شهید شو 🌷
💔 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 📕 رمان امنیتی #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا #قسمت186 این بار،
💔 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 📕 رمان امنیتی #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا #قسمت187 با دیدن چهره پژمردهاش، میفهمم باید تمام اندوهم بابت شهادت حامد و دغدغهام برای شهادت حاج احمد را پشت همین در بگذارم و یکی دو ساعتی کودک شوم. درنتیجه، به شکلی بیسابقه میخندم، زانو میزنم روی زمین و آغوشم را برایش باز میکنم.🤗 سلما اول چند لحظه پلک میزند؛ شاید میخواهد مطمئن شود خواب نمیبیند و بعد میدود در آغوشم. مثل روز اولی که دیده بودمش، محکم به من میچسبد و پیراهنم را چنگ میزند. به سختی تعادلم را حفظ میکنم که نیفتم و میگویم: - مرحبا روحی. اشلونک؟(سلام عزیزم. حالت چطوره؟) و وارد اتاق میشوم و او را روی پایم مینشانم. عروسک را نشانش میدهم و میگویم: - هاد الدمی لک الهدیه! حابِّته؟(این عروسک هدیه توئه. دوستش داری؟) لبخند بیرمقی میزند و با حرکاتی پر از تردید، عروسک را از دستم میگیرد. نمیدانم اصلا تا حالا عروسکی داشته یا نه؛ اما چشمانش با دیدن عروسک میدرخشد. میگویم: - هاد صدیقتک. اسمو...(این دوستته. اسمش...) یک لحظه میمانم چه بگویم. اسمی انتخاب نکرده بودم! در ذهنم دنبال یک نام دخترانه میگردم. نگاهم روی مطهره که کنار سلما نشسته است و دست روی سرش میکشد، قفل میشود. لبخند میزنم و میگویم: - مطهره!😍 سلما دست میکشد روی موهای مرتب و طلایی عروسک. موهای خودش هنوز کمی نامرتب است؛ اما باز هم بهتر از بار اولی ست که دیدمش. کلا نسبت به قبل وضع بهتری دارد؛ پانسمان و لباسهایش تمیزترند و رنگ و رویش بهتر. عروسک را محکم بغل میگیرد و سرش را میگذارد روی سینه من. به دیوار تکیه میدهم و سر سلما را نوازش میکنم. دست میکشم روی موهایش. کاش بلد بودم موهایش را مرتب کنم و ببافم. شاید کارم اشتباه است. دارم این بچه را به خودم وابسته میکنم؛ درحالی که نه تکلیف خودم روشن است نه او. اگر من دیگر به سوریه برنگردم، یا اگر شهید شوم و یا هر اتفاق دیگری برایم بیفتد، سلما چه حالی پیدا خواهد کرد؟😔 نباید برمیگشتم شاید... اصلا چرا من در برابر سلما احساس مسئولیت دارم؟ این همه بچه سوریِ بیسرپرست. به من چه؟ من که بچهداری بلد نیستم. وظیفه من نیست اصلا... یا شاید نه. همین که سلما به من وابسته شده یعنی یک #وظیفه_نانوشته. شاید هم این یک توجیه است برای آرام کردن وجدان خودم. من سلما را جای دختر نداشته خودم میبینم. الان است که مغزم از این افکار متضاد بترکد. ملتمسانه به مطهره نگاه میکنم و مطهره فقط لبخند میزند. کاش یک مشورتی میدادی مطهره... سر به دیوار میگذارم و آرام زمزمه میکنم: - سلما میدونی اگه خانمم زنده بود، من الان یه دختر همسن تو داشتم؟ شاید اونوقت بلد بودم چطوری موهات رو ببافم. شاید وقتی از ماموریت برمیگشتم، برای دخترم هدیه میخریدم. موهاش رو شونه میکردم. میبردمش پارک. براش بستنی میخریدم. باهاش بازی میکردم. شاید حتی بلد میشدم قصه بگم، لالایی بخونم... و آه میکشم. به خودم که میآیم، میبینم سلما با چشمان پرسشگر نگاهم میکند و یادم میافتد او یک کلمه از کلمات فارسیام را نمیفهمد.😕 #ادامه_دارد... #آھ_اے_شھادت... #نسئل_الله_منازل_الشھداء 💞 @aah3noghte💞👈قسمت اول رمان اینجاست👉