eitaa logo
شهید شو 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
71 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: @the_commander73 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 روزگاری بود❤️😔 شادی ارواح طیبه شهدا شهدا سینه هاتون سپر توپ و خمپاره و گلوله شد کاش بودین و میدیدین به اسم اسلام و انقلاب و شهدا چه با خون شما کردن با آرمانهای شما کردن.... راهتان ادامه دارد👌👌👌🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 💕 @aah3noghte💕
💔 پروردگارا توفیق ده از سیم خاردار بگذریم و به نردبان برسیم❤️😔 💕 @aah3noghte💕
💔 قصابي بود که هنگام کار با ساتور ، دستش را بريد و خون زيادي از زخمش مي چکيد. همسايه ها جمع شدند و او را نزد حکيم باشي که دکتر شهرشان بود بردند. حکيم بعد از ضد عفوني زخم، خواست آن را ببندد که متوجه شد لاي زخم قصاب ، استخوان کوچکي مانده است، خواست آن را بيرون بکشد، اما پشيمان شد، و با همان حالت زخم دست قصاب را بست و به او گفت : زخمت خيلي عميق است و بايد يک روز در ميان نزد من بيايي تا زخمت را پانسمان کنم. از آن روز به بعد ، قصاب هر روز مقداري گوشت با خود ميبرد و با مبلغي به حکيم باشي ميداد و حکيم هم همان کار هميشگي را مي کرد ، اما زخم قصاب خوب نشد که نشد. مدتي به همين منوال گذشت، تا اينکه روزي حکيم براي مداواي بيماري،از شهر خارج شد و چند روزي به سفر رفت و از آنجايي که پسرش طبابت را از او ياد گرفته بود، به جاي او بيماران را مداوا مي کرد . آن روز هم طبق معمول هميشه ، قصاب نزد حکيم رفت و حکيم باشي دست او را مداوا کرد و پس از ضد عفوني مي خواست پانسمان کند که متوجه استخوان لاي زخم شد و آن را بيرون کشيد و زخم را بست و به قصاب گفت : به زودي زخمت بهبود پيدا ميکند . دو روز بعد قصاب خوشحال نزد پسر حکيم آمد و به او گفت : تو بهتر از پدرت مداوا مي کني ، زخم من امروز خيلي بهتر است . پسر حکيم هم بار ديگر زخم را ضدعفوني کرد و بست و به قصاب گفت: از فردا نيازي نيست که نزد من بيايي. چند روزي گذشت و حکيم از سفر برگشت، وقتي همسرش سفره را پهن کرد، متوجه شد که غذايش گوشت ندارد و فقط بادمجان و کدو در آن است. با تعجب گفت : اين غذا چرا گوشت ندارد؟ همسرش گفت : تو که رفتي پسرمان هم گوشتي نخريده. حکيم با تعجب از پسر سوال کرد : مگر قصاب نزد تو نيامد ؟ پسر حکيم با خوشحالي گفت : چرا پدر ، آمد، و من زخمش را بستم و استخواني که لاي آن مانده بود را بيرون کشيدم، مطمئن باشيد کارم را خوب انجام داده‌ام . حکيم آهي کشيد و روي دستش زد و گفت : از قديم گفته بودند : "نکرده کار ، نبر به کار " پس به همین دلیل غذاي امشب ما گوشت ندارد. من خودم استخوان را از لاي زخم بیرون نکرده بودم ، تا قصاب هر روز نزد من امده و مقداري گوشت برايمان بياورد. حالا حكايت جماعتي است در كشور ما كه مي خواهند استخوان همواره لاي زخم اين ملت باقي باشد، تا آنها به كسب و كار و تجارت خود مشغول باشند و ملت مظلوم هم مدام زجر و عذاب بكشند. 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #معرفےشھداےدفترحزب_جمهورےاسلامی ۲ـ #شھیدعلی_اصغر_آقازمانی: در سال 1331 در قصبه نراق محلات  متول
💔 ۳ـ در سال 1329 در مشهد به دنیا آمد.👶 فوق  لیسانس و دکترای مدیریت را در آمریکا دنبال کرد. با اعلان عزیمت امام به ایران رساله دکترای خود را نیمه تمام رها کرد و به فرانسه رفت تا رهبرش را همراهی کند.✌️ در دوران اقامتش در آمریکا در پنج شهر، انجمن اسلامی دانشجویان را پایه گذاری کرد. پس از بازگشت امام به ایران او اقامت کوتاهی در سوریه داشت و به همراهی چند دانشجو و یک روحانی، سفارت ایران را در سوریه پاکسازی کرد.💪 پس از ورود به ایران به تدریس اقتصاد اسلامی در دبیرستان‌های مشهد پرداخت و اندکی بعد به مدیریت عالی صندوق ضمانت صادرات برگزیده شد و به تهران آمد و همزمان در مدرسه عالی بازرگانی تدریس را شروع کرد. در پی فعالیت‌های ارزنده‌اش به در دولت شهید رجایی منصوب شد و عاقبت در هفتم تیر 1360 در بمب گذاری دفتر حزب جمهوری به همراه شهید بهشتی به شهادت رسید... شهیدی که در امریکا، انجمن اسلامی تاسیس کرد... ... 💕 @aah3noghte💕
چیست؟ ایران به غیر اروپایی ها میفروشد، آنها پول نفت را به اروپایی‌ها میدهند، اروپا در موارد غیر تحریمی آمریکا به ایران و میدهد، بشرطی که شرکتهای خصوصی اروپا این کار را بپذیرند. یعنی ۳ بر هیچ از فتحعلی شاه قاجار جلو افتاد! 💕 @aah3noghte💕
💔 🌹 داستان پیش رو واقعی است داستانی از یک دیدار...☝️ آرام آرام بخوانید و به واژه واژه اش، دل بسپارید تا آن لحظه که حضورش را با تمام وجود، کنید... نذر ظهورش... ✨ 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #بسم_رب_المـھـدی🌹 داستان پیش رو واقعی است داستانی از یک دیدار...☝️ آرام آرام بخوانید و به واژ
🌷بسم رب المهدی🌷 نام من میرزا حسن است و شغلم کتابت‌.✍ ماه پیش به بیماری سختی دچار شدم که تمام طبیبان شهر از درمانم عاجز شدند. دست به دامان ائمه شدم که اگر از این بیماری نجات یابم در چهارده ماه و هر ماه یک حکایت در وصف ائمه بنویسم.😍 سیزده حکایت رو نوشتم اما چهاردهمین حکایت را که در خور شان ائمه باشد، نیافتم😢 ناامید بودم که چطور نذرم را ادا کنم تا اینکه یک روز مانده به تمام شدن مهلت، به مجلسی دعوت شدم... رغبتی به رفتن نداشتم اما رفتم؛ زیرا در جمع بودن مرا از خودخوری باز میداشت اما در مجلس حکایتی بسیار غریب و جذاب شنیدم که برای مردی به نام رخ داده بود و چون در جزئیات واقعا اختلاف نظر بود و من که از خوشی یافتن واقعه ی حکایت سر از پا نمیشناختم، عزم جزم کردم که به دیدار محمود فارسی بروم😊 به خصوص که فهمیدم منزلش در نزدیکی ما قرار دارد.😉 پس به اصرار از مـُسلم که حکایت را تعریف کرده بود خواستم مرا به خانه ی او ببرد. از مسلم انکار که "الان وقت گیر آورده ای؟ ما مثلا مهمان هستیم... باشد فردا پاهایم رنجور است"😫 ولی... بالاخره راضی اش کردم و آخر، رضایت داد✌️ و راه افتادیم... واقعا راست میگفت😑 پاهایش واقعا رنجور بود🙁 دیگر طاقت نداشتم ولی بالاخره رسیدیم... ... ✨ 💕 @aah3noghte💕 ‼️
شهید شو 🌷
🌷بسم رب المهدی🌷 #و_آنڪہ_دیرتر_آمد #پارت_اول نام من میرزا حسن است و شغلم کتابت‌.✍ ماه پیش به بیم
🌷 بسم رب المھــدی🌷 ... مسلم در زد پسری خنده رو در را باز کرد و با دیدن مسلم گل از گلش شکفت😃 و سلام کرد و از جلوی در کنار رفت. اصلا تا آن موقع حواسم نبود به مسلم گفتم سر زده بد نباشد😅 گفت نه نگران نباش محمود همیشه منتظر مهمان است... حالا چه بهتر که شیعه ی باشد.😉 دست در جیب عبا کرد و به پسرک خرمایی داد. به اتاقی کوچک و تمیز راهنمایی شدیم مردی با عبایی سفید مو و ریشی سیاه نشسته بود و قرآن میخواند. 📖 سلام کردیم سر بلند کرد و با دو چشم آبی و درخشان به ما خیره شد و با دیدن مسلم تبسمی کرد و خواست از جا بلند شود، گفتم "خجالتمان ندهید" 😅 جلو رفتم و دست روی شانه اش گذاشتم اما با وجود فشار دستم از جا برخاست پیش خودم فکر کردم چقدر رشید است‌. گفتم : شرمنده ی مان کردید... با صدای پر طنینی گفت: دشمنتان شرمنده باشد . چه سعادت و افتخاری بالاتر از دیدن روی مومن.🙂 روبوسی کردیم آهسته گفت "مخصوصا اگر بوی بهشت هم بدهد"🌸 حرفش به دلم نشست با مسلم هم روبوسی کرد و نشستیم. چشمان درخشان محمود فارسی مانع میشد که مستقیم در چشمانش نگاه کنم و حرف بزنم. مسلم به گلویی صاف کرد و گفت: "در مجلسی بودیم صحبت شما شد و ماجرایی که بر شما رفته... این آقا مشتاق شد که ماجرا را از زبان خودتان بشنود؛ ایشان میرزا حسین کاتب هستند و گویا نذر دارند که روایات ائمه را بنویسند حال اگر صلاح میدانید ماجرا را تعریف کنید." محمود، نفسش را به آهی بیرون داد و گفت: "مسلم جان! شما میدانید که من برای هر کسی این ماجرا را نقل نمیکنم! مخصوصا برای غریبه ها.😒 گوش های نامحرمی هستند که از شنیدن این ماجرا نه تنها نمیگیرن بلکه موجب زحمت هم میشوند".😔 گفتم: " من غریبه نیستم و اهل ایمانم برادر و اگر برایم ماجرا را تعریف نکنید همینجا بَست می نشینم." مسلم به کمک آمد گفت: "شاید کار خدا است که ایشان هم واسطه ی خیر شوند و آنچه که شما میگویید را بنویسند".😊 محمود فارسی بی حرف قرآن را برداشت و روبه قبله نشست، خوشبختانه خوب آمد.😄 محمود گفت: "من این ماجرا را با زبان الکن خودم میگویم و با شماست که با قلمتان حق مطلب را ادا کنید."😇 و پس از مکثی طولانی گفت: " اما یک شرط دارم و آن اینکه حقایق مخدوش نشوند."☝️ گفتم: "حاشا و کلا که چنین شود" به سرعت قلم و کاغذ و جوهر را حاضر کردم و آماده ی شنیدن و نوشتن نشستم. وقتی محمود فارسی اشتیاقم را دید با لبخند چنین آغاز کرد ... ... 💕 @aah3noghte💕 ‼️
💔 ... بگذارید که ما... جَلد حریمت باشیم مستحب است که در خانه، کبوتر باشد 💔 ... 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #حاج_حسین_یکتا: رزمنده‌ای که در فضای سایبر و مجازی می‌جنگی! برای فشردن کلیدها و دکمه‌های کامپی
💔 ... : ما پشت دیوارهای بیت المقدس نماز جماعتی اقامه خواهیم‌کرد که امتدادش جاده نجف ـ کربلا باشد ... ✍ و برای نابودی اسرائیل سر از پا نمےشناخت... و آرزو داشت در مسجد الاقصی گام بردارد... آاااای مدعیان رفاقت با جواد☝️ برای رسیدن به این آرزوی رفیقتون چیکار کردین؟؟ 💔 برای آرزوی رفیق شهیدت بکن.... ... 💕 @aah3noghte💕
💔 من عـاشقانه هـایِ خودم را دوشنبه ها با #یا_حسن به #فاطمه تـقـديـم مےڪـنـم💚 #یاحسن_بن_علے علیهماالسلام با #ڪریمان کارها دشوار نیست #آھ... 💕 @aah3noghte💕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا