امروز مصادف با شهادت
سه تن از شهدای غیور سرزمین اسلامی (اصفهان) میباشد
سردار غواص شهید مفقودالاثر مصطفی جان نثاری
دریادار غواص شهید سعید جان نثاری
دلاور مرد جبهه های غرب شهیدمحمد جان نثاری
یادشان گرامی وراهشان پررهرو
#الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍ وَعَجِّلْفَرَجَهُمْ
@shahidmosavinejad
9.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 ما تنها نیستیم
#تصویری
#فوق_العاده👌
@shahidmosavinejad
#زیر_باران🌷
بعدازظهر یک روز سرد و بارانی، شهید با ماشین اداره از سر کار به منزل آمد. خانه ما داخل کوچه بود و من صدای ماشین را شنیده بودم ... همین که رسید، از من ظرف نفت خواست. وقتی ظرف را برداشت، صدایم زد که چترش را بیاورم. از او پرسیدم: «مگر با ماشین نیامدی؟»
فقط گفت: «آمدم، تو چتر را بیاور.» دوباره پرسیدم: «چتر میخواهی چکار؟ مگر توی ماشین چتر نیاز داری؟» به من نگاه کرد گفت:« ببین! توی باران خیس شدم، چتر را بیاور!» من هم گفتم: «تا دلیل این کارت را ندانم، برایت چتر نمیآورم.» خلاصه مجبورش کردم و او هم مجبور شد بگوید.
نمیدانم الآن کسی این حرف را باور میکند یا نه، ولی مهم نیست. من حرفش را میگویم؛ گفت: «ماشین جزء اموال اداره است. من فقط اجازه دارم برای رفت و برگشت به محل کارم از آن استفاده کنم نه کار شخصی.»
✍به روایت همسربزرگوارشهید
#شهید_مهدے_حسینے
به امید آن روز که جامعه اسلامی ما از بیتالمال استفاده درست کند
@shahidmosavinejad
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎬 این خانم لبنانی حسابی آمریکایی ها رو عصبانی کرده...
این دو دقیقه رو ببینید و لذت ببرید.👌
@shahidmosavinejad
23.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 #ڪلیپ_ویژه
✍فرزند شهیدی
ڪہ استخوان دست پدرش را
بہ مدرسه میبرد...😔😭
@shahidmosavinejad
#روایت_عشق🌷
یک روز #زمستانی که حسین از جبهه اومده بود به من گفت مادر برای من یک#کلاه بباف .من هم یک کلاف مشکی خریدم و شروع به بافتن کردم از اوایل بافت رج به رج #آیت_الکرسے و #اذاجاء می خواندم و میبافتم و حرز گاهی هم از#موهای سرم می کندم و همراه کلاف می بافتم به این نیت که اگر در جبهه نیستم ونمی توانم کاری بکنم حداقل موهای سرم در جبهه باشد.خلاصه سه تا کلاه بافتم اولی که#موهای_سرم بود به سید عبدالحسین دادم.دوتای بعدی را گفتم به دوستانت بده.یک شب برای شناسایی به منطقه رفته بودند.که سه تا#سید با هم بودند.عبدالحسین سمت شاگرد بوده و#انفجاری رخ میده که هر سه تا شون#مجروح میشن ولی سید حسین بیشتر از اون دو تا زخمی میشه.و در بیمارستان بستری شدند.مدتی بود که از ایشان خبری نداشتیم تا مدتی گذشت ما خیلی نگران بودیم هیچ نامه ای به دستمان نرسیده بود .یک روزی که نشسته بودم و کتاب سرود آهنگران دستم بود .به نیت فال کتاب را باز کردم اول صفحه نوشته بود .شیون مکن مادر در مرگ خون بارم بگذر ز من دیگر ازم سفر دارم .کتاب از دستم افتاد وشروع به#گریه و#شیون کردم و همش به خودم میگفتم که حسین#شهید شده.تا چند وقت گذشت زنگ خانه به صدا در امد وقتی در را باز کردن بچه ها گفتند یک اقایی پشت در است نشناختند تا این که امد پایین دیدم که عبدالحسین است من دویدم و سرو صورت حسین را بوسیدم .گفتم مادر جان چه بلایی سرت اومده بعد با سختی صحبت میکرد وحتی#غذا هم نمی توانست بخورد.بعد ها که بهتر شد گفتم کلاهی که برات بافتم سرت گذاشتی .گفت شبی که برای شناسایی رفته بودیم سرمون بود و همون #کلاه و#دعاے شما نگذاشت ما شهید بشیم.