eitaa logo
کانال جوانترین شهید مدافع حرم سید مصطفی موسوی
379 دنبال‌کننده
22هزار عکس
15.6هزار ویدیو
207 فایل
کانالهای @shahidmostafamousavi کانال استیگر.عکس.شهدا @shahidaghseyedmostafamousavi گروه https://eitaa.com/joinchat/2436431883C549b63c545 شهدا را باید خیلی جدّی گرفت. ما برای شهدا همان ارزشهایی را باید قائل باشیم که خدای متعال برای اینها قائل است.
مشاهده در ایتا
دانلود
۲۷_محمد_رسول_اللهﷺ برگزار مینماید: . نمایشگاه و رزمایش آبی خاکی یاد یاران شبیه سازی ۸ . دوشنبه ۳۱ شهریور الی جمعه ۴مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۷ الی ۱۹:۳۰ . ‌‌امروزفضیلت زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست مقام معظم رهبری ادمین تبادلات.ایتا @mousavi515 کانال @shahidmostafamousavi کانال استیگر.عکس نوشته ها @shahidaghseyedmostafamousavi گروه https://eitaa.com/joinchat/2436431883C549b63c545
15.96M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•بسم الله الرحمن الرحیم ‌ به در های باز شده بهشت لبخند میزدی و میگفتی : همه چیز خدا... یا به ما جاماندگان از قافله عشق ؟! بعد رفتنت هرچه شد گفتیم : همه چیز خدا... تفاوتش در دل کندن تو و رسیدن از همه چیز به خدا بود و ما از خدا میخواهیم به همه چیز برسیم... این است راز "همه چیز خدا " ... ‌ ‌ 🎥 این اخرین تصاویر از شهید عزیز بود که در (۱۴) فروردین (۹۵) توسط مادرشان در شب اعزام به سوریه توسط مادرشان ضبط شد ! ‌❤️ ... ۲۵_کربلا 🙏 لطفا این کلیپ در حد توان برای دوستانتان ارسال کنید . اجرتون با خود شهید♥️ @shahidmostafamousavi
کانال جوانترین شهید مدافع حرم سید مصطفی موسوی
مجتبی عسکری؛ جانشین وقت واحد بهداری رزمی ۲۷ ؛ ضمن بازروایی خود از دوران دفاع مقدّس ، اشارات زیبایی به ماجرای مکان‌‌یابی همّت جهت انتقال ۲۷ از به غرب داشته است. او می‌گوید:👇 «... به دستور ، در دوکوهه یک‌سری کلاس‌های آموزشی رزمی برای تربیت کادرهای گردانی تشکیل شده بود و حال‌و‌هوای یک پادگان آموزشی بر دوکوهه حاکم بود. یک روز صبح، برای انجام کاری عازم ستاد لشکر شدم. همان جلوی درگاه ورودی ساختمان ستاد،ناغافل با حاجی مواجه شدیم. تروتمیز بود و مرتب، با پیراهن خاکی کره‌ای و شلوار استتاری کهنه‌ی دوخت‌ وطن به تن، موهای سر‌وریش به تازگی از زیر دست سلمانی درآمده و لبخندی که دیدنش، روح تو را جلا می‌داد.در سلام به من پیش‌دستی کرد و گفت: به‌به؛ برادر عسکری، کجا با این عجله؟ گفتم: مخلصیم، با بچّه‌های ستاد کار داشتم. گفت: از اسفند پارسال که به لشکر آمدی، مجال نشد با هم بنشینیم دو کلام اختلاط کنیم. الآن این کاری که داری، فوری‌فوتی است یا بعداً هم می‌توانی به آن برسی؟ از خداخواسته گفتم: مطلب مهمی نبود، در خدمتیم.گفت: پس با من بیا.ماشین خاکی‌رنگ تویوتا لندکروزِر استیشن فرماندهی، همان بغل ستاد پارک بود و راننده داشت شیشه‌ها را پاک می‌کرد، حاجی به او گفت: صد بار به تو گفتم شیشه‌هایش را برق نینداز😕، داریم می‌زنیم به بیابان، هم زحمتت هدر می‌رود، هم اگر سمت خط برویم، با انعکاس نور خورشید روی شیشه‌ها، این ماشین را دیده‌بان‌های دشمن از شش فرسخی می‌بینند و به طرفش گلوله خمپاره روانه می‌کنند! زودتر آتیش کن برویم، که خیلی کار داریم. راننده - که اسمش یادم رفته - خندید😁 و جلدی پرید پشت رُل و استارت زد. آمدم درِ طرفِ شاگرد را برای حاجی باز کنم که آن را بست، مچ دستم را گرفت دنبال خودش کشید. در عقب را باز کرد و با هم سوار شدیم. از دروازه دژبانی پادگان که بیرون می‌زدیم، به راننده گفت: برو سمت پلدختر. بعد هم؛ همان‌طور که شانه‌به‌شانه‌ی همدیگر نشسته بودیم، سرش را به صورتم نزدیک کرد و با صدایی زیرتر از حد معمول و‌ لحنی خودمانی گفت: خب؛ برادر مجتبی، من اوصاف تو را از و چراغی و ممقانی زیاد شنیده‌ بودم. با آن‌که می‌دانستی ما در بهداری لشکر چقدر به کادرهای قوی و با سابقه احتیاج داریم، باز برای آمدن از مریوان به لشکر ، یک سال دست به دست کردی؟! گفتم: نه به خدا؛ وقتی قرار شد بچّه‌ها برای تشکیل تیپ از مریوان به جنوب بروند، این بود که ممقانی را انتخاب کرد و به من هم تکلیف شرعی کرد بالای سر تشکیلات بهداری در مریوان بمانم. او به من ولایت داشت، نمی‌توانستم خلاف امرش رفتار کنم.☝️ حاجی با شنیدن اسم ، یک آه سردی کشید و گفت: هنوز هم معتقدم اگر بعد از گرفتاری ، اجازه یک عملیات محدود در لبنان را به ما ‌می‌دادند، می‌توانستیم او و همراهانش را از چنگ فالانژیست‌ها آزاد کنیم، امّا چه کنیم، نگذاشتند... چند دقیقه‌ای ساکت بود و از شیشه پنجره، با آن چشم‌های درشتش در سکوت به بیابان زل زده بود...😢 📚 برگرفته از کتاب ارزشمند و خواندنی سرد ، نوشته گلعلی بابایی ، صفحه ۸۷ 🌹 @shahidmostafamousavi
9.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸 ﷽یاد خاطرات عاشقان خدا ﷽ امشب شب کربلای ۴ است. شب عشق بازی غواصان اروند است. امشب در نهر عرایض و خین خبرهایست. امشب درهای بهشت از سمت جزیره ام الرصاص و بلجانيه باز می شود. امشب قایق ها مسافران بهشت را اروند می برند. امشب تا لحظاتی دیگر آسمان خرمشهر و شلمچه نورانی می شود. امشب آخرین لحظات سوم دی ماه سال ۶۵ است و کاروان عاشقان کربلا می روند تا حماسه بسازند. هدیه به روح مطهر شهدای مظلوم کربلای ۴ صلوات.🌺🌺🌺┈• امشب شب کربلای ۴ است... شب عشق بازی غواصان اروند است... امشب در نهر عرایض و خین خبرهایی هست... امشب درهای بهشت از سمت جزیره ام الرصاص و بلجانيه باز می شود... امشب تا لحظاتی دیگر آسمان خرمشهر و شلمچه نورانی می شود... امشب آخرین لحظات سوم دی ماه سال ۶۵ است... کاروان عاشقان کربلا می رود و ما می مانیم و یک دنیا آه و حسرت... . فراموش نڪنیم ڪہ ، از شرمندہ ایم 🍃🌸الّلهُمَّ صَلِّ عَلے مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌸 صبحتون شهدایی و مملو از دلتنگی برای شهدا 💔 کانال شهید سید مصطفی موسوی🔻 @shahidmostafamousavi کانال استیکر🔻 @shahidaghseyedmostafamousavi
‍🥀 شهادت در سال ۹۵ در یکی از روزهای اردیبهشت ۹۵ در قرارگاه تاکتیکی ، گفت: حاج آقاحاج، میخواهم کمی باهم صحبت و درد و دل کنیم. گفتم : سیدجان بفرما (آخه بنده سیدها رو بنام صدا نمی‌کردم). ، از وضعیت منطقه و نیروها و پیگیری‌هایش گزارش داد. بنده هم گوش میکردم. از وجود نیروهای جاسوس در بین نیروها گفت (غیر ایرانی بودند). ادامه داد... از برخوردهایش با تعدادی از متخلفین (فاطمیون) گزارش داد. بنده هم چند تذکر را جهت رعایت موضوعات گفتم. متوجه برخورد و رفتارهای خشن با غیرایرانی‌ها شده بود. درد و دل و صحبت‌های اصلی اش شروع شد. فهمیدم که همه آن گزارشات مقدمه مطالب اصلی سید هست. او می‌خواست کمی از دلش بگوید و سفره دلش را باز کند. بنده و ، علاوه بر همکار و همرزم، یه طوری بچه محل سببی می‌شدیم. بعصی اوقات لفظ بچه محل را بهش می‌گفتم. از حماسه سازی رزمندگان تعریف کرد. بعد گفت، ما باید هوای همه این رزمندگان را در عقبه داشته باشیم. از مسؤل وقت رده خودش تعریف می‌کرد که خیلی هوای نفرات را داره.. بنده گوش می‌کردم و گهگداری اشاراتی داشتم و تصدیق یا رد می‌کردم. سید ادامه داد که هوای خانواده‌ام را داشته باشید. از و پسرش و زحمات اونها میگفت. سفره دل سید باز شده بود. یکطرفه صحبت می‌کرد. از مادرش گفت و خوابی که مادرش دیده بود گفت و گفت و گفت. بنده هم با آرامش گوش می‌کردم، با هم لبخند هم می‌زدیم. ادامه داد که حاج آقا، خواب خودم را دیدم. و بحث اصلی این بود که می‌خواست به بنده بگوید. گفتم سیدجان، خواب چگونه بود؟ ‌خندید و بانشاط و شادابی گفت: حاج آقا، چند شب قبل خواب دیدم که در اثر جراحت به شهادت رسیدم. اول یاد خواب مادرم افتادم که برای شهادت یکی دیگر از پسرهایش به فرزندانش گفته بود. ( همیشه می‌گفت که شهید دوم خانواده بنده هستم.) دوم اینکه بعد از شهادت، روحم به سمت آسمان بالا آمد، از بالای جنازه ام به پیکر بی جانم نگاه می‌کنم و میخندم و لذت می‌برم. ادامه داد که حتما توی این منطقه شهید خواهم شد و راضی هستم. کمی به او سفارش کردم که سیدجان برای شما که برادر شهید هستی شهادت ممنوع است. مواظب خودت باش. هم لبخندی زد. از هم خدا حافظی کردیم. چند روزی گذشت و در روز ۱۶ اردیبهشت ۹۵ در درگیری شدید با جبهه کفر، و در کنار یکدیگر در به شهادت رسیدند. 🌹 روحشان شاد و راهشان پررهرو باد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ "کوچه شهدا"💫 ایتا 🌎 @shahidmostafamousavi سروش https://splus.ir/joingroup/HOKBJShtu8yPz4QRleG0U9mk splus.ir/900404shahidmostafamousavi روبیکا https://rubika.ir/joing/DBAHAGAG0BZAYBPVVJUXCKDXLZRDUNW