eitaa logo
کانال‌رسمی‌شهید‌بابک‌نوری‌و شهیدمصطفی‌صدر‌زاده❤️
6.2هزار دنبال‌کننده
21هزار عکس
7.5هزار ویدیو
43 فایل
○•|﷽|•○ ❁کانال‌رسمی‌مصطفی‌بابک‌قلبها❁ بزرگترین‌کانال‌رسمی‌شهیدان!):-❤️ 🔹💌شهید مصطفی صدر زاده! 🔹💌شهید بابک نوری هریس! 🌸ڪانال‌ٺحٺ‌مدیریٺ‌مسٺقیم #خانواده‌شہیدان فعاݪیٺ‌دارد🌸 حالا‌که‌دعوتت‌کرده‌بمون!🦋 تبادل @khoday_man8 تبلیغات هم پذیرفته میشه 🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
هرکس‌هرروزسوره‌یس‌بخواندوثواب‌آن‌رابه حضرت‌زهرا'س'هدیه‌کندوهمچنین‌دعای عهدوثواب‌آن‌رابه‌مادرامام‌زمان‌'عج‌'هدیه‌کند، سوره‌واقعه‌هم‌خوانده‌وثوابش‌رابه‌امیرالمؤمنین 'ع'هدیه‌کند؛چه‌بخواهدوچه‌نخواهد‌عاقبت بخیرمی‌شودنخواهد‌هم‌به‌زو می‌شود..! .. @shahidanbabak_mostafa🕊
_گفت : آداب سفر آن است که هرگز از قدم نایستی ، تا دلت آرام گیرد ؛ آنجا که دل آرام گرفت ، مقصد است ؛ @shahidanbabak_mostafa🕊
روزۍبہ‌ایشان‌گفتم: محمودرضا‌ توگوشیت‌ چہ‌فیلم‌و‌عڪس‌هایی‌داری؟ فورا‌بدون‌واهمہ‌گوشے‌را داد، گوشۍپر‌بود‌از فیلم‌هاۍ‌ڪوتاه‌ از‌سخنرانے‌های‌رهبر‌انقلاب! واقعیتے‌ڪہ‌الان‌ از‌چڪ‌شدن‌گوشی ‌واهمہ‌داریم 💗
〰🔗 📌مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ (ق / آیه 18) انسان هیچ سخنى را بر زبان نمى‏ آورد مگر اینكه همان دم، فرشته‏ اى مراقب و آماده براى انجام ماموریت (و ضبط آن) است! @shahidanbabak_mostafa🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
إِلَهِی‌ إِنْ‌ کَانَ‌ صَغُرَ فِی‌ جَنْبِ‌ طاعَتِکَ‌ عَمَلِی فَقَد کَبُرَ فِی‌ جَنبِ‌ رَجَائِکَ‌ أَمَلِی‌ +اى‌خدا اگر در مقابل‌ِ طاعتت‌ عملم‌ اندک است‌ در مقابل‌ رجاء‌ و امید به‌ کرمت آرزویم‌ بسیار است..🤍 -مناجات‌شعبانیه- @shahidanbabak_mostafa🕊
توی خط‌مقدم هروقت بیکار میشد برایِ کنکور می‌خوند .. خبر قبولیش تو رشته‌ی پزشکی دانشگاه تهران وقتی به خانوادش رسید کھ وحیدرضا شهید شده بود . 🌸 @shahidanbabak_mostafa🕊
در گرماگرم جنگ در ارتفاعات کردستان یک مجروح عراقـے پیدا کرد . دوستانش گفتند او را خلاص کن ، اما گفت : سال‌ها این بدن رو ساختم برای همچین روزایـے ، اسیر گرفتش و شب تا صبح اونو حمل کرد ؛ بعد از مدتی اون اسیر توبه کرد و شهید شد ..! @shahidanbabak_mostafa🕊
رمان زیبای قسمت صد و ششم (بخش اول) شهرام عصبانی شد.تا خواست چیزی بگه بهار به من گفت: _بشین رو صندلی. نشستم.شهرام بلند شد،طناب دستش بود. میخواست منو به صندلی ببنده.تا متوجه شدم، محکم بهش گفتم: _به من نزدیک نشو. دیگه عصبی شده بود.اسلحه شو نشان داد و گفت: _انگار حواست نیست ها با قاطعیت بهش گفتم: _اگه بمیرم هم نمیذارم دستت به من بخوره. با تمسخر خندید و داشت میومد سمتم.بلند شدم که از خودم دفاع کنم.بهار گفت: _کافیه. فاطمه سادات رو به شهرام داد و طناب رو ازش گرفت.به من گفت: _بشین. همونجوری که با عصبانیت به شهرام نگاه میکردم نشستم. اونم عصبی شده بود.بهار از پشت دستهامو بست.شهرام چهار متری من ایستاده بود و با اخم به من نگاه میکرد.منم همونجوری نگاهش میکردم.باید قاطع رفتار میکردم.اونقدر عصبی بودم که اصلا به قیافه ش دقت نمیکردم.فقط میخواستم به من نزدیک نشه.بهار بهش گفت: _برو بشین.ما برای چیز دیگه ای اینجا هستیم. شهرام همونجوری که خیره نگاهم میکرد رفت نشست.بهار تلفن خونه رو برداشت و اومد سمت من.گفت: _خیلی معمولی به شوهرت میگی بیاد خونه. بالبخند و خونسردی گفتم: _شوهرمن؟!!چرا خودت بهش نمیگی؟ لبخندی زد و گفت: _به اونم میرسیم. از حفظ شماره وحید رو گرفت.گذاشت روی بلندگو و تلفن رو گرفت نزدیک صورت من. دو تا بوق خورد که وحید گفت: _به به،عزیز دلم،سلام به بهار نگاه میکردم.لبخندمو جمع کردم و گفتم: _سلام. -خوبی؟ -خوبم.خداروشکر. -هدیه هات خوبن؟ به بچه ها نگاه کردم.بغل اونا آروم بودن.گفتم: _خوبن.شما خوبی؟ -الان که صداتو میشنوم عالی ام. با مکث گفت: _خانومم دارم میام خونه،چیزی لازم داری بخرم؟ انتظار نداشتم بگه میخواد بیاد... نمیخواستم بیاد،یعنی نمیخواستم بدون آمادگی بیاد.ترسم بیشتر شد.فکر کنم از چهره م مشخص بود. به بهار نگاه کردم.اشاره کرد بگو نه.با مکث گفتم: _نه،ممنون. وحید گفت: _زهرای من.دلم خیلی برات تنگ شده.کاش میتونستم پرواز کنم تا زودتر از این ترافیک راحت بشم و بیام پیشت. ساکت بودم... نمیدونستم چی بگم که بهش بفهمونم اینجا چه خبره.بهار اشاره کرد که یه چیزی بگو.گفتم: _منم همینطور...آقاسید منتظرتیم من فقط پیش مردهای غریبه بهش میگفتم آقاسید. بهار از اینکه در برابر این همه احساسات وحید بهش گفتم آقاسید پوزخند زد. وحید با تعجب گفت: _زهرا!! قرارمون یادت رفت؟! از اینکه متوجه شد آقاسید گفتنم غیرعادی بوده ولی متوجه منظور من نشد،خیلی ناراحت شدم.گفتم: _نه،یادم نرفته. وحید گفت: _پس مثل همیشه با من حرف بزن. نویسنده بانو
رمان زیبای قسمت صد و ششم(بخش دوم) _پس مثل همیشه با من حرف بزن. بهار و شهرام متوجه شدن من دارم غیرعادی صحبت میکنم.عصبانی شدن و شهرام اسلحه شو کنار سر فاطمه سادات گذاشت که منو تهدید کنه.ترسیدم.اون آدمی که من میدیدم آدم نبود، کشتن بقیه براش مثل آب خوردن بود.ولی سعی میکردم به ظاهر آروم باشم. گفتم: _وحیدم.منتظرتم.زودتر بیا. وحید هم خوشحال شد و خداحافظی کرد.بهار تلفن رو قطع کرد.محکم و قاطع به بهار نگاه کردم.با کنجکاوی به من نگاه میکرد. سرمو انداختم پایین و به وحید فکر میکردم.الان وحید بیاد خونه و من و بچه ها رو تو این وضع ببینه... تو دلم با خدا حرف میزدم... یاد حضرت فاطمه(س) افتادم،یاد امام علی(ع) که جلو چشمش زهراشو میزدن.گریه م گرفت.همیشه روضه ی حضرت فاطمه(س) و امام علی(ع) جزو سخت ترین روضه ها بود برام. شهرام با تمسخر گفت: _الان وحیدت میاد.نگران نباش. صورتم خیس اشک بود ولی با اخم و عصبانیت نگاهش کردم.جاخورد.فکر کرد گریه من از ضعف و درماندگیه وقتی قاطع و محکم نگاهش کردم،دچار تضاد شد.دیگه چیزی نگفت. دوباره تو حال و هوای خودم بودم.از حضرت زهرا(س) و امام علی(ع) میخواستم. وحید مرد باغیرت و مهربان و مسئولی هست. میترسیدم بخاطر من کاری که اونا ازش میخوان انجام بده... انگار ثانیه ها به سرعت میگذشت.کلیدتوی قفل چرخید و در باز شد. وحید اومد داخل... اول چشمش به شهرام افتاد که روی مبل لم داده بود و گوشیش تو دستش بود. من وحید رو میدیدم.خیلی جاخورد.دسته گل خوشگلی تو دستش بود.از اینکه برام گل خریده بود خوشحال شدم. شهرام خودشو جمع کرد.بهار کنارش نشسته بود.وحید به بهار نگاه کرد و بیشتر به فاطمه سادات که بغلش بود، بعد به زینب سادات و خانمی که زینب سادات بغلش بود. بالبخند گفتم: _سلام. وحید به من نگاه کرد.نگاهش روی من موند. دسته گلش از دستش افتاد. میخواست بیاد سمت من،شهرام اسلحه شو سمت وحید گرفت و گفت: _تکان نخور. وحید به شهرام نگاه کرد،بعد دوباره به من نگاه کرد.گفتم: _وحید جان.ما حالمون خوبه.نگران ما نباش.هرکاری ازت خواستن انجام نده حتی اگه مارو بکشن هم.. شهرام عصبانی داد زد: _دهنتو ببند. بهار،فاطمه سادات رو گذاشت روی مبل و باعصبانیت اومد سمت من و به دهان من چسب زد.ولی من قاطع به بهار نگاه میکردم.وحید یه کم فکر کرد بعد به شهرام نگاه کرد. با خونسردی گفت: _چه عجب!خودتو نشان دادی،ناپرهیزی کردی. با دست به بهار اشاره کرد بدون اینکه به بهار نگاه کنه گفت: _این مأموریت رو نوچه هات نمیتونستن انجام بدن که خودت دست به کار شدی. من از اینکه وحید خونسرد بود خوشحال شدم.با خودم گفتم... بهترین نیروی حاجی بودن که الکی نیست.تو دلم تحسینش میکردم. شهرام همونجوری که اسلحه ش سمت وحید بود گفت: _بهار ارادت خاصی به زنت داره.گفتم شاید نتونه کارشو درست انجام بده،خودم اومدم.راستش منم وقتی زنت رو دیدم به بهار حق دادم.زنت خیلی خاصه. با شیطنت حرف میزد.میخواست وحید عصبی بشه.وحید فقط با اخم نگاهش میکرد. شهرام به بهار گفت: _بیا ببین اسلحه داره. بهار رفت سمت وحید و تفتیشش کرد.وحید به بهار نگاه نمیکرد،چشمش به فرش بود.بهار وقتی مطمئن شد اسلحه نداره رفت عقب و به وحید گفت: _چرا به من نگاه نمیکنی،ما هنوز محرمیم. من میدونستم... چون وحید آدمی نیست که به نامحرم حتی نگاه کنه ولی تو فیلم داشت نگاهش میکرد و الان هم اجازه داد تفتیشش کنه. بهار و شهرام به من نگاه کردن.من با خونسردی و محبت به وحید نگاه میکردم.هر دو شون از این عکس العمل من تعجب کردن.وحید شرمنده شد.به شهرام نگاه کرد و گفت: _چی میخوای؟ شهرام گفت: _تو خوب میدونی من چی میخوام. وحید گفت:.... ادامه دارد...