eitaa logo
شهید شو 🌷
4.6هزار دنبال‌کننده
20.6هزار عکس
4.1هزار ویدیو
72 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ پست های برجسته به قلم ادمینِ اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: 📱@Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 رو به خدا گفت: "چقدر باید سختی بکشم؟... چقدر دلتنگ باشم؟.... چقدر باید تنهائی را جرعه جرعه سر بکشم؟... اصلا چرا مرا آفریدی؟"... خدا نگاهی از سر به او انداخت ... دست بر سرش کشید و گفت: "من تو را برای خودم آفریدم، اما اینجا که آمدی، زرق و برقش✨، عقل از سرت ربود... تو را در دل سختی ها خلق کردم تا یادت بماند جای ماندن نیست... دنیا جای ماندن نیست...." 💔 ... 💞 @aah3noghte💞
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💔 بـہ روایـت هـمـسـر شـهـیـد جـلـیـل خـادمـے فاطمه👧 به دوسالگی که رسید قصدداشتم جشن تولدی را برایش‌بگیرم. اما زخم زبان هایی از اطراف به گوشم رسید.تصمیم گرفتم تولد🎉دوسالگی را همانند سال پیش با جمع چهار نفری در کنار مزار جلیل برای فاطمه بگیرم.🎈 خیلی دلم گرفته😔بـود.به گلزار شهدا رفتم و خودم را روی سنگ مزارش😢 انداختم و گفتم : جلیل تحمل زخم زبانهای مردم را ندارم...💔برای من شاد کردن دل فاطمه مهم است و هدایای مردم برایم اصلا مهم نیست.😑 خیلی گریه کردم و به او گفتم : روز تولد فاطمه کیک تولد🎂 میخرم و به خانـه میروم و تو باید به خانه بیایی.😭💚 روز بعد در بانک بودم که گوشی📱تلفنم زنگ خورد. جواب دادم . گفتند: یک سفر زیارتی سوریه😍 بـه همراه فرزندان در هر زمانی که خواستید...😇😍 از خوشحالی گریه کردم.در راه برگشت به خانه آنقدر در چشمانم اشک بودکه مسیر را درست نمی دیدم. 🌸🍃 یک روزه تمام وسایل ها را جمع کردم و روز بعد حرکت کردیم. از هیجان سوریه تولد فاطمه👧 را فراموش کردم.  زمانی که به سوریه رسیدم یادم آمد که تولد فاطمه چهارشنبه است. بدون اینکه به من بگویند حرم حضرت رقیه (س) را تزئین🎊🎈 ڪردند و بـا حضـور تمـام خانواده شهدای مدافع حرم جشن🎉 گرفتند . شروع سه سالگی فاطمه👧 خانم درکنار امام حسین (ع) یک آرزوی بزرگی برای من بود😍 ... 💕 @aah3noghte💕
💔 گاهی دلم بغض مےکند دقیقا شبیه همین حال تو باید بنشینم و یک دل سیر، برای قتیل العبرات، اشک بریزم تا سبُک شوم مےدانی جواد... دل هایمان بدجور گرفته است... اما دل بازکنی جز روضه ارباب نداریم دلمان به همین خلوت سحرها خوش بود که آن هم دارد تمام میشود جواد! رفیق! این حال خوبت را به من هم بچشان... خسته نشدی از این رفیق بی حال؟!!!! نمیخوای درستش کنی؟؟؟ سربه راهش کنی؟؟؟ من از خودم خسته شدم... تو دیگه کی هستی رفیق... که خسته نشدی از من😭😭 💔 ... 💞 @aah3noghte💞
3.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔 💞 🎬 مهربانیِ تو، قصه‌ی غریبی است خدای من!‌ ‌ تو مرا صدا می‌کنی؛‌ ولی من از تو روی می‌گردانم...‌ و تو چیزی جز مصلحت، برای بنده‌ات نمی‌خواهی!‌ ‌ تو به سوی من دست محبت دراز می‌کنی‌ و برایم آغوش مهر می‌گشایی؛‌ ولی من به تو پشت می‌کنم و کینه می‌ورزم!‌ ‌ تو با همه‌ی عظمتت به سوی من می‌آیی و دوستی می‌ورزی،‌ ولی من با همه‌ی حقارتم از تو می‌گریزم و نمی‌پذیرم؛‌ انگار که منتی بر تو دارم یا ولی نعمت توام!‌ ‌ اما شگفتا که همه‌ی این زشتی‌ها و پستی‌ها و پلیدی‌ها،‌ باز مانع لطف و احسان تو نمی‌شود...،‌ تو را از بخشش کریمانه ات باز نمی‌دارد...‌ و از عطایای تو، چیزی نمی‌کاهد!‌ ‌ پس ای خدا!‌ بر این بنده‌ی نادانت رحم کن‌ و در مقابل جهالتش، آغوش شفقت بگشا‌ و باران طراوت بخش فضل و احسانت را‌ بر کویرستان نادانی او ببار‌ که تو کرامت محضی‌ و بخشش و مهربانی، شایسته‌ی توست.‌ ‌ ‌
💔 عاشق خدا بود... آنقدر این عشق، در کام او شیرین بود که مےخواست بقیه هم از این عشق بےنصیب نمانند دستور العمل عشق را اعلام عمومی کرد... "مےخواهید خدا عاشق شما شود؟ قلم مےزنید برای خدا باشد گام برمےدارید برای خدا باشد سخن مےگوئید برای خدا باشد همه چی... همه چی... همه چی... برای خدا باشد" خودش بےشڪ این چنین بود که خدا هم عاشقش شد و خون بهایش گشت ثواب اعمال امروز تقدیم به اسطوره اخلاص 💔 ... 💞 @aah3noghte💞
💔 در آستانه روز قدس، از اولین طرح دیوارنگاره میدان با تصویری از سپهبد قاسم سلیمانی با چفیه فلسطینی رونمایی شد. ... 💞 @aah3noghte💞
💔 شمر زمانه ات را بشناس! خلبان سعودی نماز می خواند تا پرواز کند و کودک یمنی را به شهادت برساند ✍ " محمود " ... 💞 @aah3noghte💞
+یاایهاالذین آمنوا؟ _جانم؟ +ماه رمضون تموم شدا نمیخوای آدم شی ؟! :-|
سلام از امروز یکی دیگه از رمان های را در کانال قرار میدم امیدوارم خوشتون بیاد👌
بِسمـِ‌اللهِ‌الرَّحمنِ‌الرَّحیمِ (بـامـن ازدواج می کنـیـد؟!)🙃 توی دانشگاه مشهور بود به اینکه نه به دختری نگاه می کنه و نه اینکه، تا مجبور بشه با دختری حرف می زنه ... هر چند، گاهی حرف های دیگه ای هم پشت سرش می زدن ... . توی راهرو با دوستام ایستاده بودیم و حرف می زدیم که اومد جلو و به اسم صدام کرد ... خانم همیلتون می تونم چند لحظه باهاتون صحبت کنم؟ ... . کنجکاو شدم ... پسری که با هیچ دختری حرف نمی زد با من چه کار داشت؟ ... دنبالش راه افتادم و رفتیم توی حیاط دانشگاه ... بعد از چند لحظه این پا و اون پا کردن و رنگ به رنگ شدن؛ گفت: می خواستم ازتون درخواست ازدواج کنم؟ ... . چنان شوک بهم وارد شد که حتی نمی تونستم پلک بزنم ... ما تا قبل از این، یک بار با هم برخورد مستقیم نداشتیم ... حتی حرف نزده بودیم ... حالا یه باره پیشنهاد ازدواج ... ؟ پیشنهاد احمقانه ای بود ... اما به خاطر حفظ شخصیت و ظاهرم سعی کردم خودم رو کنترل کنم و محترمانه بهش جواب رد بدم ... . بادی به غبغب انداختم و گفتم: می دونم من زیباترین دختر دانشگاه هستم اما ... .😌 پرید وسط حرفم ... به خاطر این نیست ... . در حالی که دل دل می زد و نفسش از ته چاه در میومد ... دستی به پیشانی خیس از عرق و سرخ شده اش کشیده و ادامه داد: دانشگاه به شدت من رو تحت فشار گذاشته که یا باید یکی از موارد پیشنهادی شون رو قبول کنم یا اینجا رو ترک کنم ... برای همین تصمیم به ازدواج گرفتم ... شما بین تمام دخترهای دانشگاه رفتار و شخصیت متفاوتی دارید ... رفتار و نوع لباس پوشیدن تون هم ... . همین طور صحبتش رو ادامه می داد و من مثل دردآتشفشان در حال فوران و آتش زیر خاکستر بودم ... تا اینکه این جمله رو گفت: طبیعتا در مدت ازدواج هم خرج شما با منه ... .🙂 دیگه نتونستم طاقت بیارم و با تمام قدرت خوابوندم زیر گوشش ... ✍شهید سید طاها ایمانی ... ... 💞 @aah3noghte💞