eitaa logo
شهید مسعود عسگری
997 دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
5.8هزار ویدیو
38 فایل
مدافع حرم حضرت زینب س فدایی سید علی تولد:69/6/8 شهادت: 94/8/21 بهشت زهرا س قطعه 26 ردیف 79 شماره 19 خواهر زاده شهيد مدافع حرم مصطفی نبی لو ارتباط با ادمین👇 @masoud1394
مشاهده در ایتا
دانلود
دیروز با دوستی برای زیارت شهید مسعود صبح رفتیم بهشت زهرا سلام الله علیها و قرار گذاشتیم قبل از اذان ظهر برگردیم مثل همیشه زمان به سرعت گذشت و ما نتونستیم دل بکنیم و زود برگردیم تا عصری کنار شهید نشستیم افراد مختلفی می اومدن زیارت شهدا و می رفتن بین زائرا ، سه تا دختر نوجوان هم اومدن زیارت قبور شهدا یکیشونو می شناختم اومدن چند لحظه ای کنار مزار شهید کنار ما بودن و رفتن ... ادامه👇
دیروز با دوستی برای زیارت شهید مسعود صبح رفتیم بهشت زهرا سلام الله علیها و قرار گذاشتیم قبل از اذان ظهر برگردیم مثل همیشه زمان به سرعت گذشت و ما نتونستیم دل بکنیم و زود برگردیم تا عصری کنار شهید نشستیم افراد مختلفی می اومدن زیارت شهدا و می رفتن بین زائرا ، سه تا دختر نوجوان هم اومدن زیارت قبور شهدا یکیشونو می شناختم اومدن چند لحظه ای کنار مزار شهید کنار ما بودن و رفتن ... . عصر تصمیم گرفتیم از مسعود خداحافظی کنیم و به مناسبت تولد شهید ابراهیم هادی به زیارت مزار شهید هادی بریم و از اونجا به سمت خونه حرکت کنیم . رفتیم و چند دقیقه ای کنار شهید ابراهیم هادی بودیم ، بعد از زیارت وقتی می خواستیم برگردیم چشمم افتاد به همون سه تا دختر نوجوان ، . کنار مزار شهید هادی بودن صداشون کردم و پرسیدم می خواید برگردید خونه یا گلزار میمونید؟ گفتن می خوایم برگردیم . گفتم داریم میرم محل سوار شید شمارو هم میرسونیم دخترا می گفتن مزاحم نمیشیم ، خودمون میریم و... برخلاف همیشه که هیچ وقت به کسی تعارف هم نمیزنم که با ما برگرده ( تعارف نمیزنم چون نمی خوام از طرف من برای صاحب ماشین زحمتی باشه) با اصرار دختر هارو سوار ماشین دوستمون کردم دخترا بعد از سوار شدن با هم داشتن صحبت می کردن شنیدم یکی شون داره از نفر کناری اجازه می گیره مطلبی به ما بگه.. صحبتشونو که شنیدم ،گفتم بگو چی می خوای بگی دخترمون گفتن: دختر خاله م بخاطر روزه بودن ضعف داشتن ، برگشتن برامون سخت شده بود.. به شهید عسگری گفتم: شهید عسگری خودت کمکمون کن ، برمون گردون. بعد شما اومدید و مارو سوار کردید . توسل این دختر به شهید و کمک شهید به وسیله فرستادن مادرش خیلی به دلم نشست . انگار خدا از صبح برای برگردوندن این دخترای روزه دارش ،مارو مأمور کرده بوده . صبح جشنواره رمضان شرکت کردیم و خواستیم بین مراسم بریم زیارت شهید مسعود و برگردیم ولی زمانی برگشتیم که این دخترا ضعف داشتن و برگشت براشون سخت شده بود . این قطره ای از کرامات شهید مسعوده که توی این چند سال به چشم دیدم . بقول شهید : روح ریحان جنت هم دست ماست از ما بخواهید... .
. حاج مسعود سعى مى كرد همه شب هاى ماه مبارك رمضان، مجلس حاج منصور حضور داشته باشه.. . يادم نميره حاج منصور كه شروع مى كرد : اللهم رب شهر رمضان... مسعود اشك از چشماى قشنگش جارى مى شد... . مسعود واقعاً يك سال منتظر مى موند تا ماه رمضان برسه... التماس دعا حاجى .. . .
مسعود جانم پنج سالو نیم بعد از شهادت گذشته تازه دیروز تونستم به ذرت دست بزنم و ذرت بو داده درست کنم . البته ذرتی که قبل از شهادتت خریده بودم دست نخورده توی کابینت مونده، چند وقت یکبار ظرفشو تمیز میکنم دوباره میذارم سرجاش... ادامه خاطره مادر شهید 👇
شهید مسعود عسگری
مسعود جانم پنج سالو نیم بعد از شهادت گذشته تازه دیروز تونستم به ذرت دست بزنم و ذرت بو داده درست کنم
مسعود جانم پنج سالو نیم بعد از شهادت گذشته تازه دیروز تونستم به ذرت دست بزنم و ذرت بو داده درست کنم . البته ذرتی که قبل از شهادتت خریده بودم دست نخورده توی کابینت مونده، چند وقت یکبار ظرفشو تمیز میکنم دوباره میذارم سرجاش... . ذرت بو داده فقط ذرت هایی که خودت برامون درست می کردی.. . مسعود جان یک پنجم اندازه ای که برامون درست می کردی درست کردم نمیدونستم همون مقدار بدون حضور فیزیکیت از گلومون پایین میره یا نه... مسعودم همیشه به یادت هستیم به یاد محبت هات زرنگ و کاری بودنت به یاد چیپس و ذرت بو داده هایی که درست می کردی و با اصرار به خوردمون میدادی، سیر شدم یا بذار بمونه برای بعدو قبول نمی کردی و اصرار می کردی تا آخر کنار هم در حال خوردن باشیم . یادش بخیر وقتی مامان جون خدا بیامرز اسباب کشی داشت یه قابلمه بزرگ ذرت بوداده درست کردی گفتی مادر ببر خونه مامان جون اونجا بین چیدن وسایل، موقع استراحت با هم بخورید... . مسعود جان هنوز مزش زیر دندونمه، چقدر خوشمزه بود ذرتی که میوه دلم با محبتش برامون درست کرده بود... . مسعودم لحظه لحظه های زندگیم به یادتم پسرم یادم باش محتاج نگاه مهربون و دعای خیرت هستم .
بیست و پنج سال خاطره... . بعد از تولد اولین باری که چشمم به نوزادم افتاد اولین جمله توی اون حال بد شکر خدا بود گفتم خدایا شکرت، چقدر این بچه نازه... . مسعود خوشگل و دوست داشتنی من با همه کنجکاوی هاش، سختی ها و فرازو نشیب های زندگی روز به روز بزرگتر می شد و عشقش توی دلم ریشه می کرد . مسعودم رشد کرد، جوان شد، جوانی رعنا و همه فن حریف... بیشتر از هر چیز بخاطر بسیجی و سرباز ولایت بودنش دوستش داشتم و به وجودش افتخار می کردم . محبت جوان همه فن حریف و دوست داشتنیم توی دلم ریشه های عمیق و محکمی زده بود هر بار میدیدمش به خودم می بالیدم . بعد از بیست و پنج سال وقتش رسید بود از جوانم دل بکنم و امانت خدارو برگردونم . خدارو شکر امانت خدارو به بهترین شکل تحویل دادم . مسعودم بین مرگ و شهادت، شهادت رو انتخاب کرد . با شهادتش هم خودش مثل اسمش سعادتمند شد هم باعث افتخار و سربلندی من پیش خدا، ائمه و حضرت زینب سلام الله علیها شد . با عکسها و خاطراتش تا آخرین لحظه زندگیم، یادشو توی دلم زنده نگه میدارم به امید روزی که دستمو بگیره و پیش خدا شفیعم باشه . خدایا به خون پاک مسعود، مصطفی و شهدا کمکمون کن تا آخرین لحظه عمرمون یار امام زمان، زمینه ساز ظهور و پشتیبان ولایت فقیه باشیم . .
شهید مسعود عسگری شرکت در انتخابات تا سن ۲۵ سالگی . . مسعود جان برای پاسداری از خون پاکت و خون شهدای انقلاب اسلامی پرشورتر از همیشه پای صندوق‌های رأی حاضر می شویم . با رأی هایمان مشت محکمی بر دهان بدخواهان خواهیم زد . با خون پاکتان پیمان می بندیم تا ظهور منجی بشریت، پشتیبان نظام جمهوری اسلامی و مطیع اوامر امام خامنه ایِ عزیزمان خواهیم ماند. . . ۱۴۰۰
تقریبا دو ماه قبل از شهادت شهید نبی لو (اخرین سفردو نفره) برای پابوسی امام رضا به مشهد رفته بودیم هتل ما سمت بست طبرسی بود ولی شهید اصرار داشتند که هر روز از باب الجواد وارد حرم بشویم و هربار برای شهادتشون به حضرت التماس میکردند و اصرار داشتند که با هم این دعا رو کنیم الحمد الله برات شهادت رو از امام رضا گرفتند و با امضای حضرت معصومه به ارزوی دیرینه شون رسیدند به روایت
2.77M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاطره همرزم شهید از اولین اعزام به سوریه و اولین دیدار با _سلیمانی وقتی داخل هواپیما بودیم👇 ‍ من و مسعود کنار هم بودیم یه دفعه زد رو شونم و گفت اونجارو اونجارو😳 نگاه کردم دیدم مردی که کل دنیا مبهوتشه روبرومون وایساده داره مارو نگاه میکنه✌️ حاج قاسم سلیمانی✌️اولین بار بود میدیدیمش چند لحظه شد دست تکون داد👋 و لبخندی زد 🙂و رفت ذوق زده شده بودیم😍 اصلا باور نمیکردیم تو پرواز ما باشه... روایت از شهادت حاج قاسم👇 این قطعه فیلم برای بعد از شهادت حاج قاسم سلیمانی هست قبل از اینکه پیکر شهید سلیمانی به کشور برگرده از دانشگاه تهران تا میدان فلسطین مراسم بود، شرکت کردم از غم شهادت حاج قاسم اشک می ریختم آسمان هم مثل ما دلش شکسته بود و اشک هاش به نم نم بارون تبدیل شده بود و به زمین میریخت عکس مسعودمو روی عکس حاج قاسم چسبونده بودم و توی دستم بود یکی از قطره های بارون روی گونه شهید افتاده بود وقتی به خونه برگشتم دختری که از دور بدون اطلاع من فیلم و عکس از من گرفته بود، عکس و فیلم هارو برام ارسال کرد این قطره اشک توجه منو به خودش جلب کرد گفتم مسعودم طاقت دیدن دل شکسته و اشک های مادرشو نداشته و با اشک های مادرش اشک ریخته... @shahid_masoud_asgari
هدایت شده از شهید مسعود عسگری
محرم سال ۱۳۹۴ در چنین روزی: سیزده چهارده روز بود مسعودم رفته بود، تا مدافع حرم بی بی جانم باشه.. . محرمی متفاوت با سال های گذشته داشتم خدارو شکر می کردم، پسرم از بچگی با شوری که توی روضه های اباعبدالله داشته ، شعورش بالا رفته، یاد گرفته باید جلوی ظلم ایستاد، باید از مظلوم دفاع کرد، باید برای دفاع از دین از همه چیز گذشت، جان چه ارزشی داره وقتی گرگ ها دندون تیز کردن تا پیکر اسلام رو پاره پاره کنن... وقتی دین خدا در خطره نباید نشست و تماشا کرد، اینجا باید با حرکت با فدا کردن جان و مال، لبیک یا حسین گفت، نه فقط با زبان.. مسعودم قبل محرم حرکت کرد تا قبل از اینکه عاشورایی به پا بشه به یاری امامش بره یزیدیان نقشه می کشیدن تا با شهادت امام حسین و یارانش به خیمه ها حمله کنن و اهل حرمو به اسارت ببرن، می خواستن از دین خدا چیزی باقی نمونه ولی ایندفعه کور خوندن، مسعودها و مصطفی ها بودن مدافعان حرمی که پای روضه های امام حسین علیه السلام بزرگ شدن مسعودها و مصطفی ها میدونستن اگر مسلم رو تنها بذارن یزیدیان به خواستشون میرسن رفتن تا مسلم تنها نمونه رفتن تا عاشورا تکرار نشه رفتن تا عمه سادات دوباره به اسارت نره... . خدایا چطور می تونم بخاطر داشتن همچین پسری شکرتو بجا بیارم!؟ چطور می تونم بخاطر درک بهتر محرم و عزای اباعبدالله و شهدای کربلا شکر گزارت باشم!؟ خدایا شکرت که شهادت مصطفی و مسعودم توی محرم و صفر بوده تا وقتی دلم تنگ مسعودمه ، بگم مسعودم فدای علی اکبر امام حسین علیه السلام وقتی دلم تنگ برادرم مصطفی ست، بگم برادرم به فدای برادر حضرت زینب سلام الله علیها وقتی دلم تنگه، بگم امان از دل زینب
هدایت شده از شهید مسعود عسگری
امسال می خوام از مسعود و محرم سال ۹۴ براتون بنویسم. اجازه بدید امروز بخاطر روز حضرت رقیه ، از آخر شروع کنم، از آغاز ماه صفر ، وقتی خبر شهادت مسعودو برامون آوردن، افرادی اومدن و به خیال خودشون از روی دلسوزی به من گفتن چرا گذاشتی بره!؟ . بودن افرادی که می گفتن پسرت خیلی خوشگل بود، چطور دلت اومد بذاری بره کشته بشه!؟ . عکس اول رو ببینید، ماکت مسعوده، از مسعودم گذشتم ، دلمو خوش کردم به عکس و ماکتش! چرا؟؟؟ برای اینکه دوباره عاشورا تکرار نشه.. دوباره سر امامم سر نیزه نره.. دوباره به خیمه اهل بیت حمله نکنن... دوباره دخترای امامم رو به اسارت نبرن... دوباره اهل بیت امامم رو توی مجلس حرامی ها ننشونن... دوباره سر پدرو توی دامن دختر نذارن.. . حالا عکس های بعدی رو ببینید، تکفیری ها همون، یزیدیان زمانمون به کودکان خردسال هم رحم نمی کنن. . دختر بچه کوچک رو به نرده بستن، خانوادشو جلوی چشمش به قتل رسوندن، بعدم بچه رو کشتن... . شمر و یزید زاده هایی که روی بچه کوچک و بی گناه اسلحه می کشن . به نظرتون میشد اسم مسعودو مسلمون گذاشت وقتی می تونست بره از مظلوما در مقابل ظالما دفاع کنه، و نمی رفت.؟ . یه عده می گفتن سوریه و عراق به ما ربطی نداره... . اگر مسعودها نمی رفتن عراق و سوریه بجنگند و صبر می کردن با دشمن توی کشور خودمون بجنگند اونوقت باید توی کشور خودمون، شاهد این جنایت ها می بودیم.. . آفرین به بصیرت مسعودهااا که نذاشتن لشکر یزید سمت مرزهامون بیان... . اینجاست که باید دستمو رو به آسمون بلند کنم و از اعماق وجودم بگم خدایا شکرت بخاطر داشتن همچین پسری... .