کانال شهید ابراهیم هادی
#رمان_فنجانی_چای_با_خدا☕️ #قسمت_15 بیچاره عثمان، که انگار نافش را با نگرانی بریده بودند و این خوبی
#رمان_فنجانی_چای_با_خدا☕️
#قسمت_16
در فکر بودم و بی خبر از دنیای اطراف.
چند قدم بیشتر به محل تجمع نمانده بود که ناگهان به عقب کشیده شدم. از بچگی بدم می آمد کسی، بی هوا مرا به سمت خودش بکشد. پس عصبی و تقریبا ترسید به عقب برگشتم.
عثمان بود. برزخ و خشمگین (میخوام باهات حرف بزنم).
و من پیشگویی کردم متن نصیحت هایش را ( نمیام.. برو پی کارت..)
و او متفاوتتر (کار مهمی دارم.. بچه بازی رو بذار کنار)
با نگاهی سرد بازوم را از دستش بیرون کشیدم و به طرف محل اجتماع رفتم.. چند ثانیه بعد دستی محکم بازوی را فشرد و متوقفم کرد (خبرای جدید از دانیال دارم.. میل خودته.. بای) رفت و من منجمد شدم. عین آدم برفی هایِ محکوم به بی حرکتی.
با گامهای تند به سمتش دویدم و صدایش زدم (عثمان.. صبر کن..)
درست روبه رویش نشسته بودم، روی یکی از میزها در محل کارش. سرش پایین بود و مدام با فنجان قهوه اش بازی میکرد.
استرس، مزه ی دهانم را تلختر از قهوه ی ترک، تحویلم میداد.. لب باز کرد اما هیستریک (میفهمی داری چیکار میکنی؟؟ وقتی جواب تماسهام و ندادی، فهمیدم یه چیزی تو اون کله کوچیکت میگذره.. چندین بار وقتی پدرت از خونه میزد بیرون، زنگ درتون زدم.. هربار مادرت گفت نیستی.. نزدیکه یه ماه کارم شده کشیک کشیدن جلوی خونتون و تعقیبت.. میدونم کجاها میری با کیا رفت و آمد داری.. اما اشتباهه.. بفهم.. اشتباه.. چرا ادای کورا رو درمیاری؟؟ که چی برادرتو پیدا کنی؟؟؟ کدوم برادر؟؟ منظورت یه جلاده بی همه چیزه؟؟؟)
داد زدم (خفه شو..توئه عوضی حق نداری راجبه دانیال اینطوری حرف بزنی..) و بلند شدم..
به صدایی محکم جواب داد (بتمرگ سرجات..) این عثمانِ ترسو و مهربان چند وقت پیش نبود. خیره نگاهش کردم..
و او قاطع اما به نرمی گفت (فردا یه مهمون داری.. از ترکیه میاد.. خبرای جالبی از الهه ی عشق و دوستیت داره.. فردا راس ساعت ۱۰ صبح اینجا باش.. بعد هر گوری خواستی برو.. داعش… النصر.. طالبان.. جیش العدل.. میبینی توام مثه من یه مسلمون وحشی هستی.. البته اگه یادت باشه من از نوع ترسوشم و تو خوونوادت مسلمونای شجاع و خونخوار.. راستی یه نصیحت، وقتی مبارز شدی، هیچ دامادی رو شب عروسیش، بی عروس نکن..)
حرفهایش سنگین بود.. اشک ریختم اما رفتم..
مهمان فردا چه کسی بود؟
یعنی از دانیال چه اخباری داشت که عثمان این چنین مرا به رگباره ناملایمتی اش بست.. دلم برای عثمان تنگ شده بود.. همان عثمان ترسو و پر عاطفه..
مدام قدم میزدم و تمام حرفهایش را مرور میکردم و تنها به یک اسم میرسیدم.. دانیال.. دانیال .. دانیال..
آن شب با بی خوابی، هم خواب شدم.. خاطراتِ برادر بود و شوخی هایِ پر زندگی اش..
صبح زودتر از موعد برخاستم.. یخ زده بودم و میلرزیدم.. این مهمان چه چیزی برای گفتن داشت..؟؟
آماده شدم و جلوی آینده ایستادم.. حسی دمادم از رفتن منصرفم میکرد.. افکاری افسار گسیخته چنگ میزد بر پیکره ی ذهنیاتم..
اما باید میرفتم..
چند قدم مانده به محل قرار میخِ زمین شدم.. دندانهایم بهم میخورد. آن روز هوا، فراتر از توانِ این کره ی خاکی سرد بود یا..؟؟؟
نفس تازه کردم و وارد شدم..
عثمان به استقبالم آمد. آرام و مهربان اما پر از طعنه.. (ترسیدی؟؟!! نترس.. ترسناکتر از گروهی که میخوای مبارزش بشی، نیست..)
میزی را نشانم داد و زنی سر خمیده که پشتش به من بود..
📌ادامه دارد...
✍نویسنده:زهرا اسعد بلند دوست
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
✅ این روز ها #خانم های زیادی رو می بینیم که #ماسک زدن، نه کسی از گرما گله میکنه، نه میگه برام محدودیت میاره و نه میگن زشتمون کرده، اگه کسی هم ماسک نزنه نمیگن آزاده و بدن خودشه😐 و باید به انتخابش احترام گذاشت بلکه میگن :
بی فرهنگه و داره سلامت بقیه رو به خطر میندازه و دست آخر هم مجبور میشن برای اینجور افراد که به سلامت خودشون و بقیه اهمیت نمیدن #قانون وضع کنن، این شما رو یاد چیزی نمیندازه؟؟؟
🌺 قانون #حجاب هم مگه برای سلامت روحی فرد و جامعه از طرف خداوند وضع نشده؟ پس چرا تا این اندازه به #قانون_الهی حجاب حمله میشه؟ شاید اگه برای حرفهای #خداوند به اندازه دکتر ها ارزش قایل بودیم و به علم #خدا ایمان داشتیم که امرش برای #سلامت روح و جسممون مفیده، جور دیگه ای رفتار می کردیم..
ماسک زدن دقیقا مثل حجاب پوشیدنه.. بهترین تمثیل..
#تجربه_آرامش #من_متعهدم #بیحجابی #بیحجاب #مسیح_علینژاد #حجاب_اجباری #حجاب_اختیاری #اسلام #چادر
🍃🌺
💔
میدونین...
بِه نَظر مَن
"اربَعین... پای پیادِه... ڪربلا..."
باید جُـزء مِهـریه هَر دُختـری باشـِه...
اربعین
داغ
حرم را
به دلم
نگذاری...
#شب_جمعه_ست_هوایت_نکنم_میمیرم
🍃🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💔
#قرار_عاشقی
برای ما بهشت دیدهها :
جهنم آنجاست که تو نباشی !
🌟 تمام بهشت سهمِ دیگران ...
کنجِ صحن سقاخانه و چشمان تو ما را بس!
#اللهم_صل_علی_علی_بن_موسی_الرضا_المرتضی
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
میگفت :
اگر درد و دل داشتید
و یا خواستید مشورت بگیرید
بیایید سر مــزارم ،
به لطف خداوند حاضر هستم.
#رفیق_آسمونی
#شهید_سجاد_زبرجدی
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
حرف دل زارم❤️
زینت خانه ی ما نام حسین است...
ـصبح و شام چشمانم را
به نــ ــام تو دخیل میبندمـ...😭
#ای_آقای_مهربانم_حسین
#صبحتون_حسینی
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
══🦋══════ ✾ ✾ ✾
#یا_ایها_العزیز❤️
خالقم قلب مرا وقف شما کرده و من
خانه ی وقفی خود از همہ پس میگیرم
تا سلامت نکنم زندگیم تعطیل ست
با سلامی به شما اذنِ نفس میگیرم
#السلام_علیک_یا_بقیه_الله✋
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
#جمعههاےمهدوے❤️
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
به دور باغ دل، پرچین تان، سبز
شکفتن های عطرآگین تان، سبز
نسیم و سبزه و گل غرق آواز
هوای صبحِ تیرماه تان، سبز
سلام دوستان روزگارتان سبز🍃
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
گاهی فراموش میکنم
که وقتی کسی کنار من نیست
معنایش این نیست که تنهایم!
معنایش این است که
"همه را کنار زدی
که خودم باشم و خودت..."
"شهید دکتر مصطفی چمران"
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi