لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
💔
آوردم این دل تنگو
سپردمش به تو آقا...
کبوتر حرم تو
نداره جایی ، جز اینجـــا
🌹جانم امام رضا جان ..
#حاج_میثم_مطیعی
#پیشنهاددانلود👌
#آھ...
💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 قسمت شصتم #بےتوهرگز ❤️ 🌀خانواده برای چند لحظه واقعا بریدم … – خدایا، بهم رحم کن … حالا ج
💔
قسمت شصت و دوم
#بےتوهرگز ❤️
🌀زمانی برای نفس کشیدن
دنبالم، توی راهروی بیمارستان، راه افتاد …☹️
می خواستم گریه کنم … چشم هام مملو از التماس بود … تو رو خدا دیگه نیا… که صدام کرد😧 …
– دکتر حسینی … دکتر حسینی … پیشنهاد شما برای آشنایی بیشتر چیه؟ …
ایستادم و چند لحظه مکث کردم …
– من چطور آدمی هستم؟ …
جا خورد 😳…
– شما شخصیت من رو چطور معرفی می کنید؟ …
با تمام خصوصیات مثبت و منفی …
معلوم بود متوجه منظورم شده …
– پس علائق تون چی؟ …
– مثلا اینکه رنگ مورد علاقه ام چیه؟ یا چه غذایی رو دوست دارم؟ و … واقعا به نظرتون اینها خیلی مهمه؟ … مثلا اگر دو نفر از رنگ ها یا غذای متفاوتی خوششون بیاد نمی تونن با هم زندگی کنن؟ …
چند لحظه مکث کردم … "طبیعتا اگر اخلاقی نباشه و خودخواهی غلبه کنه … ممکنه نتونن … در کنار اخلاق … بقیه اش هم به شخصیت و روحیه است … اینکه موقع ناراحتی یا خوشحالی یا تحت فشار … آدم ها چه کار می کنن یا چه واکنشی دارن" …
اما این بحث ها و حرف ها تمومی نداشت😑 …
بدون توجه به واکنش دیگران … مدام میومد سراغم و حرف می زد …
با اون فشار و حجم کار … این فشار و حرف های جدید واقعا سخت بود 😫… دیگه حتی یه لحظه آرامش … یا زمانی برای نفس کشیدن، نداشتم …
دفعه آخر که اومد … با ناراحتی بهش گفتم …
– دکتر دایسون … میشه دیگه در مورد این مسائل صحبت نکنیم؟ … و حرف ها صرفا کاری باشه؟ …
خنده اش محو شد … چند لحظه بهم نگاه کرد …
– یعنی … شما از من بدتون میاد خانم حسینی؟😒 …
قسمت شصت و سوم
#بےتوهرگز ❤️
🌀خدای تو کیست؟
خنده اش محو شد …
– یعنی … شما از من بدتون میاد خانم حسینی؟ …
چند لحظه مکث کردم … گفتن چنین حرف هایی برام سخت بود … اما حالا …
– صادقانه … من اصلا به شما فکر نمی کنم … نه به شما… که به هیچ شخص دیگه ای هم فکر نمی کنم … نه فکر می کنم، نه …
بقیه حرفم رو خوردم و ادامه ندادم … دوباره لبخند زد …
– شخص دیگه که خیلی خوبه … اما نمی تونید واقعا به من فکر کنید؟🙁 …
خسته و کلافه … تمام وجودم پر از التماس شده بود …
– نه نمی تونم دکتر دایسون … نه وقتش رو دارم، نه …
چند لحظه مکث کردم … بدتر از همه … شما دارید من رو انگشت نما و سوژه حرف دیگران می کنید …
– ولی اصلا به شما نمیاد با فکر و حرف دیگران در مورد خودتون … توجه کنید …
یهو زد زیر خنده … اینقدر شناخت از شما کافیه؟ … حالا می تونید بهم فکر کنید؟ …
– انسان یه موجود اجتماعیه دکتر … من تا جایی حرف دیگران برام مهم نیست که مطمئن باشم کاری که می کنم درسته … حتی اگر شما از من یه شناخت نسبی داشته باشید … من ندارم …
بیمارستان تمام فضای زندگی من رو پر کرده … وقتی برای فکر کردن به شما و خوصیات شما ندارم … حتی اگر هم داشته باشم …
من یه مسلمانم … و تا جایی که یادم میاد، شما یه دفعه گفتید … از نظر شما، خدا … قیامت و روح … وجود نداره …
در لاکر رو بستم …
– خواهش می کنم تمومش کنید …
و از اتاق رفتم بیرون…
#ادامه_دارد...
💕 @aah3noghte💕
💔
یا تو خط بودن یا تو حرم...
خیلیاشون زیارت اولی بودن
و خیلیاشون زیارت آخری شدن...
خیلیاشون
وقت شهادت
انگشتر سوغات مشهد دستشون بود
خیلیاشون
برات کربلا و شهادتشونو از امام رضا گرفته بودن
بعضیاشونم تو عملیات ثامن الائمه شهید شدن...
خلاصه..
خدا می دونه چی گفتن و
چطوری گفتن و
چی شنیدن...
میلاد امام رئوف، مبارک باشه بر انان که
تا سحرگاهان
رو به مشرق ترین خورشید عالم
منتظر ایستاده اند
تا در رکاب امام عشق
به انتقام آن امام مظلوم برخیزند...
#یادشان_با_صلوات
#شھدا_در_مشھدمقدس...
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
💔
روز عیده و میخوام
مژده بدم بهتون🌸🍃
البته نه از زبان خودم😅
بلکه از زبان سیدِ صادق مقاومت...
#آسیدحسن_نصرالله❤️
ایشون گفتن که....
نه نوه هام
نه بچه هام
ان شالله به زودی #خودم
در #قدس،
نماز خواهم خواند😇✌️
#تصویربازبشه
#فروارد_فراموش_نشه
#نفسهای_آخر_اسرائیل👊
ان شالله داریم نزدیک میشیم به تحقق آرزوی #شھیدجوادمحمدی و چیزی نمونده تا
کف پاهامون، خاک مسجدالاقصی رو لمس کنه💪
#آزادی_حاج_احمد_نزدیک_است✌️
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
💔
هزار سر به فدای غباری از خاڪـم
#وطن نباشد اگر... تن چه ارزشی دارد؟
به #هشت سال دفاع مقدسم، سوگند!
هوای خاڪ مرا #ثامن_الحجج دارد
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
💔
دل
جوازِ شهادت را
آخر از مشهد گرفت
سفرہی
شاہِ خراسـان
این چنین شاهانه است . . .
#شھیدمرتضی_کارچانی
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
🌹 خاطره ای از یکی از همرزمان فرمانده شهید حجت باقری(مدافع حرم) 🌹
همرزم فرمانده شهید «حجت باقری» گفت: «یک روز دیدم شهید باقری با سر و وضع خاکی و گلی داخل اتاق شد. گفتم فرمانده چه خبر؟ کجا بودید که اینطور خاکی و گلی شدید؟ لبخند ملیحی زد و نشست. میدانستم از گفتن موضوع خودداری می کند.
چند روزی این ماجرا تکرار شد تا اینکه یک شب که شیفت بودم گاه و بی گاه خوابم می برد و چرت می زدم که یک لحظه متوجه شدم سایه ای از جلوی چشمانم رد شد وسوسه شدم و سایه را تعقیب کردم تا بفهمم چه خبر است. دنبالش رفتم دیدم حجت مشغول نظافت حیاط و سرویس های بهداشتی است. خجالت کشیدم و دویدم سمتش، خواستم ادامه کار را به من بسپارد، گفتم شما فرماندهی این کارها وظیفه ماست که نیروی شما هستیم، جواب داد کاری که برای رضای خدا باشد جایگاه انسان را تغییر نمی دهد من این کار را دوست دارم، چون می دانستم بچه ها اجازه انجامش را نمی دهند قبل از نماز صبح و توی تاریکی انجام می دهم. از خودم خجالت کشیدم، سرم را پایین انداختم و گفتم به خدا قسم شما خیلی بزرگواری».
#حجت_باقری
#مدافعان_حرم
#سوریه
#شهدا_الگوی_جوانان
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #معرفےشھداےدفترحزب_جمهورےاسلامی #گذرے_ڪوتاھ_بر_زندگی_شھدا ۱۴ـ #شھیدمحمد_پورولی او در سال 133
💔
#معرفےشھداےدفترحزب_جمهورےاسلامی
#گذرے_ڪوتاھ_بر_زندگی_شھدا
شهیدی که 110جلد کتاب نوشت....
#شھیدسیدرضا_پاکنژاد:
در سال 1303 در شهرستان یزد متولد شد.
پس از اخذ دیپلم به مکه مشرف شد و سپس به دانشکده پزشکی دانشگاه تهران راه یافت.
رساله دکترای خود را با عنوان «تمام برنامههای دانشکده پزشکی در اسلام»☝️ نوشت
و با درجه #ممتاز فارغ التحصیل شد.
وی به زبان عربی آشنا بود؛ لذا مقدمات را نزد اساتید حوزوی آموخت و
#بیش_از_صد_و_ده_جلد کتاب در معارف و پزشکی تحریر کرد
که معروفترین آنها،
👈«اولین دانشگاه و آخرین پیامبر» بود.
ایشان علاوه بر مکه و عراق به سوئیس، پاریس، لندن و برلین سفر کرد و تحقیقات فراوانی در این سفرها انجام داد.👌
او پس از انقلاب، به عنوان #نماینده_مردم_یزد به مجلس شورای اسلامی راه یافت
و همراه برادرش سید محمد در 7 تیر 1360 به شهادت رسید.❣
#خون_عشاق_سر_وقت_خودش_خواهدریخت
#شھیدترور
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
#اختصاصے_ڪانال_آھ...
شهید شو 🌷
💔 🌷 #بسم_رب_المھدی 🌷 #و_آنڪہ_دیرتر_آمد #پارت_هفدهم... تا اینکه یک روز به سراغ احمد
💔
🌷 #بسم_رب_المھدی 🌷
#و_آنڪہ_دیرتر_آمد
#پارت_هجدهم...
خرمایی را که به سویم دراز شده بود، گرفتم و در دهان گذاشتم...
شیرینےاش مرا به یاد شیرینی حنظلی انداخت که از دست سرور خورده بودم😔 و انگار مشام من از بوی خوش او پر شد که اشکم در آمد...
گفتم:
"مگر مےتوانم فراموشش کنم؟😢 بگو پدرت چه چیزی درباره او پیدا کرده"؟؟؟
احمد صورتش گُل انداخت و با هیجان شروع کرد به حرف زدن... "پدرم همان را گفت که #سرور گفته بود...
که نشانه هایش به امام غایب شیعیان، فرزند #ابےالحسن_عسگری مےماند...
چندین نام دارد... #محمد، #عبدلله و #مھدی...😍
یادت مےآید که گفت فرزند حسن بن علی است؟؟
معجزاتش را به یاد بیاور😃
پدرم مےگفت او نه اسیر مکان است نه اسیر زمان؛ آنطور که ما هستیم...
گفتم:
"اما ... ما که شیعه نیستیم😟... پس چرا به داد ما رسید؟"
با شوق از جا پرید و گفت...
"پدرم گفت #او_ولی_خدا بر روی زمین است که به دادِ هر نیازمندی از هر دینی میرسد👌
نمےدانی چه حال و روزی دارم💓
از #شوق و #دلــــتنگی... پر پر مےزنم...
دلم مےخواهد از اینجا بروم
خودم را گم کنم و باز صدایش بزنم
و آن قدر گریه کنم
آن قدر استغاثه کنم تا به کمکم بیاید و آن وقت...
دیگر هرگز یک لحظه از او جدا نخواهم شد...
مثل همان مرد سپید پوش"
#ادامه_دارد...
#نذر_ظهورش_صلوات✨
💕 @aah3noghte💕
#انتشارحتماباذکرلینک
چون بزرگواران همراه، زحمت تایپ رو کشیدن، کپی بدون ذکر لینک مورد رضایت نیست