شهید شو 🌷
💔 گوشهای از غربت دردناک امام جواد (علیه السلام) استاد پناهیان #آھ... 💕 @aah3noghte💕
💔
گرخوب شود اگر که بد هم بد نيست
حاجت دهدت يا ندهد هم بد نيست
چون بعد رضا نهم امام است جواد❤️
هشتت گرو نه بشود هم بد نيست
#شھادت_جوادالائمه_تسلیت
#ابن_الرضا
#آھ...
💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #حاج_حسین_یکتا: بچهها! کُلِّ زندگی مسابقۀ إلیالله هست؛ نکنه تو این مسابقه کم بیاریم. #آ
💔
#حاج_حسین_یکتا:
بچهها...
هزارَم مختار بشی خوشمزه نیست!
لحظهای که باید تو کربلا باشی،
باید باشی ...
✍رفیق!
شتاب کن...
۸سال جنگ تمام شد
با خون شهدای مدافع، حرم، امن شد...
فقط مانده جنگ با اسرائیل💪
برادرم!
خواهرم!
تا قدس، چیزی نمانده...
اگـر درجا بزنیم
اگـر در این مقطع، هم سستی کنیم
باز #شھادت مےآید و
عده ای گلچین مےشوند و ...
باز ما مےمانیم و حسرت دوری از #رفقای_بهشتےمان
ما مےمانیم و حسرت حلقه زدن های شب جمعه ، کربلا، دور ارباب...
بشتاب....
#آھ_اے_شھادت
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
#انتشارحتماباذکرلینک
💔
دو ضلع مثلث مبارزه با فساد از سوی رهبری انتخاب شده اند🔹🔸
ضلع سوم این مثلث را مردم در اسفند 98 انتخاب کنند💪
قلع و قمع بی سابقه مفسدین رانتخوار از سوی
#رئیسی رئیس قوه قضائیه و
#فتاح رئیس بنیاد مستضعفان در حال انجام است✌️
#اندڪےبصیرت
💕 @aah3noghte💕
9.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔
میخوای جزو ۳۱۳ سرباز اصلی امام زمان بشی؟
اینو ببین ...خیلی راحت میتونی...
باورت میشه؟!🙂
#نشرحداکثری
#اللهّمَعَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج
#آھ...
💕 @aah3noghte💕
💔
برای رفقای خدایی ...
#خاکی باش
#مثل_شهدا
اما...☝️
وقار خودت رو حفظ کن
تا بی بها نشی😊
✍یکی از خوبیای رفاقتای خدایی همینه
که آدم، اهل دلا رو پیدا کنه و باهاشون
صمیمی بشه
اونایی که برای خدا
رفاقت میکنند
و برای خدا اهل #محبتند
#آھ_اے_شھادت
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
#انتشارحتماباذکرلینک
📸عملیات والفجر۴، ارتفاعات لری، کردستان، عراق
شهید شو 🌷
💔 #معرفےشھداےدفترحزب_جمهورےاسلامی #گذرے_ڪوتاھ_بر_زندگی_شھدا شهیدی که پس از شهادت چهره واقعے خود را
💔
#معرفےشھداےدفترحزب_جمهورےاسلامی
#گذرے_ڪوتاھ_بر_زندگی_شھدا
حجتالاسلام #شھیدعبدالوهاب_قاسمی:
در سال 1312 در سوادکوه به دنیا آمد.
پدرش روحانی بود و علوم حوزوی را از همان جا آغاز کرد. سپس در محضر اساتید بزرگتحصیل کرد و به درجه اجتهاد رسید.
نطقهای کوبنده او در زمان انقلاب و پیش از آن به سبکی خاص و جاذب مشهور بود.
در 15 خرداد 1342 دستگیر شد و به خدمت اجباری فرستاده شد. در پادگان یک افسر پزشک به علت ضعف چشم معافش کرد.
شهيد آثار علمي متعددي را در طول كسب علم و دانش، پديد آورده بود اما بخشي ازآن در يورش ساواك به خانه اش به تاراج رفت و آنچه كه باقيمانده تاكنون چاپ نشده است؛
كه از آن جمله مي توان به
«لطايف و ظرايف ادبي»،
«تقريرات در فقه و اصول فقه»،
«تدوين آيات و روايات در قالب حكمت» و نيز كشكول در باب كلمات حكماء و علماء، عرفا و شعرا اشاره كرد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به نمایندگی از طرف مردمساری به مجلس شورای اسلامی راه یافت و سرانجام در هفتم تیر 1360 به شهادت رسید.❣
#خون_عشاق_سر_وقت_خودش_خواهدریخت
#شھیدترور
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
#اختصاصے_ڪانال_آھ...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💔
یادی بشه از مداح و ذاکر ارزشی
و مداحی بیاد ماندنی ایشون
روحش شاد
#محمدباقر_منصوری
#اباصالح_هر_کجا_رفتی_یاد_ما_هم_باش
#آھ...
💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #شھیده_ها سال 1332: مهربان تر از او ندیده بودم. چشم که باز می کردم، خنده ای بر لبانش شکفته بو
💔
#شھیده_ها
یک روز مریم آمد و گفت :
به من یک روز مرخصی بده.
رفت و شب برگشت. دیدم سخت راه میرود.
پرسیدم: تصادف کردی؟ جوابی نداد.
پاپیچش شدم تا بالاخره گفت که روی لوله های نفت که خدا میداند توی آفتاب داغ خوزستان چقدر داغ میشدند، پا برهنه راه رفته است....😳
پرسیدم : چرا اینکار را کردی؟
گفت: غافل شده بودم.😔 اینکار را باید میکردم تا یادم بیاید که چه آتشی در آخرت منتظر من است.
گفتم: تو که جز خدمت کاری نمیکنی.
گفت : فکر میکنی!
بعضی از اشاره ها،
بعضی از سکوت های نابجا؛
همه ی اینها گناه های کوچکی است که تکرار میکنیم و برایمان عادی میشوند.
#شهیده_مریم_فراهانیان
#دڂټۯٵ_ۿم_ۺھێډ_مێشن
#آھ_اےشھادت...
#شھێڋۿ_ۿٲ
💕 @aah3noghte💕
💔
این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
آقا! خلاصه عرض کنم؛ دوست دارمت
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم
#اللهمارزقنازیارتالحسینعلیهالسلام
#صلےاللهعلیڪیااباعبدالله
#السلامعلیڪدلتنگم💔
#آھ_ڪربلا
💕 @aah3noghte💕
💔
یکی بود
یکی نبود
امروز مےخوام براتون یه قصه عاشقونه بگم
قصه لیلی و مجنون نیست اما مرد قصه ما #مجنون تر از مجنون بود
قصه شیرین و فرهاد هم نیست ولی حلاوت و #شیرینی عشقشون زبانزد شد...
مرد، مردِ رزم و پیکار بود
و همسری مےخواست، #همراه روزهای سخت
که کمک باشه برای رسیدن به خدا💞
خانوم قصه ما هم هرچند اهل رزم و تیر و تفنگ نبود اما
هدف مقدسش، کم از جهاد نداشت❤️...
زندگی عاشقانه شون که پا گرفت💖
مرد، عزم رفتن کرد
و زن، هرچند دلتنگ مےشد
اما...
با آینه و قرآن، و لبخندی همراه بغض، بدرقه اش کرد...
روزهای جهادِ مرد بود و
شبهای دلتنگی زن
شبهای بهونه گیری های دختر کوچولوی خوش زبونی که اینروزها بیشتر
دلش هوای #بابا مےکرد
مرد با تَنی پر از ستاره به خانه مےآمد،
و زن، پرستارےاش مےکرد
تا دوباره جان بگیرد
روی پا بایستد و باز...
معرکه جهاد است دیگر... تا برپاشدن دولت حق، تمامی ندارد
عاقبت روزی
بےقرارےهای مرد، با #شھادت آرام گرفت
و زن ماند و قول #شفاعت همسرش
و کودکی ماند و #بےتابے های شبانه...💔
آری...
این قصه عاشقی تمام عاشقای واقعےست
که از روزهای رزم و جهاد #مولا_علےع و چشم انتظاری حبیبه اش #زهرا تا حال ادامه دارد...
#شھیدجوادمحمدی
#دلشڪستھ_ادمین 💔
#شهید_جواد_محمدی
#همسرانه
#همسران_زینبی
#عشق_واقعی
#سالروزازدواج_حضرت_علی_و_حضرت_فاطمه
#شھادت
#شفاعت
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
#انتشارحتماباذکرلینک
📸به وقت وداع با #شھیدجوادمحمدی
شهید شو 🌷
💔 رمان #رهائےازشبــ☄ #قسمت_بیست_و_سوم روزها از پے هم گذشتند ومن تبدیل بہ یڪ دخترے با شخصیت دوگا
💔
رمان #رهائےازشبــ ☄
#قسمت_بیست_و_پنجم
وقت سفر رسید..
همہ ے راهیان ایستاده و منتظر مشخص شدن جایگاهشون بودند.
فاطمہ و من درتڪاپوے هماهنگے بودیم.
حاج آقا مهدوے گوشہ ای ایستاده بود و هر ازگاهے بہ سوالات فاطمہ یا دیگر مسئولین جوابے میداد.
بالاخره اتوبوسها با سلام وصلوات بہ حرڪت افتادند
حاج آقا هم در اتوبوس ما نشستہ بود و جایگاهش ردیف دوم بود. من و فاطمہ ردیف چهارم نشستہ بودیم.
هر چند دقیقہ یڪبار با من حرف میزد. ومن بدون اینڪہ بفهمم چہ میگوید فقط نگاهش میڪردم وسر تڪون میدادم.
چندبار آقاے مهدوے فاطمہ را صدا زد
با اینڪہ میدانستم این صرفا یڪ صحبت هماهنگے است وفاطمہ بخاطر مسئولیت بسیج محبور بہ اینڪار است ولی نمیتوانستم بپذیرم ڪه او مورد توجہ آقای مهدوے باشه ومن نباشم.
این افڪار نفاق رفتارم را بیشتر ڪرد. تا پایان سفر من روسریم جلوتر مے آمد و چادرم را ڪیپ تر سر میڪردم.
تا جاییڪہ خود فاطمہ به حرف آمد وگفت
جورے چادر سرم ڪردم ڪہ انگار از بدو تولد چادرے بودم.!!
او خیلے خوشحال بود و فڪر میڪرد من متحول شدم.
بیچاره خبر نداشت ڪہ همہ ے اینڪارها فقط براے جلب توجہه!
بہ خرمشهر رسیدیم.
هوا خیلے گرم بود. اگرچہ فاطمہ میگفت نسبت بہ سالهاے گذشتہ هوا خنڪ تره.خستگے راه و گرما حسابے ڪلافہ ام ڪرده بود.
ما را در اردوگاه سربازان اقامت دادند و اتاق بزرگے رو نشانمان دادند ڪہ پربود از تختهاے چند طبقہ و پتوهاے ڪهنہ اما تمیز!
با تعجب از فاطمہ پرسیدم:
-قراره اینجا بمونیم؟!
او با تڪان سر حرفم را تایید ڪرد و با خوشحالے گفت:
-خیلے خوش میگذره..
با تعحب بہ خیل عظیم زنان ودختران اون جمع بہ تمسخر زمزمہ ڪردم:
_حتماا!!!! خیلے خوش میگذره!
خانوم محجبہ اے آمد و با لهجہ ے شیرین جنوبے بهمون خیر مقدم گفت و برنامہ هاے سفر رو اعلام ڪرد.
ظاهرا اینجا خبرے از خوشگذرونے نبود و ما را با سربازها اشتباه گرفتہ بودند!
اون خانوم گفت
_ساعات شام ونهار نیم ساعت بعد از اقامہ ے نمازه و ساعت نہ شب خاموشیہ!
همینطور ساعت چهار هم بیدارباشہ و پس از صرف صبحانہ راهے مناطق جنگے میشیم و فردا نوبت دوڪوهہ است.
اینقدر خسته بودیم ڪہ بدون معطلے خوابیدیم.
داشتم خواب میدیدم. خوب میدانم خواب مهمے بود ڪہ با صداے یڪنفر ڪه بچہ ها رو باصداے نسبتا بلندے صدا میزد بیدارشدم.
دلم میخواست در رختخواب بمانم وادامہ ے خوابم راببینم ولے تلاش براے خوابیدن بیفایده بود و واقعا اینجا هیچ شباهتے بہ اردوے تفریحے نداشت وهمہ چیز تحمیلے بود!!!
صبحانہ رو در کمال خواب آلودگے خوردیم. هرچقدر بہ ذهنم فشار آوردم چہ خوابے دیدم هیچ چیزی بخاطرم نمے آمد.
فاطمہ خیلے خوشحال و سرحال بود. میگفت
_اینجاڪہ میاد پراز سرزندگے میشہ!
درڪش نمیڪردم!! اصلا درڪش نمیڪردم
تا رسیدیم بہ دوڪوهہ!
آفتاب سوزان جنوب بہ این نقطه ڪہ رسید مثل دستان مادر، مهربان و دلجو شد.
یڪ فرمانده ے بسیج آن جلو ڪنار ساختمانهاے فرسوده اے ڪه زمانے راست قامت و پابرجا بودند ایستاده بود و برامون از عملیات ها میگفت و کسانے ڪہ در این نقطہ شهید شده بودند.
او میگفت و همہ گریہ میڪردند.!!!!
#قسمت_بیست_و_ششم
دنبال حاج مهدوی میگشتم .اوگوشه ای دورتر ازما کنار تلی ایستاده بود و شانه هایش میلرزید.
عبای قهوه ای رنگش با باد می رقصید.
و من به ارتعاش شانه های او و رقص عبایش نگاه میکردم..
چقدر دلم میخواست کنارش بایستم ..
آه اگر چنین مردی در زندگیم بود چقدر خوب میشد..
شاید اگر سایه ی مردی مثل او یا پیرمرد کودکیهایم در زندگیم بود هیچ وقت سراغ کامرانها نمیرفتم.
شاید اگر آقام منو به این زودیها ترک نمیکرد همیشه رقیه سادات میموندم.
تا یاد آقام تو ذهنم اومدگونه هایم خیس اشک شد.😢
نسیم گرم دوکوهه به آرامی دستی به صورتم کشید وچادرم را بر جهت خلاف اون تل به لرزش در آورد.
سرم را چرخاندم به سمت نسیم آنجا کنار آن دیوارها مردی را دیدم که روی خاکها نماز میخواند..
چقدر شبیه آقام بود! نه انگارخودآقام بود...
حالا یادم آمد صبح چه خوابی دیدم. خواب آقام رو دیدم..
بعد از سالها...
درست در همین نقطه..بهم نگاه میکرد.
نگاهش شبیه اون شبی بود که بهش گفتم دیگه مسجد نمیام!!
مایوس و ملامت بار.
رفتم جلو که بعد از سالها بغلش کنم ولی ازم دور شد.
صورتش رو ازم برگردوند وبا اندوه فراوان به خاک خیره شد.
ازش خجالت کشیدم.😓چون میدونستم از چی ناراحته.
با اینکه ساکت بود ولی در هر ذره ی نگاهش حرفها بود..
گریه کردم..
روی خاک زانو زدم و در حالیکه صورتم روی خاک بود دستامو به سمتش دراز کردم با عجز و لابه گفتم:
-آقاااا منو ببخش..آقا من خیلی بدبختم. مبادا عاقم کنی.!
آقام یک جمله گفت که تا به امروز تو گوشمه:
-سردمه دختر..لباس تنم رو گرفتی ازم...
دیگه هیچی از خوابم یادم نمیاد.
یادآوری اون خواب مرا تا سرحد جنون رساند.
در بیابانهای دوکوهه مثل اسب وحشی می دویدم!!
دیوانه وار به سمت مردی که نماز میخواند و گمان میکردم که