eitaa logo
شهید شو 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
71 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: @the_commander73 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید شو 🌷
💔 #گذرے_کوتاه_بر_زندگے_شھدا #شھیدحامدجوانی قسمت ششم یکی از فرماندهان در سوریه نقل می کرد "هر
💔 قسمت هشتم بعد هیئت طبق روال هر هفته اومد و گفت بیا بریم برسونمت.😊 تو راه، حرفهایی می گفت که مفهومش برام سخت بود. حتما از پروازش خبر داشت.... باورش برام سخت بود😔 وقتی میخواستم از ماشین پیاده بشم، دستاشو انداخت دورگردنم و گفت: نمی خوای برای آخرین بار خوب تماشام کنی؟😅 بعد هم رفت..... تاجایی که حتی پرنده ها هم توان رفتن رو ندارن.🕊 «جوان غیور تبریزی25ساله» لقبی بود که اهالی پایتخت بهش داده بودن و یکی از روزنامه های محلی هم گفته بود «اولین شهید دهه هفتادی ایران» . راوی: میر علی حامدی یکی از دوستان شهید ... ... 💕 @aah3noghte💕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💔 🎬دکتر بازی! کاش بعضی از مردم بفهمن که بعضیا دارن فیلم بازی میکنن، و کاش بعضیا بفهمن که بعضی از مردم میفهمن که دارن فیلم بازی میکنن..!😏 💕 @aah3noghte💕 👌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید شو 🌷
🔹 #او_را ... 72 اخم کردم و تو چشماش زل زدم -بنظرت به من میاد آقا سجاد باشم؟؟😠 -هه هه! خندیدم! برو
🔹 ... 73 وای... احساس کردم الان دیگه وقتشه که سکته کنم!! با پرایدش داشت از سر کوچه میومد و با چشمایی که ازش تعجب میبارید مارو نگاه میکرد! دلم میخواست یهو چشمامو باز کنم و ببینم همه اینا یه خواب بوده!😭 همه ساکت شده بودن و زل زده بودن به اون! معلوم بود اونم مثل من در مرز سکته‌ست! چند لحظه سرشو انداخت پایین و وقتی دوباره بالا رو نگاه کرد خیلی عادی بود!! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! با لبخندی که گوشه ی لبش بود، از ماشین پیاده شد و جمعیتو نگاه کرد! قبل این که صدایی از کسی بلند شه، رفتم سمتش و با حالت شاکی گفتم -سلام داداش!! یه نیم نگاهی به من انداخت و نگاهش رو اون چاق بیریخت ثابت موند! -سلام،اتفاقی افتاده؟؟ نفهمیدم منظورش با منه یا با اون، ولی با چرخش دوباره ی سرش به سمتم، فهمیدم که با من بوده! دوباره صدامو پر از ناراحتی کردم و گفتم -از این آقا بپرس! معرکه راه انداخته!😒 مگه من بخوام بیام خونه ی تو باید از کسی اجازه بگیرم؟؟ دوباره به اون چاق بیریخت نگاه کرد! -نه، مگه کسی مزاحمت شده؟؟! از یه طرف از اینکه به اون نگاه میکرد و با من حرف میزد حرصم گرفته بود!😤 آخه من شباهتی به اون نکبت نداشتم که بگم اشتباهمون گرفته بود!! از یه طرفم یه جوری این جمله رو گفت که واقعا احساس ترس کردم!😥 زیادی جدی داشت نقش بازی میکرد!! قبل اینکه بخوام حرفی بزنم رفت جلو، از اخمی که کرده بود احساس کردم زانوهام شل شده!! -اتفاقی افتاده آقای فروغی؟؟ یکم مِن و مِن کرد که دوباره اون پیرزنه پرید وسط... -نه آقاسجاد! چیزی نشده! صلوات بفرستید... همونجور که با اخم داشت اون بیریخت رو نگاه میکرد ،گفت -ان شاءالله همینطور باشه حاج خانوم! و یه وقت به گوشم نخوره کسی مزاحم ناموس مردم شده باشه! اینقدر ترسناک شده بود که حس کردم نمیشناسمش! جرأت نداشتم حتی یه کلمه حرف بزنم! ولی اون بیریخت پررو قصد نداشت تمومش کنه! با پوزخند گفت -حاجی واسه بقیه خوب ناموس ناموس میکنی! حرف قشنگات واسه رو منبره! به خودت که رسید مالید زمین؟؟😏 اخماش بیشتر رفت تو هم! -متوجه منظورت نمیشم دوباره بگو ببینم چی گفتی؟؟😠 -گفتم ما نفهمیدیم بالاخره شما باغیرتی یا بی غیرت! صورتش از عصبانیت قرمز شده بود! -نخواستم عصبانیت کنم آقاسجاد! فقط فکر نمیکردم حاجیمون از این آبجی شیک و پیکا داشته باشه،گفتم شاید دُخـ.... قبل از اینکه حرفش تموم شه،"اون" با مشت زد تو دهنش !!😰 و یه مشت هم خورد تو دماغ خودش!! یدفعه خیلی شلوغ شد! از ترس جیغ میزدم و گریه میکردم! مردا با زور از هم جداشون کردن و "اون" رو بردن سمت خونه! همینجوری که داشتن میفرستادنش تو راهرو، انگشتشو با تهدید تکون داد و داد زد -یه بار دیگه دهنتو باز کنی و در مورد ناموس مردم چرت و پرت بگی به ولای علی ....😡 اما فرستادنش تو خونه و نذاشتن بقیه حرفشو بگه!! اونقدر شوکه شده بودم که نمیتونستم چیزی بگم یا حتی فکر کنم که الان باید چیکار کنم! یدفعه یه نفر دستمو گرفت و کشید! همون پیرزنه داشت منو میبرد سمت خونه ی اون! منو برد تو خونه و درو بست و خودشم اومد تو! از دماغ اون داشت خون میومد!!😥 منو ول کرد و دوید سمتش! -ای وای آقا سجاد خوبی؟؟ ببین با خودت چیکار کردی مادر! سرتو بگیر بالا! الهی دستش بشکنه... پسره ی بی حیا بهش گفتم فضولی نکنا!! گوش نداد که! سرشو کشید عقب و گفت - چیزی نیست حاج خانوم! -نه مادر بذار ببینم شاید شکسته! -نه حاج خانوم،خوبم چیزی نیست. مثل یه مجسمه وایساده بودم و نگاهشون میکردم! - مطمئنی خوبی مادر؟؟ به من نگاه کرد و گفت -دخترم برو یه پارچه بیار، بذاره رو دماغش!! بی اختیار دویدم سمت کمدی که لباساشو توش گذاشته بود!! جلوی کمد که رسیدم تازه چشمم افتاد به قاب عکس خورد شده و همونجا ماتم برد!😧 -کجا موندی پس دخترم؟ بچه از دست رفت!! با عجله در کمدو باز کردم و یه چیز سفید رو کشیدم بیرون و برگشتم! با چشمایی که از حدقه داشت بیرون میزد نگام کرد! دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و میرفتم توش! پیرزن، لباس رو از دستم گرفت و گذاشت رو بینی اون! یه گوشه نشستم، دلم میخواست از ته دل داد بزنم و گریه کنم. بعد دو سه دقیقه بلند شد و نگاهم کرد -دخترم حواست به داداشت باشه! من برم یکم گوش اون حامد احمقو بپیچونم! یه شام مقوی براش بپز، خون زیادی ازش رفته یچیز بخوره جون بگیره! من رفتم مادر... خداحافظ...! "محدثه افشاری" @Aah3noghte @RomaneAramesh ‼️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❁﷽❁ 💔 #ایھاالارباب #حسین_جان ... قبل ماه رمضان، کرب‌وبلایم بنویس پیش از آنکه رسد این عشق به دیوانه شدن💔 #آھ_ڪربلا... 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 سلام همسنگرےها✋ #روز_هشتم چله رو به یاد شهید مدافع حرم #شھیدمسلم_خیزاب و شهید بزرگوار #شھیدحاج
💔 سلام همسنگرےها✋ #روز_نهم چله رو به یاد شهدای مدافع حرم #شھیدمحمدرضا_دهقان_امیری #شھیدرسول_خلیلی و #شھیدعلیرضانوری شروع مےکنیم ان شالله از دعای خیرشون بےنصیب نمونیم و اسم ما هم در لیست اسامیِ یاران آخرالزمانی مولا مهدی قرار بگیرد.. اگه #دعای_عهد رو تا الان نخوندی پاشو بخون ان شالله مهدیِ فاطمه روت حساب ویژه باز کنه💖 #زیارت_عاشورا فراموش نشه❤️ از پست پین شده، بقیه اذکار و دعاها رو ببین و ان شالله استفاده کن #التماس_دعاے_شھادت #آھ... 💕 @aah3noghte💕
💔 .... فک کن یه روز اینجوری تو رو هم ببره... با خودش💔 😍 خوب خدایی من! مهمانی خدا نزدیڪہ برای مهمـانی امسـال قلبمو آماده مےکنی ...؟؟ یه جور مرتب و میزبان پسند ؟؟؟🙏 "القلب حرم الله" ‼️ ... 💕 @aah3noghte💕
💔 یڪ روز بیشتر، نمانده به ماه صیام من چگونه غم هجران تو را با لب روزه بخورم؟ 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #دلشڪستھ_ادمین... دوست دارم آغاز این چله رو ربطش بدم به برگشت داداش مجید بگم بیاییم به حرمت این
💔 ... خوشا به حال كسی كه دوستش داری💕 آخدااااا! ینی میشه؟ ینی میشه یه روز... اونقد خوب بشیم که به چشمت بیاییم؟ اونقد خـاصـ که بخـرےمون؟ تو همیشه دوستمون داشتی... اما با گناه کردن، خودمونو از چشمت انداختیم😔 هعیییی... فڪ کن اینقـد پاڪ شدی که واسه تو خون خودت غَلت میزنی❣ خونی شده بعد ارباب رو که دیدی مولا مهدی رو که دیدی مےگی آقاجون! راضی شدین؟.... یا فڪ کن... بشه ڪفنت اینقد عاشقانه شھید بشی که همون بشه ... هعیییی... نمےدونم این عشق چیہ و از ڪے افتاده تو دلِمـون اما هر چی هست، !💓 فقط باید امسال رو دریابیم... همسنگرےها! بیایین رو خودمون کار کنیم... بیایین حالا که برچسب 😍خورده رو پیشونےمون، بیشتر فعالیت کنیم و کمتر خسته بشیم کاری کنیم مولا مهدی، حساب کنه رو تک تکمون... در کنار خودسازی... نگاه و دعای حضرت مادر بدرقه مون.... ... 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 +مصطفی تو #شهادت را چگونه میبینی؟ نفس عمیقی کشید و گفت: #شھادت رهایی انسان از حیات مادی و یک #ت
💔 با همان خنده ی زیبا گفت: "چقد تو عجله داری؟😉 میخوای بفهمی من چمه؟ چند دقیقه صبر کن میبینی"!😊 بلند شد به طرف سنگر پشتی رفت که یک متر بیشتر با ما فاصله نداشت. صدای صحبتش را با بچه ها میشنیدم. داد زدم : "زود باش بیا...الان شب میشه". در جوابم گفت: اومدم. میخواستم دوباره داد بزنم تا زودتر بیاید. هنوز چیزی نگفته بودم که ناگهان صدای وحشتناک سوت خمپاره ای، مرا در جایم میخکوب کرد.😨 سراسیمه به کنار سنگر برگشتم. پاهای مصطفی را دیدم که به حالت دمر روی زمین افتاده بود. سرش از پشت ترکش خورده بود و متلاشی شده بود. مثل گل سرخی که شکفته باشد. جلو رفتم و سرش را درمیان دستانم گرفتم و از او خواستم حرفی بزند. ابروهایش را تکان داد. خواست چیزی بگوید اما نشد. نفس سختی به داخل کشید، خون در گلویش پیچید و با خرخری، فوران کرد. با لبخندی که بر لبانش داشت به سوی حق شتافت. #شھیدمصطفی_کاظم_زاده...به روایت حمید داودابادی 📚شهید بعد از ظهر 💕 @aah3noghte💕
4_5963105814645309883.mp3
7.12M
💔 از زبان #همسران شهدای مدافع حرم گفت دوسه تا #امانتی میذارم اینا #باید پیش خودت بمونه ✩لباس مشکیم ، ✩چفیم ، ✩ساعتم.... 🎤🎤 #سیدرضا_نریمانی 💕 @aah3noghte💕