« بسم الله الرحمن الرحیم »
خب شصت شب وروز عزاداری گذشت...
شصت شب وروز نوکری گذشت
آیا خوب عزاداری کردیم؟
خوب نوکری کردیم؟
عزاداری هاتون قبول باشه...
خب الان موقع بهره برداری شده
۶۰ شب گریه کردیم
عزاداری کردیم اشک ریختیم
قول ها دادیم وعده ها دادیم
و عهد بستیم...
چه عهدهایی با شهدا.......!!!!!!!!!!
چه عهدهایی با امام زمان(عج)!!!!
چه عهدهایی با سید الشهدا
علیه السلام.....!!!!!!!!!!!!!
چه عهدهایی با حضرت زهرا
سلام الله علیها .....!!!!!!!!
عهد اینکه راه ما راه
امام حسین علیه السلام باشه
زندگی ما علی گونه باشه
زهرایی باشه 🌹🌸🌹
عهد اینکه دستمون رو بگیرن
و یه جوری در قلب محبت
اهل بیت باشه که هیچ وقت
طرف گناه نریم🚫🚫🚫
محرم و صفر اومدیم خودمونو
ترمیم و بازسازی کردیم
زخم های دلمونو خوب کردیم
کثیفی های دنیا رو از قلب پاک کردیم
و عهدنامه رو تمدید کردیم
تا برسه کی؟
تا ایام فاطمیه
تا ایام فاطمیه باید پاک بمونیم
باید باید باید پاک بمونیم
تقریبا ۸۰ روزمونده تا فاطمیه
باید امتحان پس بدیم🌹
اینکه گفتم نه اینکه ار الان دوباره
علم عزا به پا کنیم ____ خیر
منظورم اینه پاک بمونیم
منظورم اینه از این مدت که استفاده
کردیم نذاریم دوباره قلبمون سیاه
بشه
تا سربلند جلوی حضرت زهرا بیرون
بیایم تا وقتی فاطمیه اومد حضرت
زهرا سلام الله به ما افتخار کنند
تا مارا فرزند خودشون بدونند.......
و این سر بلند بیرون اومدنه
به خودمون بستگی داره
به قول مردونه ای که دادیم
بستگی داره به صبر در گناه....
یعنی چی؟!
یعنی قبل از ارتکاب گناه
با خودمون حساب کتاب کنیم
دو دوتا چهارتا...
بلاخره میخوایم تغییر کنیم یا نه...
بلاخره میخوایم راه
امام حسین رو بریم یا نه
البته به اینم فکر کنیم می خواهیم
یار امام زمان باشیم یا نه؟!؟!؟!
یار امام زمان(عج) گناه نمی کنه
دل امام زمانش را خون نمی کنه
نمی گذاره اشکی بخاطر گناه
به صورت مولا بشینه
پس بیایید دوباره امشب یک
عهد نامه بنویسیم و یه عهد
خیلی محکم ببندیم
یک بار بیایید امتحان کنیم
در طول سالها گناه کردیم
بیایید دو تا چهله گناه نکنیم
ببینیم بی بی دوعالم
#حضرت_زهرا_سلام_الله
برامون چکار می کنند؟!!!!
#نشر_با_صلوات
التماس دعای فرج
التماس دعای شهادت
یا علی مدد
#سلام_مولای_من🌟
#سلام_پدرمهربانم✨
کاری که کرد #عشق تو تقدیرمان نکرد
گریه برای دوری تو سیرمان نکرد...
ما را ببخش اینکه غمت پیرمان نکرد
دست #گناه، امام زمان گیرمان نکرد...!
#صابرخراسانی
العجل... العجل...
فرج مولا صلواتـــــــ
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
♥️ کانال #شهید_هادی و
#شهید_تورجی_زاده👇👇
@shahid_hadi124
سلام بر شما
#داداش_ابراهیم
می خوام بدونم این دو ماه همراه شما
و به نیت شما می رفتیم عزاداری
آیا از ما راضی بودین؟؟
آیا پیش ارباب یادمون کردین؟
ان شاء الله که عزاداریهامون مورد
پسند مولایمان بوده
#داداش_ابراهیم
باز کنارمون باش
باز دعایمان کن
باز هوامون را داشته باش
♥️ کانال #شهید_هادی و
#شهید_تورجی_زاده👇👇
@shahid_hadi124
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
روایتگری شهدایی
#شهید_محسن_حُججی🌷و فرزندش علی آقا همراه با روایتگری حاج حسین یکتا از شهید حججی..
اینم رزق اول صبح_التماس دعا
♥️ کانال #شهید_هادی و
#شهید_تورجی_زاده👇👇
@shahid_hadi124
🔴دلایل و شواهدی که نشان میدهد شهادت حضرت محسن (ع) بلافاصله بعد از رحلت پیامبر(ص) نبوده
✅منبع:
http://yon.ir/yf7lH
جواب سوالات بعضی از اعضای کانال👆
مسلم علاقه زیادی به قرآن داشت و هر شب پس از نماز عشاء، سوره واقعه را تلاوت میکرد و پس از نماز صبح زیارت عاشورا و سوره حشررا میخواند ☝️همچنین پس از هر نماز، آیت الکرسی، تسبیحات حضرت زهرا، سه بار سوره توحید، صلوات و آیات دو و سه سوره طلاق را حتماً تلاوت میکرد😊تاکید ویژهای به نماز شب داشت و اگر نماز شبش قضا میشد میگفت: شاید در روز گناهی مرتکب شدهام که برای نماز شب بیدار نشدم.😔
نخستین بار
در مدینه و روبروی گنبد حرم حضرت رسول (ص) بحث رفتن به سوریه را مطرح کرد و جواب من را خواست؛ قبل از اینکه حرفی بزنم،
گفت: گر جوابت منفی باشد، باید فردای قیامت جواب حضرت زینب (س) را بدهی.💔
من هم در جواب گفتم: رضایت دارم بروی و انشاءالله صحیح و سلامت بر میگردی اما وی تاکید داشت که شهید میشود.😭
راوی:همسرشهیدمدافعحرم
#مسلم_خیزاب
51.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روایتگری_شهدا
🎥 روایتگری حاجآقا موسویزاده
😔 هر کسی بخاطر گناهانش ناامید شده، حتما این خاطره شهید رو بشنوه
♥️ کانال #شهید_هادی و
#شهید_تورجی_زاده👇👇
@shahid_hadi124
#14صلوات بمناسبت سالروز شهادت این شهید نوجوان #حسین_فهمیده.
🔴چند دقیقه ای از وقتمان را با خاطرات #شهیدابراهیم بگذرانیم
#کتاب_سلام_بر_ابراهیم ۲
قسمت اول
به نام مادر🌺
🔰در روزگاری که ابراهیم دنیا نیامده بود ما چندین خانه عوض کردیم.
🔰مستاجر بودیم مثل بسیاری از مردم آن زمان زندگی راحتی نداشتیم.
🔰یادم هست مدتی در خیابان شهید عجب گل مستاجر بودیم صاحب خانه ما که معلم قرآن بود زن با تقوایی بود و در جلسات زنانه سخنرانی میکرد.
🔰رفتار و اخلاق مادر ما در زمانی که منزل ایشان بودیم بسیار معنوی شده بود به قراعت قرآن و ادعیه بیشتر اهمیت می داد.
🔰روزها گذشت تا اینکه در شب ۲۱ماه رمضان در همان خانه ابراهیم به دنیا آمد.
🔰پدر و مادر خیلی او را دوست داشتند و هرچه میگذشت محبت ابراهیم در دل اعضای خانواده بیشتر می شد.
🔰پدر بارها میگفت همه بچه های من خوبند اما ابراهیم را طور دیگر دوست دارم و در نماز شبهایم از عمق جان برایش دعا میکنم.
🔰همین علاقه را مادر هم به او داشت اما مادر یک زن دنیا دیده و بسیار فهمیده بود وهرکسی از فامیل وهمسایه ها مشکل خانوادگی داشت راه منزل ما را پیش می گرفت و خانواده های زیادی از نصیحتهای مادرم از سراشیپی سقوط نجات یافتند.
🔰ابراهیم هم دست کمی از مادرم نداشت. لذا در چندین مورد دعوای خانوادگی وارد شده و نصیحت می کرد.
🔰هرچند که من به او اعتراض میکردم که این افراد از تو بزرگترند و تو مجرد هستی و چرا وارد این ماجراها میشوی؟ اما او به خوبی کارش را پیش می برد.
🔰یکی از پسرهای همسایه با دختر یکی از بازاری ها ازدواج کرده بود پدر عروس از دوستان ابراهیم بود هنوز مدتی از ازدواج آنها نگذشته بود که صدای دعوای این زوج شنیده شد و کار به جایی کشید که تو کوچه باهم درگیر شدند چند نفری پادر میانی کردند اما همگی گفتند اینها باید جدا شوند زندگی آنها به صورت جدا از هم ادامه داشت.
🔰تا اینکه ابراهیم که آن زمان به عنوان یک ورزشکار مومن و باتقوا قبول داشتند به سراغ داماد رفت روی پله در کنار منزل ما نشستند و ساعتها حرف زدند.
🔰ساعتی بعد ابراهیم دوید سمت مادر و به مادر گفت که چه حرفهایی بیان کرده و از مادر پرسید حالا باید چه بگویم؟ این داماد حرفهای من را قبول کرده.
🔰مادر هم به ابراهیم گفت چه چیزهایی به داماد یاد آور شود.
🔰بعد به اصرار ابراهیم مادر چند جلسه ای را با عروس صحبت کرد و داماد کوچه ما هم موبه مو اجرا کرد.
🔰هرچند خیلی از دوستان و حتی خود من به ابراهیم می گفتیم که دخالت نکند اما اخلاص در کلام ابراهیم نتیجه داد عروس وداماد دوباره به زندگی شان برگشتند وچند سال بعد که ابراهیم جبهه بود آنها بچه دار شده بودند.
🔰الان چهل سال از آن ماجرا میگذرد و آنها زندگی خوبی دارند داماد وچندین نوه...
🔰ابراهیم جبهه بود مادر نگران. وقتی به مرخصی می آمد نمی دانید چقدر خوشحال بود و دورش میچرخید.
🔰شاید به همین دلایل داغ ابراهیم برای مادر سخت بود وقتی که خبر قطعی شهادت ابراهیم توسط حاج حسین الله کرم و بچه های اطلاعات اعلام شد دیگر نمیشد حال روز مادرم را وصف کرد اما
هر روز یکی می آمد و خبر جدیدی می آورد.
🔰تا اینکه مراسم ختم برای او برگزار شد.
🔰درست بعد مراسم که مادر قبول کرد که پسرش شهید شده.
🔰شخصی آمد از زنده بودن ابراهیم حرف زد و بعد گفت میخواهم برای او آیینه بیاورم تا از طریق جن بگوید زنده است یانه؟
🔰فردای آن روز هم آمد و گفت آیینه گفته ابراهیم زنده است.
🔰شاید این موارد مادرم را بیشتر اذیت میکرد.
🔰بعد از بازگشت آزادگان و نیامدن ابراهیم حالش بدتر می شد و سر یخچال میرفت و برفک های یخچال را میخورد میگفت قلبم میسوزد میخواهم آرام شوم.
🔰در یکی از روزهای سال ۱۳۷۲ به منزل مادر رفتم قلبش درد میکرد به اصرار او را به بیمارستان بردم در اوژانس بستری شد و دکتر معاینه اش میکرد.
🔰خیلی حالش بد نبود بیرون اوژانس نشستم تا دکتر او را مرخص کند چون چند بار قبل چنین اتفاقی افتاده بود.
🔰دوساعت بعد دکتر آمد و بی مقدمه گفت تسلیت میگویم.
🔰با تعجب گفتم چی؟اشتباه نمیکنی؟مادرم حالش بد نبود.
🔰دویدم بالای سرش آرام و آهسته خوابیده بود ودیگر فراق ابراهیم را تحمل نمیکرد و به فرزندش پیوست.
🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
@shahid_hadi124