~
#رمان
#پارت_دهم
#حیایـ_چشمانتـ ❤️
از محوطه ی دانشگاه اومدم بیرون .
از تعجب داشتم شاخ در می آوردم . محمد حسن وایستاده بود اونور خیابون . به من اشاره کرد که برم پیشش.
+ سلام علیکم . خوبین ؟
- الحمدالله .
+ اومدم با هم بریم خونتون .
- با موتور ؟!
+ نه بابا . برا شما تاکسی میگیرم . خودم با موتور میام دنبالتون .
رفتیم داخل خونه .
داخل اتاقم شدم ، کیفم رو گذاشتم و چادر رنگی سرم کردم .
وقتی برگشتم به سالن دیدم محمد حسن داره با مامان حرف میزنه . مندکه رسقدم بحث رو تموم کردن و شروع به اصرار و انکار درباره ی موندن محمدحسن برای ناهار.
آخرش محمدحسن برنده شد . خداحافظی کرد و رفت .
+ چی میگفتین با هم مامان ؟
- راستش درباره مهریه حرف میزدیم . نظر محمدحسن آقا روی چهارده تاس ولی منم گفتم تو قبول نمی کنی .
- من مشکلی ندارم که .
+ راست میگی دخترم ؟
- بله مامان .
+ خب پس خودت زنگ بزن بهش بگو .
- من که شمارش رو ندارم .
+ آهان . حواسم نبود . پس من میرم زنگ بزنم به خانم محمدی .
**
با خودم کلنجار می رفتم. شماره اش رو هم نداشتم . نازنین نبود که منو برسونه خونه . راه دانشگاه هم تا خونه دور بود . اسنپ هم پیدا نمی شد . حالا باید چی کار کنم ؟
توی همین فکرها بودم که دیدم محمد حسن با موتور اومد جلوی پای من و ایستاد .
یه شلوار جین ، یه پیراهن ساده .
با همین ها بہ دلم میشینے ...
+ سلام فاطمه خانم .
+سلام . چرا توی زحمت انداختین خودتونو ؟
- زحمتی که برای شما کشیده بشه رحمته . حالتون خوبه الحمدالله .
+ بله شکر خدا ...
- خدا رو شکر . سوار شین بریم .
وقتی دید قیافم شبیه علامت سوال شده گفت :
+ شما پیراهن منو بگیرین منم آروم میرم .
- آخه ...
+ قول میدم آروم برم .
بہ قلم 👈🏻 ریحانہ ربانے
#کپی_با_ذکر_نام_نویسنده_و_لینک_کانال ❌
@shahidgenaveh