کانال شهید ابراهیم هادی
💔 #رمان_دلارام_من #قسمت_هفتاد_و_هشت صدای ضربان قلبم را میشنوم، بازهم همان نگرانی ودلواپسی سرتا
💔
#رمان_دلارام_من
#قسمت_هفتاد_و_نه
آرام سرم را تکان می دهم. تا به حال انقدر برافروخته نشده بود؛ سعی دارد آرام باشد:
نمیدونی...نمیدونی... اگه میدونستی...
حرفش را قطع میکنم: می دونی که نمیخوام بری! جنگه! میفهمی؟ اونم با داعش...با یه مشت وحشی...فکر نکن میترسما...خودم از خدامه بشه خانوما هم برن
بجنگن، ولی نمیخوام بعد بابا یه بار دیگه یتیم بشم!
وای نه! کاش اینطور لو نمیدادم چقدر محتاج محبتش شده ام!
تند نگاهم میکند،
اما نه آنقدر که محبت پنهان در چشمانش را نبینم. نگاهم را می دزدم، پیاده میشود
و با عمه خداحافظی میکند؛ عمه با چشمان همیشه نگرانش، در آستانه در مدرسه
می ایستد و دست تکان میدهد، حواسش به شاگردانش نیست که سلام میکنند.
در عقب را برایم باز میکند و تحکم آمیز میگوید: بیا بشین جلو!
تا به حال ندیده بودم این حالتش را، تسلیم میشوم و جلو می نشینم؛ برای اینکه فکر
نکند ترسیده ام، اخم میکنم و رویم را برمیگردانم.
میگوید: نمیگم خیلی باتجربه ام
ها، ولی توی عراق که بودیم، دیدیم وضع آواره ها رو، دیدیم داعش چی به سر مردم
آورده. نمیدونم، اینطور که میگن این وضع توی سوریه هزار بار بدتره، خدا رو صدهزار
مرتبه شکر که تو جنگو ندیدی...
خدارو شکر که مردم کشورمون ندیدن، تا ما
هستیمم نمیذاریم ببینن، فکر نکن نمیدونم جنگ با داعش چیه؟
#ادامہ_ دارد...
✍به قلم فاطمہ شکیبا
🍃🌹🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi