eitaa logo
شهید شو 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
71 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: @the_commander73 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید شو 🌷
#رمان_واقعی_فرار_از_جهنم به قلم شهید مدافع حرم #شهیدسیدطاهاایمانی #قسمت_بیست_و_شش مسابقه بزرگ
به قلم شهیدمدافع حرم خدای مرده همه رفتن … بچه ها داشتن وسایل رو جمع و مسجد رو مرتب می کردن … . یه گوشه ایستاده بودم … حاج آقا که تنها شد، آستین بالا زد تا به بقیه کمک کنه … رفتم جلو … سرم رو پایین انداختم و گفتم: "من مسلمان نیستم …"😔 همون طور که سرش پایین بود و داشت آشغال ها رو توی پلاستیک می ریخت گفت: " می دونم … "☺️ شوکه شدم 😳… با تعجب دو قدم دنبالش رفتم … برگشت سمتم … همون اوایل که دیدم اصلا حواست به نجس و پاکی نیست فهمیدم …😉 بعد هم با خنده گفت: "اون دفعه از دست تو مجبور شدم کل فرش های مسجد رو بشورم 🙄… آخه پسر من، آدم با کفش از دستشویی میاد روی فرش؟😕… مگه ندیده بودی بچه ها دم در کفش هاشون رو در می آوردن … خدا رحم کرد دیدم و الا جای نجس نمیشه نماز خوند … "😉 سرم رو بیشتر پایین انداختم. خیلی خجالت کشیده بودم … اون روز ده تا فرش بزرگ رو تنهایی شست … هر چی همه پرسیدن؛ چرا؟ … جواب نداد … . من سرایدار بودم و باید می شستم اما از نجس و پاکی چیزی نمی دونستم … 🙄 از دید من، فقط یه شستن عادی بود … برای اینکه من جلو نرم و من رو لو نده … به هیچ کس دیگه ای هم اجازه نداد کمکش کنه … ولی من فقط به خاطر دوباره شستن اون فرش های تمییز، توی دلم سرزنشش کردم …😏😔 خیلی خجالت کشیدم … در واقع، برای اولین بار توی عمرم خجالت کشیدم … همین طور که غرق فکر بودم، حاج آقا یهو گفت: " راستی حیف تو نیست؟ … اینقدر خوب قرآن رو حفظی اما نمی دونی معنیش چیه … تا حالا بهش فکر نکردی که بری ترجمه اش رو بخونی ببینی خدا چی گفته؟ …"🙂 - برام مهم نیست یه خدای مرده، چی گفته … ترجیح میدم فکر کنم خدایی وجود نداره تا اینکه خدایی رو بپرستم که مسبب نکبت و بدبختی های زندگی منه…😏😒 هنوز چند قدم ازش دور نشده بودم که بلند وسط مسجد داد… " هی گاو … "🐮 همه برگشتن سمت ما 😯… جا خورده بودم … رفتم جلو و گفتم: " با من بودی؟ … "😟 باور نمی کردم آدمی مثل حاج آقا، چنین حرفی بزنه … - بله با شما بودم … چی شده؟ … بهت برخورد؟ …😏 هنوز توی شوک بودم … . - چرا بهت برخورد؟ … مگه گاو چه اشکالی داره؟ … .😏 دیگه داشتم عصبانی می شدم … 😠 - خیلی خوب فهمیدم، چون به خدات این حرف رو زدم داری بهم اهانت می کنی …"😏☹️ اصلا فکرش رو هم نمی کردم چنین آدمی باشه … بدجور توی ذوقم خورده بود … به خودم گفتم تو یه احمقی استنلی … چطور باهاش همراه شده بودی؟ 😖… در حالی که با تحقیر بهش نگاه می کردم ازش جدا شدم … - مگه فرق تو با گاو چیه که اینقدر ناراحت شدی؟ …🤔 دیگه کنترلم رو از دست دادم … رفتم توی صورتش …😡😠 - ببین مرد، به الانم نگاه نکن که یه آدم آرومم … سرم رو می اندازم پایین، میام و میرم و هر کی هر چی میگه میگم چشم … من یه عوضیم پس سر به سر من نزار … تا اینجاشم فقط به خاطر گذشته خوب مون با هم، کاری بهت ندارم ….😡😡😡😡 بچه ها کم کم داشتن سر حساب می شدن بین ما یه خبری هست … از دور چشم شون به من و حاجی بود …😲😧 - گاو حیوون مفیدیه … گوشت و پوستش قابل استفاده است… زمین شخم می زنه … دیگه قاطی کردم … پریدم یقه اش رو گرفتم … .😡 - زورشم از تو بیشتره … .😅 زل زدم تو چشم هاش … "فکر نکن وسط مسجدی و اینها مراقبت … بیشتر از این با اعصاب من بازی نکن"😡 … . ... 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #رویای_نیمه_شب #قسمت_بیست_و_شش وزیر، مردی لاغراندام با ریشی دراز بود .عبایی نازک با حاشیه ای
💔 به ابوراجح نگاه کرد تا او چیزی بگوید . ابوراجح که میدانست وزیر دنبال بهانه ایی است، ساکت ماند . وزیر پوزخندی زد و به من گفت : "به هر حال ،دیدن تو و این قوهای زیبا را به فال نیک میگیرم." رو کرد به ابوراجح . _هر چند خداوند از زیبایی به تو نصیبی نداده ،اما سلیقه خوبی به تو بخشیده . حمامی به این زیبایی ! قوهایی به این قشنگی ! مشتری هایی با این حُسن و ملاحت و حاضر جوابی ! ابوراجح گفت : "اجازه بدهید بگوییم شربتی خنک برایتان بیاورم ." _لازم نیست .میترسم مسمومم کنی! به قوها اشاره کرد. _ فکر نمیکنم در تمام بین النهرین چنین پرنده هایی باشد .در خلوت سرای حاکم ، حوضی است از سنگ یشم که هنرمندان چینی ، نقش هایی از گل بر آن تراشیده اند . این قوها سزاوار آن حوضند. دیروز نزد حاکم بودم . از تو سخن به میان آمد ‌. به گوش حاکم رسیده که از او و حکومت بدگویی میکنی. مبادا راست باشد ! یکی گفت در حوض حمام ابوراجح چنین پرندگانی شنا میکنند . چنان آن ها را توصیف کرد که حاکم به من گفت اگر چنین زیبا و تماشایی اند ، ترتیبی بده که به حوض یشم کوچ کنند . با لبخندی دندانهایش را بیرون ریخت. _چه سخن نغزی! "به حوض یشم کوچ کنند." حال بر تو منت نهاده ام و با پای خویش به دیدارت آمده ام تا پیشنهاد کنم برای رفع کدورت هم که شده ،آنها را به حاکم تقدیم کنی . ابوراجح کنار حوض نشست. قوها به طرفش رفتند. گفت : "اینها همدم من اند .بهشان عادت کرده ام. مشتری ها هم به این دو قو علاقه دارند. کسب و کارم را رونق داده اند." وزیر با بی حوصلگی گفت : "آدم بی ملاحظه ایی هستی. خوب است دست از لجبازی برداری و عاقبت اندیش باشی! شاید دیگر فرصتی به این خوبی گیرت نیاید. به نظر من یا آنها را به حاکم هدیه بده و یا بهایش را بگیر." _چرا به بازرگان سفارش نمی‌دهید که چند جفت از این پرنده را برایتان بیاورد؟ نشانه های خشم در چهره وزیر نمایان شد . _ابله نباش ابوراجح! کمی بیندیش مرد ! این کار چند ماه طول میکشد. حاکم دوست دارم همین امروز این پرنده ها را در حوض خلوت سرایش ببیند و از گناهان تو چشم پوشی کند. تو به همان کسی که این ها را آورده بگو تا باز هم برایت بیاورد. صبر حاکم اندک است . 🍂ادامه دارد ... 💞 @aah3noghte💞