5.94M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔
تقدیم به همه اونهایی که دلشون گرفته و دلتنگ رفتن هستن ...
[ بخشی از فیلم #خداحافظرفیق ]
اگہ عاشق یہ شهید شے؛
و توۍِ دلت واسش جا باز ڪنی!
میاد لانہ میکنہ تو دلت تا با خودش ببرتت...
#دلتنگِشهدا💚
#خیلیویژه👌
التماسدعا🙂
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
💔
سیر موضع گیری آمریکا :
1-آماده جنگ با ایرانیم
2-این ناو رو دیدی؟ یه کاری نکن بدم بخورتتون
3-حالا ناو برای جنگ نبود ولی حداقل بیا مذاکره
4-فعلا قصد جنگ نداریم میخوایم ادامه تحصیل بدیم
5-یه بار دیگه تهدید کنی باهاتون قهر میکنیم
6-خیلی نامردید حداقل الکی بترسید ابهت ما حفظ بشه :(😐😁
#اندڪےبصیرت
💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
#او_را.... 117 انتظار داشتم که خیلی سنگین باشه وهمون لحظه ی اول گردنم کج بشه،اما خیلی سبک بود. تو
#او_را...118
ماشین رو تو حیاط پارک کردم و پیاده شدم.
میدونستم این ساعت هنوز کسی خونه نیست،پس با خیال راحت،با چادر وارد خونه شدم.
در رو که بستم ،تازه متوجه حالم شدم. خیلی حس خاصی داشتم .از اینکه زیر بار نفسم نرفته بودم احساس عزت نفس داشتم!
رفتم جلوی آینه و با لبخند مغرورانه ای خودم رو نگاه کردم. واقعا با وقار شده بودم!!
اما به خوبی زهرا نبودم!
اون خیلی خوب چادر و روسریش رو سر میکرد،
اما من شال سرم بود و موهام از دو طرف صورتم بیرون بود و فرقی که باز کرده بودم،مشخص بود!
اولین کاری که کردم یه عکس از خودم انداختم و سریع برای زهرا فرستادم!
آنلاین بود .با ذوق کلی قربون صدقم رفت و بهم تبریک گفت.
همونجا جلوی آینه ی هال، با لبخند
ایستاده بودم و دونه دونه همه اتفاقا رو براش تعریف میکردم که یهو در باز شد!!!
با ترس به سرعت برگشتم سمت در .
مامان بود!
بدنم یخ کرد!!
هنوز من رو ندیده بود و داشت در رو میبست .با یه حرکت چادر رو از سر درآوردم و انداختم زمین!
مامان با دیدنم لبخند کوتاهی زد و سلام کرد.
-چرا اونجا وایسادی؟؟
-همینجوری!اومده بودم تو آینه خودمو ببینم!
مامان لبخند زد و اومد سمت من .آب دهنم رو قورت دادم و به طور نامحسوسی چادر رو با پام هُل دادم زیر مبل!!
داشتم قبض روح میشدم که مامان رسید پیشم و بازوهام رو گرفت.
-چه خبر از دانشگاه؟
درسات خوب پیش میره؟
-امممم..بله... خوبه.
با لبخند دوباره ای بازوهام رو ول کرد و برگشت و رفت به اتاقش!
نفس راحتی کشیدم و به این فکر کردم که چرا مامان هیچوقت نمیتونست راحت ابراز احساسات کنه!
معمولا نهایت عشقش تو همین کار خلاصه میشد!!
چادر رو یواش برداشتم و انداختمش تو کولهم!
و بدو بدو رفتم تو اتاقم که گوشیم زنگ خورد.
-الو
-سلام ترنم.خوبی؟؟
-سلام زهراجونم .ممنون .خوبم
-چیشدی یدفعه چرا دیگه جوابمو ندادی؟!
-وای زهرا سکته کردم !!مامانم یهو سر رسید!
ماجرا رو براش تعریف کردم و خداحافظی کردیم. از خستگی ولو شدم روی تخت.
به همه ی اتفاقات امروز فکرمیکردم!
به این که صبح با مانتو رفته بودم دانشگاه و شب با چادر از امامزاده برگشته بودم خونه!!
به اینکه همه چی چقدر سریع اتفاق افتاده بود!
به حرفهای زهرا و به دانشگاه که فردا چطور با این چادر برم؟!تصورش هم سخت بود!
"همین امروز با صحبتام راجع به نماز چشماشون میخواست از حدقه بیرون بزنه.
فردا با چادرم دیگه بی برو برگرد شاخ درمیارن!"
😐😒
روم نمیشد حرفی از پشیمونی بزنم.
در اتاق رو قفل کردم،وضو گرفتم و جانمازی که تو کیفم و چادر نماز صورتی و جدیدی که تو کمدم قایم کرده بودم رو برداشتم و گوشه ی اتاقم مشغول نماز شدم.
فکرم مثل یه گنجشک همه جا پرواز میکرد .مبارزه با نفس تو این یه مورد از همه سخت تر بود!
با خودم کلنجار میرفتم که
"الان داری با خدا صحبت میکنی!
از درونت خبر داره،اینقدر فکرتو اینور و اونور نده!"
سعی میکردم به معنی حرفهایی که میزدم فکر کنم تا فکرم جای دیگه نره.
به هر زوری بود نماز مغرب رو تموم کردم. اعصابم خورد بود!اما با حرف زهرا خودم رو آروم کردم:
"همین که خدا تلاش تو رو برای مبارزه با نفست ببینه،ارزش داره.
به خودت سخت نگیر،خدا از ضعف های بنده ی خودش آگاهه!"
چقدر این حرفها آرامش بهم میداد .از صمیم قلب از خدا تشکر کردم و به سجده رفتم.
سر نماز عشاء سعی کردم بیشتر حواسم رو جمع کنم. رکعت سوم بودم که در اتاق به صدا دراومد!
از ترس یادم رفت چه ذکری داشتم میگفتم!!
مامان داشت صدام میزد و من سر نماز بودم .هر لحظه محکم تر میکوبید!
یکم طول کشید تا به خودم بیام .با عجله نماز رو تموم کردم و چادر و سجاده رو انداختم تو کمد و درش رو بستم.
سعی کردم خودم رو خوابآلود نشون بدم.
در رو باز کردم،مامان با رنگ پریده نگاهم کرد
-کجا بودی؟چرا در رو باز نمیکردی؟
-ببخشید،خب...
نمیتونستم بگم خواب بودم!یعنی نباید میگفتم.
از بچگی از دروغ بدم میومد،چه برسه به حالا که شده بودم دشمن سرسخت نفس!!
تو چشمای مامان نگاه کردم!معلوم بود ترسیده.
-فکرکردم دوباره....
و ادامه ی حرفش رو خورد.
فهمیدم که حسابی سابقم پیششون خراب شده!!
-نه...معذرت میخوام مامان. جانم؟چیکارم داشتی؟؟
-هیچی!بیا بریم شام بخوریم.
"محدثه افشاری"
@aah3noghte
@RomaneAramesh
#انتشارحتماباذکرلینک‼️
💔
#پیش_بینی_شھید_از_شھادتش
در جمع رفقای هیئتی، به حسین لقب #سردار داده بودند.
همیشه میگفت من یک روز شهید میشوم.😇
هیچوقت اهل ریا نبود. اما یک جا #ریا کرد😒
آنجایی که گفت:
"بذار تا ریا بشه تا بقیه یاد بگیرند من میدانم شهید میشوم."😉
حتی یکبار هم در سنین نوجوانی از شدت بازیگوشی معلم اورا از کلاس بیرون کرد.
حسین هم میگوید: حالا که من را بیرون میکنید عیب ندارد، اما حواستان باشد دارید #شهید_اینده را بیرون میکنید.
چند وقتی پیگیر اعزام به سوریه شداما شرایط جور نشد که بتواند #مدافع_حرم شود.
سرانجام روز 31 شهریور ماه 97 در حمله تروریست ها به مراسم رژه نیروهای مسلح به اهواز،
#حسین_ولایتی_فر در سن 22 سالگی به #شهادت رسید.
#آھ_اے_شھادت...
#شھیدترور
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
#انتشارحتماباذکرلینک
💔
#دلشڪستھ_ادمین...
خلاصہ و ڪوتاہ بگویمت
ڪہ حوصلہ و مجال شرحِ درد نیست...
هر #زخم بر تنِ قھرمان و پھلوانِ زندگےم
نشـانِ #غیرتِ اوست
حال تو بـبین
تنِ چاڪ چاڪ این #ڪوہ_غیرتمندے را...
نامت، امنیت و
لبخند تو، آرامش من
من
نفس مےڪشم
از خندهء زخم تن تو
رفت و فدای منو تو شد
بےمعرفتےست
اگر به وصیتش عمل نکنیم
برادرانم!
#سیدعلےراتنهانگذارید
خواهرانم!
#حجاب را، #حجاب را، #حجاب را...
#شھیدجوادمحمدی
#رفاقت_تا_شھادت
#شھدا_شرمنده_ایم
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
📸یه روزی، رفیقمونو تو این جعبه برامون آوردنش، خوبه که نبودم و ندیدم وگرنه جوون میدادم😔
💕 @aah3noghte💕
#انتشارحتماباذکرلینک
شهید شو 🌷
💔 قسمت دهم #بےتوهرگز❤️ 🚫این داستان واقعـےاست🚫 چند لحظه#مکث کرد زل زد توی چشم هام و گفت : واسه
💔
قسمت یازدهم
#بےتوهرگز ❤️
🚫این داستان واقعی است🚫
#فرزند_کوچک_من
هر روز که می گذشت #علاقه ام بهش بیشتر می شد😍
لقبم اسب سرکش بود و علی با اخلاقش، این اسب سرکش رو رام کرده بود و من چشمم به دهنش بود🙃
تمام تلاشم رو می کردم تا کانون #محبت و رضایتش باشم
من که به لحاظ مادی، همیشه توی #ناز و نعمت بودم، می ترسیدم ازش چیزی بخوام
#علی یه #طلبه ساده بود
می ترسیدم ازش چیزی بخوام که به زحمت بیوفته😕
چیزی بخوام که شرمنده من بشه هر چند، اون هم برام کم نمی گذاشت😌
مطمئن بودم هر کاری برام می کنه یا چیزی برام می خره با اینکه تمام توانش همین قدربود...😊
علی الخصوص زمانی که فهمید #باردارم اونقدر خوشحال شده بود که #اشک توی چشم هاش جمع شد😃
دیگه نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم این رفتارهاش #حرص پدرم رو در می آورد،😆
مدام سرش غر می زد که تو داری این رو لوسش می کنی و نباید به #زن رو داد ،اگر رو بدی سوارت میشه 😡...
اما علی گوشش بدهکار نبود منم تا اون نبود تمام کارها رو می کردم که وقتی برمی گرده با اون خستگی، نخواد کارهای #خونه رو بکنه😉
فقط بهم گفته بود از دست احدی، حتی پدرم، چیزی نخورم ☝️
و #دائم_الوضو باشم😇
منم که مطیع محضش شده بودم🤗 وباورش داشتم ...
9 ماه گذشت 9 ماهی که برای من، تمامش #شادی بود ،اما با شادی تموم نشد
وقتی علی خونه نبود، #بچه به #دنیا اومد😣
مادرم به پدرم زنگ زد تا با شادی خبر تولد نوه اش رو بده
اما پدرم وقتی فهمید بچه دختره با عصبانیت گفت :
لابد به خاطر #دختر دخترزات #مژدگانی هم می خوای؟😡
و تلفن رو قطع کرد!
مادرم پای تلفن خشکش زده بود و زیرچشمی با چشم های پر اشک بهم نگاه می کرد...😞
#ادامه_دارد...
💕 @aah3noghte💕
11.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔
غیر مسلمونها و حتی مخالفان دین
۳۰ ثانیه به یک صوت گوش میدن
و نظرشونو میگن
بعد متوجه میشن این موزیک #آرامبخش، #صوت_قرآن بوده
#بسیارتاثیرگذار
#انتشارحتماباذکرلینک
#آھ...
💕 @aah3noghte💕
💔
#دلشڪستھ_ادمین
رفقا!
باید زاااار بزنیم
ضجه کنیم
و از خدا #شھادت را طلب کنیم
وگـرنه معلوم نیست
بعد از مرگ، چشمانمان به جمال #ارباب دو عالم
حسین زهرا علیه السلام روشن شود یا نه...
خدای کریمی داریم
با خدا خدا کردن به درگاهش
با واسطه بردن به درگاهش
او را قسم بدهیم به اولیائش تا #شھیدمان کند...
#عاشق شو
ارنه روزی
کار جهان
سـر آید...
#پروفایل😍
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
#انتشارحتماباذکرلینک