💔
گمشده
هویتمبسڪه
گنهڪارشدم
المثنای مرا
با ڪرَمَت صادرڪن
#عموعباس...
#اللهمارزقنازیارتالحسینعلیهالسلام
#صلےاللهعلیڪیااباعبدالله
#السلامعلیڪدلتنگم💔
#آھ_ڪربلا
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
سلامی گرم باعطر گـل
و به لطافت لبخند خدا
برایتان چیدهام
تـا روزتـان بخیر
دلتان شاد و زندگیتان
هرلحظه زیباتر شود
پنجشنبهتون گلبـــارون🍃🌸
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
6.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#غدیر_در_انتظار_تو
#صبحتبخیرمولایمن
ردای سبزِ عدالت،
بروی طاقچهی رویاهاست ...
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#روزتونمهدوی
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
9.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ_تصویری
📹 زیارتنامه تصویری شهدا
هدیه بروح مطهر شهدای دفاع مقدس، شهدای مدافع حرم و ...
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🌱مادرانه . . .
من
صدای نفست را سلامی میدانم؛
که آفتـاب
اولین بار
به دانهی گندم داد ...
.
.
#کاش_تصویرت_نفس_میکشید
#انیاحبهرچهکهداردهوایتو...
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
رفیقتان شدم تا...
شبیه تان شوم،
شبیه تان که شدم
🌹شهید میشوم.
#بازپنجشنبهویادشهداباصلوات
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
#مناجاتنامه_شهید
بار خدایا، پروردگارا، این بنده گنهکار تو، این حقیر درمانده و این مخلوق مسکین با کولهباریا ز گناه، با دلی پر از امید به در خانه تو رو آوردهام و از تو طلب آمرزش می کنم. خدایاً ترا به پیکر پاک و قطعهقطعه شده این شهیدان گلگون کفن از صدر اسلام تا بحال سوگندت می دهم ناامید و دل شکسته از در خانه برم نگردان .
بارپروردگارا می دانم گنهکارم، میدانم معصیت کردم خدایا ندانستم، خودت گفتی که (بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را) پروردگارا این مخلوق ضعیف و ذلیل و درمانده تو حال که با دلی پر از امید به سوی تو آمده تا طلب عفو کند، آمده بگوید عذر مرا بپذیر، خدایا تا بحال این بنده گنهکارت را ناامید نکردهای حالا که آمدهام در خانهات ناامید و روسیاه برم نگردان.
پروردگارا، معشوقا، من می دانم با این همه گناه و نافرمانی تو سزاوار بخشش نیستم ولی ناامید هم نیستم بسوی تو میآیم تا رحم کنی و این بنده خودت را ببخشی و در آن دیار روسیاهم نگردانی
با الهام از این حدیث که حضرت علی (ع) می فرمایند زندگی نه آنچنان شیرین و مرگ نه آنچنان تلخ است که انسان شرافت خود را برای یک لحظه ماندن بفروشد. اینک برای رضای خدا و برای تداوم خط سرخ سرور شهیدان حسین بن علی (ع) به جبهه می روم تا شاید بتوانم با ریختن این خون ناچیزم و با اهداء این جان ناقابلم در راه خدا بتوانم این نهال انقلاب اسلامی را لبیکی گفته باشم...
#شهید_حسین_مولایی🌷
#سالروز_شهادت
ولادت : ۱۳۴۳ زنجان
شهادت : ۱۳۶۵/۴/۲۶ مهران ، عملیات کربلای ۱
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🔸️چادر را اگر درست ببینیم، جاعلالظلمات نیست، باطلالسحر است. سپر نیست، سلاح است. برای نمایش نیست اما نماد است. کلیشه نیست، ریشه است. در مقابل استعمار کارش تبرّج نیست، برجکزنی است. پارچهای در دست باد نیست، پرچم جهاد است. بی نقش است اما نقشههای دشمن با وجودش نقش بر آب است.
چادر، قیمتی است. برای پایین کشیدنش هزینه میکنند. چقدر برای برافراشتنش هزینه میکنیم؟
#حجاب
#نفوذی_فرهنگی
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
باهم رفته بودیم ڪربلا،
یک بار دیدم توی رواق روبروے
ضریح خوابش برده و من هم
برای بقیه جریان خوابیدنش
را تعریف ڪردم.
تا اینڪه یڪ روزڪہ مشغول
دعا خواندن بودم، آمد ڪنارم
و گفت چقدر دعا می خوانے؟!!
برو بنشین با آقا حال ڪن ،
با آقا حرف بزن ...
میگفت: "خیلی خیلی لذت بخش
است که خوابت ببرد ، چشم بازکنی
و ببینی شش گوشه ارباب جلوی
چشمانت است."
بعد از اینڪه خبر شهادتش آمد
و رفتیم معراج شهدا به او گفتم
به خدا اگر می دانستم خوابت
در حرم می خواهد این طور بشود
و تورا به اینجاها ببرد من هم
مےآمدم کنارت مےخوابیدم ...
راوی : خواهر شهید
#مدافع_حرم_آلالله
#شهید_محمدرضا_دهقان
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
#رمان_فنجانی_چای_با_خدا☕️ #قسمت_15 بیچاره عثمان، که انگار نافش را با نگرانی بریده بودند و این خوبی
#رمان_فنجانی_چای_با_خدا☕️
#قسمت_16
در فکر بودم و بی خبر از دنیای اطراف.
چند قدم بیشتر به محل تجمع نمانده بود که ناگهان به عقب کشیده شدم. از بچگی بدم می آمد کسی، بی هوا مرا به سمت خودش بکشد. پس عصبی و تقریبا ترسید به عقب برگشتم.
عثمان بود. برزخ و خشمگین (میخوام باهات حرف بزنم).
و من پیشگویی کردم متن نصیحت هایش را ( نمیام.. برو پی کارت..)
و او متفاوتتر (کار مهمی دارم.. بچه بازی رو بذار کنار)
با نگاهی سرد بازوم را از دستش بیرون کشیدم و به طرف محل اجتماع رفتم.. چند ثانیه بعد دستی محکم بازوی را فشرد و متوقفم کرد (خبرای جدید از دانیال دارم.. میل خودته.. بای) رفت و من منجمد شدم. عین آدم برفی هایِ محکوم به بی حرکتی.
با گامهای تند به سمتش دویدم و صدایش زدم (عثمان.. صبر کن..)
درست روبه رویش نشسته بودم، روی یکی از میزها در محل کارش. سرش پایین بود و مدام با فنجان قهوه اش بازی میکرد.
استرس، مزه ی دهانم را تلختر از قهوه ی ترک، تحویلم میداد.. لب باز کرد اما هیستریک (میفهمی داری چیکار میکنی؟؟ وقتی جواب تماسهام و ندادی، فهمیدم یه چیزی تو اون کله کوچیکت میگذره.. چندین بار وقتی پدرت از خونه میزد بیرون، زنگ درتون زدم.. هربار مادرت گفت نیستی.. نزدیکه یه ماه کارم شده کشیک کشیدن جلوی خونتون و تعقیبت.. میدونم کجاها میری با کیا رفت و آمد داری.. اما اشتباهه.. بفهم.. اشتباه.. چرا ادای کورا رو درمیاری؟؟ که چی برادرتو پیدا کنی؟؟؟ کدوم برادر؟؟ منظورت یه جلاده بی همه چیزه؟؟؟)
داد زدم (خفه شو..توئه عوضی حق نداری راجبه دانیال اینطوری حرف بزنی..) و بلند شدم..
به صدایی محکم جواب داد (بتمرگ سرجات..) این عثمانِ ترسو و مهربان چند وقت پیش نبود. خیره نگاهش کردم..
و او قاطع اما به نرمی گفت (فردا یه مهمون داری.. از ترکیه میاد.. خبرای جالبی از الهه ی عشق و دوستیت داره.. فردا راس ساعت ۱۰ صبح اینجا باش.. بعد هر گوری خواستی برو.. داعش… النصر.. طالبان.. جیش العدل.. میبینی توام مثه من یه مسلمون وحشی هستی.. البته اگه یادت باشه من از نوع ترسوشم و تو خوونوادت مسلمونای شجاع و خونخوار.. راستی یه نصیحت، وقتی مبارز شدی، هیچ دامادی رو شب عروسیش، بی عروس نکن..)
حرفهایش سنگین بود.. اشک ریختم اما رفتم..
مهمان فردا چه کسی بود؟
یعنی از دانیال چه اخباری داشت که عثمان این چنین مرا به رگباره ناملایمتی اش بست.. دلم برای عثمان تنگ شده بود.. همان عثمان ترسو و پر عاطفه..
مدام قدم میزدم و تمام حرفهایش را مرور میکردم و تنها به یک اسم میرسیدم.. دانیال.. دانیال .. دانیال..
آن شب با بی خوابی، هم خواب شدم.. خاطراتِ برادر بود و شوخی هایِ پر زندگی اش..
صبح زودتر از موعد برخاستم.. یخ زده بودم و میلرزیدم.. این مهمان چه چیزی برای گفتن داشت..؟؟
آماده شدم و جلوی آینده ایستادم.. حسی دمادم از رفتن منصرفم میکرد.. افکاری افسار گسیخته چنگ میزد بر پیکره ی ذهنیاتم..
اما باید میرفتم..
چند قدم مانده به محل قرار میخِ زمین شدم.. دندانهایم بهم میخورد. آن روز هوا، فراتر از توانِ این کره ی خاکی سرد بود یا..؟؟؟
نفس تازه کردم و وارد شدم..
عثمان به استقبالم آمد. آرام و مهربان اما پر از طعنه.. (ترسیدی؟؟!! نترس.. ترسناکتر از گروهی که میخوای مبارزش بشی، نیست..)
میزی را نشانم داد و زنی سر خمیده که پشتش به من بود..
📌ادامه دارد...
✍نویسنده:زهرا اسعد بلند دوست
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
✅ این روز ها #خانم های زیادی رو می بینیم که #ماسک زدن، نه کسی از گرما گله میکنه، نه میگه برام محدودیت میاره و نه میگن زشتمون کرده، اگه کسی هم ماسک نزنه نمیگن آزاده و بدن خودشه😐 و باید به انتخابش احترام گذاشت بلکه میگن :
بی فرهنگه و داره سلامت بقیه رو به خطر میندازه و دست آخر هم مجبور میشن برای اینجور افراد که به سلامت خودشون و بقیه اهمیت نمیدن #قانون وضع کنن، این شما رو یاد چیزی نمیندازه؟؟؟
🌺 قانون #حجاب هم مگه برای سلامت روحی فرد و جامعه از طرف خداوند وضع نشده؟ پس چرا تا این اندازه به #قانون_الهی حجاب حمله میشه؟ شاید اگه برای حرفهای #خداوند به اندازه دکتر ها ارزش قایل بودیم و به علم #خدا ایمان داشتیم که امرش برای #سلامت روح و جسممون مفیده، جور دیگه ای رفتار می کردیم..
ماسک زدن دقیقا مثل حجاب پوشیدنه.. بهترین تمثیل..
#تجربه_آرامش #من_متعهدم #بیحجابی #بیحجاب #مسیح_علینژاد #حجاب_اجباری #حجاب_اختیاری #اسلام #چادر
🍃🌺