eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال شهید ابراهیم هادی
💔 #رمان_دلارام_من #قسمت_صد_و_نوزده درحال قدم زدن میپرسد: با مادرتون صحبت کردید؟ - خیلی موافق
💔 قدم به چشم ما گذاشتی/ تو آسمونا پا گذاشتی/ داغ جسارت به حرم رو/ به قلب دشمنا گذاشتی... راه را باز میکنند که از داربست ها رد بشوم، هرجا میروم احترامم میکنند و عمو و بقیه مردهای فامیل دورم را میگیرند که راحت تر باشم؛ مراعات میکنند، احترام میگذارند. نشانم میدهند و میگویند «خواهر شهید» اما من یک خواهر شهید را میشناسم که بجای احترام... بماند! میرسم بالای قبر، سرم گیج میرود؛ خدای من! چقدر عمیق است! عمو دست میزند سر شانه ام: مطمئنی؟ اذیت میشیا! - نه! باید برم! کمک میدهد که بروم داخل قبر، روی خاک ها مینشینم؛ بگذار چادرم خاکی شود! مهم نیست؛ تا حامد برسد، زیارت عاشورا می خوانم، نگاهی به این خانه تنگ میکنم، یعنی حامد من قرار است اینجا بماند؟ تنها؟ روی خاک؟ نه...! شهید فرق میکند؛ اربابش در قبر تنهایش نمی‌گذارد، اصلا شهید جایش بهشت است، نه قبر؛ بیچاره ما که شهید نمی‌شویم و باید بمیریم و نهایتا بیاییم داخل این گودال خاکی،آن هم تک و تنها. عمو صدایم میزند، به سختی بیرون می آیم؛ کاش من هم همراه حامد همینجا می‌ماندم، زیر لب به حامد که حالا به قبر رسیده میگویم: ببین! خودم برات آمادش کردم، برو خوش بگذرون تک خور! خودت بریدی و دوختی دیگه؟ پس بگو چرا زن نمی خواستی! الان داری میری پیش حوریات؟ میدانم الان از بهشت دست تکان میدهد و میخندد: توی بهشتم که باشم رگبارای تو بهم میرسه! کنار قبر میگذارندش. - سلام ماه منورم/ سلام نور مطهرم... بالای کفن را بسته اند، سرم را روی کفن میگذارم، تمام خاطراتش برایم زنده میشوند، کاش بیشتر از دو سال خاطره داشتیم! کاش زمان کش بیاید و هیچوقت نخواهند دفنش کنند، به زحمت از ما جدایش میکنند و در قبرش میگذارند. دنیا دور سرم میچرخد و چشمانم سیاهی میرود، بدنم یخ کرده، چشم از حامد برنمیدارم؛ چرا اینطوری میکنند؟ حامد خواب است؛ فقط خوابیده! همین! آخرین سنگ لحد را که میگذارند، دنیا برایم تار میشود، باورم نمیشود دیگر خنده هایش را نمی‌بینم؛ به همین راحتی آن چهره قشنگ رفت زیر خاک؛ همراه قلب من. خاک ها را چنگ میزنم و سفارش میکنم هوای حامد من را داشته باشد؛ میگویم حواسش به لبخندهای قشنگ حامد باشد؛ به برادر همیشه مهربان من...به خودم که می آیم، سرم را به پنجره ماشین تکیه داده ام و صورتم میسوزد؛ باد به چهره ام خورده و اشکهایم خشک شده. خیره ام به خیابان ها و در و دیوار شهر. حتی نمیدانم در ماشین کی هستم؟ دوباره یادم می آید که حامد رفته قلبم تیر میکشد، انگار تازه عمق فاجعه را فهمیده ام و دردش را احساس میکنم. حامد میگفت وقتی تیر میخوری یا زخمی میشوی، همان اول دردی احساس نمیکنی و از گرمای خونش میفهمی زخمی شده ای، وقتی به زخم نگاه کنی و اگر بترسی، تازه دردت شروع میشود، شاید هم از حال بروی. باد در گوشم میپیچد و صداها را گنگ تر از این که هست میکند؛ فکر کنم صدای راضیه خانم باشد که عمه و مادر را دلداری میدهد. ماشین می ایستد اما من هنوز سر جایم نشسته ام؛ انگار یخ زده ام؛ کسی در را باز میکند برایم، علیست؛ عمه و راضیه خانم منتظرند پیاده شوم، راضیه خانم دستم را میگیرد: بیا بریم عزیزم، پاشو قربونت بشم. تازه ضعفم خودش را نشان میدهد، دو روز است که خواب و خوراک نداشته ام، پاهایم سست میشود و دنیا دورم میچرخد، چند بار نزدیک است زمین بخورم، اما راضیه خانم به دادم میرسند. حجله و بنرهای تبریک و تسلیت، همه میخواهند به من بفهمانند که حامد رفته است؛ اما چه رفتنی! فانی آمد، جاودان رفت؛ مرده رفت، زنده تر از همه ما مردارها برگشت. تمام خانه را به یاد حامد می بویم، خانه ای که حامد در آن بازی کرده، بچگی کرده،درس خوانده، آرام آرام قد کشیده، بزرگ شده و خودش را شناخته. به سختی خودم را به اتاقش میرسانم. در میزنم؛ انگار هنوز توی همان اتاق است. دستان من از دستگیره در سردتر است، در را باز میکنم و با تکیه بر دیوار تا تختش میروم؛ صدایش در سرم طنین میاندازد: به! چه عجب یادی از ما کردی! اومدی ببندیم به رگبار؟ می افتم روی تخت: حامد تو اینجایی؟ میدونی مامان و عمه چه حالی شدن؟ بوی عطرش اتاق را پر کرده، مطمئنم هست؛ من کورم و نمیبینمش، عکس هایمان جلوی چشمم تار و واضح میشود. - حامد تو کجایی؟ - جایی که باید باشم؛ توی این نظام احسن، همه چیز سر جای خودشه، تو هم الان جایی هستی که باید باشی، بهترین جای ممکن. خسته شده ام. شارژم تمام شده! میخواهم بخوابم و با صدای زنگ همراهم بیدار شوم و حامد پشت خط باشد؛ اصلا میخواهم بخوابم و وقتی بیدار میشوم، سه سالم باشد و پدر در آغوشم بگیرد و مثل توی فیلم ها بپرسد: چرا توی خواب گریه میکردی؟ خواب بد دیدی؟ ... به قلم فاطمہ شکیبا 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
یه‌تیڪہ‌ڪلام‌داشت؛ وقتی‌ڪسی‌می‌خواست‌غیبت‌ڪنہ باخنده‌می‌گفت:«ڪمتر بگو» طرف‌می‌فهمید‌ڪہ‌دیگه‌نباید‌ادامه‌بده... شهید‌مهدی‌قاضی‌خانی 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
18.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥نجوا با شهیدان.... اَللهُمَ عَجِل لِوَلیکَ الفَرَج 🕊بیست و دوم اسفند؛ گرامی باد. 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 اگربسیجےواقعےهستے…؛ ''اللهم‌ارزقناشهادت''رابہ‌قلبت‌بچسبان... نہ‌پشت‌موبایل…!! 😍 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
به روی سنگ قبرم اسمم را ننویسـید..!! می‌خواهم همچون ده‌ها شهید دیگر گمنـام بمانم اگر خواستید فقط این جمله را بنویسید: مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال شهید علی قاریان پور🌷 شهادت: ۱۳۶۵/۱۲/۱۰ عملیات کربلای پنج ، شلمچه 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 فکر کردن به ظهور و اتفاقات بعد از اون، قند تو دلمون آب می‌کنه؛ مثلاً، حضرت دلبر بیاد و برامون خطبهٔ نمازِ جمعه بخونه...😍🍃 یک و ، برای سلامتی و تعجیل در فرج حضرت پدر به یاد حضرت باشیم 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 پیرمرد روستایی آروم کنار پنجره فولاد ایستاد ، گفت : " یا امام رضا ، کریم سقف خونش چکه می کنه ، مریم میخواد عروس بشه ، پول ندارن براش وسایل بخرن ، محمد ریحانه رو دوست داره ، "راستی" خودمم یه کم پام درد می کنه ...! اینو گفت ، یه قطره اشک ریخت ، رفت ." دلم‌میخواد‌خیلی‌زود‌این‌دلتنگی‌تموم‌بشه‌امام‌رضا‌جونم♥️ 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
🌄 چی به حال این مادر گذشته آیا؟💔 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
صبح را آغاز می کنیم با نام یگانه خدایی که در دلهای ماست و در اعماق وجودمان منزل دارد خدای عاشقی که هر روز عشق را می گستراند بر کل جهان به نام خدای همه 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
گفتم که خدایا مرادی بفرست       طوفان زدهام راه نجاتی بفرست فرمود که با زمزمه ی یا مهدی           نذر گل نرگس صلواتی بفرست اللّهمَّ صَلِّ عَلی محمَّد و آلِ مُحَمَّد و عجل فرجهم 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi