مادرم با خوشحالی اومد استقبال مون☺️ ... اما با دیدن چهره پدرم ... خنده اش خشک شد و مبهوت به هر دوی ما نگاه کرد😳 ...
- سلام ... اتفاقی افتاده؟☹️ ...
پدرم با ناراحتی سرچرخوند سمت من ...
- مهران ... برو توی اتاقت 😯...
نفهمیدم چطوری ... با عجله دویدم توی اتاق ... 💗 #قلبم تند تند می زد ... هیچ جور آروم نمی شد و دلم شور می زد ... چرا؟ نمی دونم ...😥
لای در رو باز کردم ... آروم و چهار دست و پا ... اومدم سمت حال ...
- مرتیکه عوضی ... دیگه کار زندگی من به جایی رسیده که... من رو با این سن و هیکل ... به خاطر یه الف بچه دعوت کردن ... قدش تازه به کمر من رسیده ... اون وقت به خاطر آقا ... باباش رو دعوت می کنن ...😡
وسط حرف ها ... یهو چشمش افتاد بهم ... با عصبانیت 😡... نیم خیزحمله کرد سمت قندون ... و با ضرب پرت کرد سمتم ...😱
- گوساله ... مگه نگفتم گورت رو گم کن توی اتاق؟ ...😧😭
#ادامه_دارد...🍃
🔺🔸🔺
#داستــان_دنبــال_دار_نسل_سوخته
🔻 #قسمت_چهارم🔻
این داستـــان👈 #حسادتـــــــ.....🔻
دویدم داخل اتاق و در رو بستم ... تپش قلبم شدید تر شده بود ... دلم می خواست گریه کنم اما بدجور ترسیده بودم ...
الهام و سعید ... زیاد از بابا کتک می خوردن اما من، نه ... این، اولین بار بود ...
دست بزن داشت ... زود عصبی می شدو از کوره در می رفت ... ولی دستش روی من بلند نشده بود... مادرم همیشه می گفت ...
- خیالم از تو راحته ...
و همیشه دل نگران ... دنبال سعید و الهام بود ... منم کمکش می کردم ... مخصوصا وقتی بابا از سر کار برمی گشت ... سر بچه ها رو گرم می کردم سراغش نرن ... حوصله شون رو نداشت ...
مدیریت شون می کردم تا یه شر و دعوا درست نشه ... سخت بود هم خودم درس بخونم ... هم ساعت ها اونها رو توی یه اتاق سرگرم کنم ... و آخر شب هم بریز و بپاش ها رو جمع کنم ...
سخت بود ... اما کاری که می کردم برام مهمتر بود ... هر چند ... هیچ وقت، کسی نمی دید ...
این کمترین کاری بود که می تونستم برای پدر و مادرم انجام بدم ... و محیط خونه رو در آرامش نگهدارم ...
اما هرگز فکرش رو هم نمی کردم ... از اون شب ... باید با وجهه و تصویر جدیدی از زندگی آشنا بشم ... حسادت پدرم نسبت به خودم ... حسادتی که نقطه آغازش بود ... و کم کم شعله هاش زبانه می کشید ...
فردا صبح ... هنوز چهره اش گرفته بود ... عبوس و غضب کرده ...
الهام، 5 سالش بود و شیرین زبون ... سعید هم عین همیشه ... بیخیال و توی عالم بچگی ... و من ... دل نگران...
زیرچشمی به پدر و مادرم نگاه می کردم ... می ترسیدم بچه ها کاری بکنن ... بابا از اینی که هست عصبانی تر بشه... و مثل آتشفشان یهو فوران کنه ... از طرفی هم ... نگران مادرم بودم ...
بالاخره هر طور بود ... اون لحظات تمام شد ...
من و سعید راهی مدرسه شدیم ... دوید سمت در و سوار ماشین شد ... منم پشت سرش ... به در ماشین که نزدیک شدم ... پدرم در رو بست ...
- تو دیگه بچه نیستی که برسونمت ... خودت برو مدرسه ...
سوار ماشین شد و رفت ... و من مات و مبهوت جلوی در ایستاده بودم ...
من و سعید ... هر دو به یک مدرسه می رفتیم ... مسیر هر دومون یکی بود ...
#ادامه_دارد....