eitaa logo
شهید شو 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
71 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: @the_commander73 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 یک کوچه بود موی حسن را سفید کرد یک اتفاق بود که او را شهید کرد ... 💞 @aah3noghte💞
💔 وَأَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي... و تو را بین همه محبوب کردم... «سوره طه آیه ۳۹» ... 💕 @aah3noghte💕
💔 صلی الله علیک یا فاطمةُ الزَّهرَاءُ ❤️ ... 💕 @aah3noghte💕
💔 ‏ماییم و رُخ یارِ دلارام و دگر هیچ ما ... 💕 @aah3noghte💕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید شو 🌷
💔 #رمان_دلارام_من #قسمت_پنجاه_و_چهار ناخود آگاه سربه زیر می اندازم و فقط یک کلمه ، به سختی از ده
💔 بی آنکه بخواهم ، اشکی از گوشه چشمم می جوشد و تا بخواهم پاکش کنم ، فرو می چکد ، همین می شود پاسخ سوالش ، شاید میخواهد بپرسم : این همه سال کجا بودی ؟! بعد از چند روز باوجود تلاش حامد برای شکستن جو سنگین بینمان ، هنوز هم نتوانسته ام با او صمیمی شوم ، گرچه با عمه راحتم .... باید به من حق بدهند ، تا همین دوهفته پیش نامحرم می دیدمش و محرم از اب در امـد ! .. مثل قبل سنگین نیستم اما کمی حرف میزنم و نگاهش نمی کنم ، امروز قرار است مرخص بشود ، خودش کارهای ترخیص را انجام داده و حالا ، عمه رفته خانه که ناهار اماده کند و من و حامد سر سفره برسیم ..... برای همین من مجبورم کمکش کنم تا لباس بپوشد. یک دست در آتل است و نمی تواند خیلی تکانش دهد ، مثل این که مچ و کتفش در رفته بوده ...دور تا دور شانه و سینه اش باند پیچی شده .... درد را به روی خودش نمی اورد و فقط از گزیدن گاه و بیگاه لب پایینش می توانم بفهمم باید حرکاتم را آرامتر کنم .... پیداست میانه خوبی با تخت و بیمارستان ندارد که به محض خروج از بیمارستان ، نفس راحتی می کشد : -آخیش ! راحت شدیم ! داشتم می پوسیدم اون تو !..... با تاکسی به خانه می رویم ؛ عمه در خانه را اب و جارو کرده ، بوی قرمه سبزی مستمان می کند ، حامد قبل از نشستن سر سفره ، چرخی در خانه میزند و احوال فامیل و همسایه را می پرسد... انگار انرژی اش تمامی ندارد . مشغول چیدن بشقاب ها هستم و حامد با یک دست ، ظرف سالاد را سر سفره می گذارد ، برای سرحال اوردن من ، سربه سر عمه می گذارد.... عمه خنده کنان ظرف ماست را به دست من می دهد : -کاش یه تیری ترکشی چیزی خورده بود به زبونت بچـہ ! حامد می خندد : چشم حتما میزارم توی الویتام، اصلا دفه بعد میرم رو خاکریز دهنمو باز میکنم که امر شما اجرا بشه ! از تصور حامد با دهان باز روی خاکریز خنده ام می گیرد حامد متوجه خنده ریزم می شود : - خندید ! بلاخره خندید ! نویسنده : خانم فاطمه شکیبا.... ... 💞 @aah3noghte💞
شهید شو 🌷
💔 #رمان_دلارام_من #قسمت_پنجاه_و_پنج بی آنکه بخواهم ، اشکی از گوشه چشمم می جوشد و تا بخواهم پاکش
💔 خنده ام شدیدتر می شود ، حامد بلند صلوات می فرستد ، اما به محض اینکه عمه با ظرف خورشت سر سفره می نشیند ، دستش را به علامت ایست بالا میاورد : -باعرض پوزش ، به علت بوی قرمه سبزی مامان جان ، بنده تا اطلاع ثانوی مدهوش می باشم ! بعد از مدت ها ، از ته دل می خندم ، حالا من هم خانواده ای از جنس خانواده های ایرانی دارم ، صمیمی ، دلسوز و مهربان .... باتردید روسری مشکی را بر می دارم ، اما منصرف می شوم ، دوست ندارم پدر فکر کند دخترش افسرده است .... روسری کرم رنگم را دور صورتم تنظیم می کنم که گرد بایستید و با یک گیره بلند پروانه ای می بندمش ، چادر را طوری روی سرم قرار می دهم که حدود یک سانت از روسری ام پیدا باشد .... صدای حامد در می آید : -شما خانوما چی میخواین از جون آینه؟ بیا دیگه ! دوباره نگاهی به خودم می اندازم تا مطمئن شوم مشکلی نیست و هروله کنان ، کیفم را از روی تخت بر می دارم و خودم را به حیاط می رسانم ، عمه گفته همراهمان نمی اید تا من راحت تر باشم... با التماس دعایی بدرقه ام می کند ، حامد ماشین را از حیاط بیرون اورده و دست به سینه به ماشین تکیه زده .... با دیدن من که خرامان خرامان به طرفش می روم می گوید : -اصلا عجله ای نیستا ، مهم نیست منو یه ربع اینجا کاشتید! خنده به لبم می اید ، در جلو را برایم باز می کند ، از این کارش خجالت میکشم ، دلیل این همه محبت چیست ؟ طرف راننده می نشیند ، یک پلاک و عکس کوچکی از پدر به آینه جلو اویزان است ، بازهم همان بغض لعنتی ، راه گلویم را می بندد ...بعد هجده سال باید مزار پدرم را ببینم، انگار کوه کنده باشم، همه بدنم ضعف می رود.... حامد با مهارت خاصی با یک دست آتل بندی شده رانندگی می کند ، یک بار سر فرصت جریان مجروحتیش را بپرسم . حال او هم چندان خوش نیست ، دو سه باری که دیدمش فکر نمی کردم انقدر شوخ و بامزه باشد ... ادامہ دارد... نویسنده : خانم فاطمه شکیبا ... 💞 @aah3noghte💞
💔 هر که او را دوست دارد زندگی ندارد و هر که او را دوست داشت این خود زندگیست||🥀 یک و ، برای سلامتی و تعجیل در فرج حضرت پدر به یاد حضرت باشیم🙏🏼🌿 ... 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #شرح_خطبه_فدکیه #قسمت_هشتم همان‏طور كه اگر در مسائل معمولی زندگی اگر تشخيص دهيم يك نفر توان آ
💔 شهادت بر عبوديت و رسالت رسول اكرم ص * وَ أشْهَدُ أنَّ أبی مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ و گواهی می‏دهم كه پدرم بندۀ خدا و فرستادۀ او بود. در اينجا ايشان دو وصف برای پدر بزرگوارشان مطرح می‏كند و اين بعد از آن است كه با كلمۀ ابی يعنی پدرم در واقع خودش را هم معرفی می‏كند. امّا آن دو وصف يكی عبوديت است كه می‏گويد پدرم عبداللّه بود و ديگری رسالت او يعنی پدرم رسول اللّه است. امّا عبوديت او مقدّم است بر رسالتش، و علّت و زيربنای رسالت همان عبوديت است. مقام قرب رابطۀ مستقيم با عبوديت دارد يعنی هر چه عبوديت بالاتر باشد قرب هم بيشتر است. در باب درجات معنويه هم همين عبوديت مطرح می‏شود و هر چه عبوديت عميق‏تر و بالاتر باشد مقام و درجه هم بالاتر و والاتر است. عبارت بعد حضرت گويای همين معنی است: * اِخْتٰارَهُ وَ انْتَجَبَهُ قَبْلَ أَنْ اَرْسَلَهُ خداوند اختيار كرد و برگزيد پدرم را قبل از اينكه به او رسالت بدهد. در اينجا برخی اختيار و اِجتباء را يكسان و به معنای برگزيدن معنا می‏كنند، امّا به نظر من تفاوت ظريفی بين اين دو تعبير وجود دارد. بعنوان مثال ما انسانها در ميان چيزهای مختلف كه به آنها می‏نگريم يكی چشم‏مان را می‏گيرد. يعنی انتخابش می‏كنيم و بعد آن را سوا می‏كنيم يعنی از بقيه جدا می‏كنيم. در اينجا هم اِختارَهُ يعنی با يك نگاه در بين جميع موجودات او را كه سرآمد و چشمگير بود برگزيد و بعد هم وانتجبه يعنی او را جدا كرد. * وَ سَمَّاهُ قَبْلَ اَنْ إجْتَبٰاهُ يعنی همين كه او را زير نظر گرفت او را ذكر كرد قبل از آنكه جدايش كند. در اينجا دو احتمال است يكی اينكه منظور اين است كه نام مقدس پيغمبر اكرم (ص) را قبل از آن كه آن حضرت به اين عالم بيايد و رسالتش ظاهر شود به جميع انبياء معرفی كرد و اسمش را آورد. دوّم اينكه اشاره باشد كه خداوند قبل از آنكه حضرت (ص) را به اين عالم بياورد و مبعوث به رسالت كند نام محمد را برای او انتخاب كرد. * وَ اصْطَفاهُ قَبْلَ أنْ إبْتَعَثَهُ و او را برگزيد قبل از آنكه او را مبعوث كند. برخی گمان می‏كنند كه پيغمبر به اين عالم آمد و بعد مبعوث به پيغمبری شد. امّا اين ظاهر امر است. حضرت می‏فرمايد اين ظاهر، باطنی دارد، يعنی خداوند او را برای خود انتخاب كرد. يعنی در سراسر عالم خداوند موجودی برتر از پدر من ندارد. معرفتی عمیق در مورد رسول اكرم ص * اِذِ الْخَلائِقُ بِالْغَيْبِ مَكْنُونَةٌ وَ بِسِتْرِ الْأهٰاويلِ مَصُونَةٌ يعنی اين انتخاب پدرم از سوی خداوند آن‏گاه بود كه همۀ خلائق پوشيده و به پوشش هولها محفوظ بودند. اشاره به اين است كه اين انتخاب آن‏گاه صورت گرفت كه هنوز موجودات وجود عينی پيدا نكرده بودند و پا به عرصۀ وجود نگذاشته بودند. * وَ بِنَهايَةِ الْعَدَمِ مَقْرُونَةٌ و هنوز موجودات به منتهای عدم مقرون بودند. در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود كه اگر هنوز موجودات خلق نشده بودند و پا به عرصۀ وجود (از نظر وجود عينی) نگذاشته بودند پس برگزيدگی و انتخاب چگونه معنا پيدا می‏كند؟ حضرت زهرا(س) خود در عبارت بعد به اين سؤال پاسخ می‏دهد. * عِلْماً مِنَ اللّهِ تَعالی بِمَآئِلِ الامُورِ وَ اِحاطَةً بِحَوادِثِ الدُّهُورِ وَ مَعْرِفَةً ‏بِمَواقِعِ لْمَقْدُورِ يعنی از آنجا كه خداوند به نظام وجود علم دارد و بر آيندۀ همۀ امور از ازل تا ابد آگاهی و به موقعيت مقدورات شناخت داشت. در فلسفه می‏گويند در بحث علت غايی، وجود ذهنی شی‏ء مقدّم است بر وجود عينی آن، به عبارت ساده‏تر در علم خداوند اين بود كه در اين كاروان هستی كه به حركت درآورده و در اين باغی كه او آراسته، گل سرسبد و ميوۀ شيرين كدام است. پس لازم نيست ابتدا همۀ مخلوقات باشند تا بعد برگزيدن معنا پيدا كند. همان‏طور كه يك باغبان از ابتدا می‏داند چه ميوه‏ای را از اين باغ می‏خواهد به عمل آورد. پس چون خداوند آيندۀ همۀ حوادث را از نظر علمی می‏دانست و به موقعيتهای مقدورات خود آگاه بود و می‏دانست كه مقدورات اين عالم هر كدام چه موقعيت و جايگاهی در نظام آفرينش دارند پس گل سرسبد اين آفرينش و انسان كامل را هم می‏شناخت و او را كه اشرف مخلوقات است از ميان همۀ انسانها برای خود برگزيد. يعنی همان انسان كامل را كه گفته‏اند علت غايی برای جميع خلقت است . ادامه دارد... ... 💞 @aah3noghte 💞
💔 کوچک ترین و ساده ترین مسائل برای محمودرضا با امام زمان(عج) گره می خورد، خاطرم هست زمانی که بحث رعایت بعضی نکات در مجالس عزاداری و هیئات پیش آمد، مثل برهنه نشدن برای سینه زنی و مقام معظم رهبری در این باره نکاتی را فرمودند و توصیه هایی داشتند، شهید برای متقاعد کردن دوستان به آنها گفت:  «فرض کنید امام زمان(عج) اینجا حضور داشته باشند آیا شما مقابل ایشان هم همینطور عزاداری می کنید؟»  و به همین بسنده کرد (اصلا بحث نمی کرد). این یعنی، جزئی ترین مسائل زندگیِ شهید بیضایی با انتظار و توجه به نظارت امام عصر(عج) عجین بود؛ ولی هیچ وقت (تاکید می کنم) هیچ وقت به کسی نشان نمی داد که مثلا من منتظر امام زمان(عج) هستم و فلان و بهمان ... دنبال نشان دادن نبود بلکه رفتارش این انتظار را فریاد می کشید. راوی: دوست شهید   سالروزشهادت🥀 ... 💞 @aah3noghte💞
💔 آهای اونایی که حرم میرین دعاگوی مام باشین :) خب؟
1903874_-212864.mp3
8.05M
💔 با همین بازوی خسته و بی جونم تا نفس میکشم پای تو میمونم... ... 💞 @aah3noghte 💞