فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
منو حلالم کن..(:
گناه اومد عشق تو یادم رفت..
#به_وقت_سیدرضا
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🌺🍂
#یازهـراسلاماللهعلیها
نامهارانیـز
عطـرےسـت؛
وهـربارشماراصـدازدم،
نسیـمبهشـتوزیدنگرفت...
#یاممتحنةامتحنکالله...🍃
#اُمُنَٰایازهࢪا🖤
#نامَت_اگرنبؤدکھ_نامے_زِمن_نبؤد
#ای_واجب_الوجودتࢪین_ممڪن_الؤجود
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹لحظاتی بعد از شهادت شهید هسته ای کشور مصطفی احمدی روشن
🌹درایام سالروز شهادت شادی روحش الفاتحه مع الصلوات
🍃🌺
🌼گزینش حاج قاسم را رد کرد ولی بعد از جذب او ۱۶ ماهه معاون سپاه شد
✍مرتضی بانک، فرمانده سپاه کرمان در دوران دفاع مقدس و دبیر شورای عالی مناطق آزاد: شهید سلیمانی برای حضور در سپاه داوطلب بود، اما به علت اینکه تنها آستین کوتاه به تن داشته او را از سیستم گزینش رد کرده بودند، بلافاصله جلسهای را در همان زمان تشکیل دادیم و از مسئولان گزینش خواستیم تا برای جذب افراد توانمند اینگونه موارد را مدنظر قرار ندهند.
این جوان طی مدت ۱۶ ماه یا شاید هم ۱۸ ماه به فرماندهی یک عملیات جنگی رسید. این مورد در خود او هم بود که هیچ گاه برای واگذاری مدیریتها نباید به ظاهر افراد توجه داشت بلکه باید از تمام توانمندیهای او برای کار استفاده کرد. ایشان بعد از جذب بعد از مدتی به سمت معاونت سپاه کرمان و لشکر ثارالله در آمدند. طی سال های گذشته هر گاه من را در جلسه ای می دیدند با خنده می گفتند" آقای بانک شما اولین حکم من را زدید."
دلم هوای #شلمچه کرده
هوای غروب مقدسی که نسیمش بوی حرم یار دارد
هوای
سرزمین عشق
سنگرهای نور
لاله های خونین
و
خاک مقدس جبهه
که
بوی بهشت میدهد...
دلم برای شلمچه تنگ شده
آنجا که آسمانش به زمین نزدیک است...
دلم قدم گذاشتن به آسمان را میخواهد،
اما من جامانده ام
جامانده...😔💔
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💔
دی ماه 1365
شلمچه، کربلای 5, سه راه شهادت
آخرین لحظات زنده بودن یک رزمنده قبل از شهادتش🥀
به نظر شما این #شهید در آخرین لحظه حیات، کاغذ و قلم به دست گرفته تا چه بنویسد؟!
برای کی بنویسد؟
فهرست اموال و داراییها؟
حسابهای بانکی؟
نشانی خانه های شخصی؟
حقوقهای نجومی؟
اظهارنامه مالیاتی؟
شما چی فکر می کنید؟
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
💔 #رمان_دلارام_من #قسمت_هفدهم کتاب فروشی عمو همیشه جدیدترین کتاب ها را دارد و یکی از جاهایی است
💔
#رمان_دلارام_من
#قسمت_هجدهم
خانم رسولی قبل از اینکه جوابی به آقای حامد بدهد ، چشمش به من می افتد و خشکش می زند ؛با لبخندی تصنعی می آید طرفم: عه حورا جان! شما که با عمو هماهنگ نکرده بودی و اومدی این جا !
سعی میکنم تعجبم را پشت لبخند پنهان کنم:
-اولا سلام ،دوماً چی شده؟ چه خبره؟
-سلام ، هیچی عزیزم، بیا اینور یه چایی بخور تا عموت بیان.
و تعارفم می کند پشت پیش خوان تنه ام را بر می گردانم تا "آقا حامد" را ببینم ، جوانی است با تیپ و ظاهر مذهبی و شدیداً آشنا ، به ذهنم فشار می آورم که بشناسمش ، می رود پشت قفسه ها و درست صورتش را نمی بینم .
عمو که می رسد با خبر از ماجرای امروز ، به سلامی دست و پاشکسته بسنده می کند و می رود که با آقا حامد صحبت کند ، صدای زمزمه اشان از پشت قفسه ها می آید:
-حاجی ! زشته به خدا! ظاهرشون، رفتارشون، نمادهایی که روی لباساشونه ، پوسترایی که به در و دیوار می چسبونن... من که بدنمیگم! نمی خوام زیر آب بزنم ! یه تذکره فقط !
-خب شمام یکم مراعات کن گل پسر ، می دونم چی میگیا، ولی... چی بگم والا.
-حاجی شما که خودت اهل دلی ، مگه نمیگی اینجام میدون جنگه ؟ حداقل بزار فقط میدون جنگ فرهنگی باشه، دیگه میدون جنگ با شیطان رجیم نشه!
عمو فقط آه می کشد ، حامد می گوید :
الانم من تذکرم رو دادم ، اگه فکر می کنید اینا دخالته و خوب نیست ، باشه ! من وظیفمو انجام دادم ، دیگه مزاحمتون نمیشم...
نویسنده : خانم فاطمه شکیبا
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi