شاعرانه
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
به منبر میرود دریا، به سویش گام بردارید
هلا! اسلام را از چشمه اسلام بردارید
مبادا از قلمها جابیفتد واژهای اینک
که بر منبر قدح کج کرده ساقی جام بردارید
«سَلونی» را هدر کردند روزی مردمان، امروز
بپرسیدش! از اسرار جهان ابهام بردارید
الا ای شاعران! چشمان او آرایه وحی است
برای ما از آن باران کمی الهام بردارید
نسیم صبح صادق میوزد از گیسوی صادق
از آن مضمون پیچیده جناس تام بردارید
به فرزندان، به اهل خانه جز ایشان که میگوید
غلام خستهام خفته، قدم آرام بردارید
اگر فرمان او باشد، نباید پلک برهم زد
به سوی شعله چون هارون مکّی گام بردارید
«رُویَّ عَن امامِ جعفر الصّادق لَه الرّحمَه...»
به جز احکام او چشم از همه احکام بردارید
به جای حج به سوی کربلا رفتن خداجویی است
کفن باید به جای جامه احرام بردارید
اگر در گوش نوزادی اذان میخواند، میفرمود
که با آب فرات و تربت از او کام بردارید
میان شعلهها آیات ابراهیم میسوزد
میان گریه ختم سوره انعام بردارید
#حمیدرضا برقعی
@shahrzade_dastan
پیگفت در داستان
قسمت سوم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
احساس و تفکر
احساس و تفکر دو بخش مهم پی گفت است. تصمیم و کنش معمولا با جملات کوتاهی تکلیفشان روشن میشود. پس همان طور که در تعریف پیگفت آمد این عنصر بسیار انعطاف پذیر است و بسته به ژانر، تیپ شخصیتی، محل صحنه در رمان و...میتوانید روی احساس و تفکر بیشتر تاکید کنید. مثلا پیگفتها در رمانهای عاشقانه ، مانند آثار سیدنی شلدون بر احساس استوارند. اما یک نویسندهی تجربهگرای اهل فلسفه مثل میلان کوندرا بیشتر پیگفتهایش از جنس تفکر است.
در برخی از رمانها ممکن است پیگفت بسیار طولانی تر از صحنه شود. مثلا جین آستین رمان نویسی است که بیشتر ۸۰ درصد رمانهایش را پیگفتها تشکیل میدهد. گفتم که در گفتن زمان تندتر یا کندتر از زمان واقعی است و در احساس و تفکر زمان کندتر است. اما در برخی موارد لازم است از چگونش استفاده کنیم که نسبت متفاوتی با زمان دارد.
ادامه دارد
📚حرکت در مه_ محمد حسن شهسواری
@shahrzade_dastan
داستان کفشها تی سی بویل۲ پایان.m4a
زمان:
حجم:
8.35M
داستان کفشها👞👞
نوشته تی سی بویل
اجرا فرانک انصاری
قسمت آخر
@shahrzade_dastan
#چالش_هفته
داستانک دعوا
نوشته زهرا ملک ثابت
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
قرچ... قرچ...
_نکن!
قرچ... قرچ...
_میگم نکن، دعوا میشه!
_ کی گفته؟
_ همه میگن الکی قیچیو باز و بسته کنی دعوا میشه.
_ چرت و پرت میگن.
قرچ... قرچ...
_ میگم نکن ...
_آخ، دستم برید، برو گم شو وحشی!
_ حقته! نگفتم دعوا میشه؟!
#خرافات
@shahrzade_dastan
یک قاچ کتاب📚📚📚
_
وارد ساختمان که شد، رفت کنار پدرش نشست. دست او را لمس کرد و با لحنی آرام از او درخواست کرد که به حرفهایش گوش دهد. پدرش ابتدا چندان توجهی نکرد اما وقتی سارا بدون مقدمه گفت: «پاپا! اصلاً میدونی من دستور دارم که به شما احترام بذارم؟ این چند روز بارها میخواستم داد و فریاد راه بندازم و... اما باید طبق این دستور عمل کنم. چون احترام به شما برای من یه وظیفهست. اینو میدونستی پاپا؟... روحانی مسلمانی که باهاش آشنا شدم بهم گفت نباید به پدر و مادرت بیاحترامی کنی. حتی نباید بهشون بد نگاه کنی. تا خدا از دستت راضی باشه. این یه دستوره توی دین اسلام پاپا! همون که این دستور رو داده، نوع پوشش من رو هم تعیین کرده... اون وقت شما میخواین من با اون مخالفت کنم؟ چرا آخه؟...» پدرش نتوانست به حالت قهر خودش ادامه دهد. سارا ناباورانه دید که خطوط صورت پدرش تغییر کرد و نگاهش از حالت عصبی و ناراحت تبدیل شد به کنجکاوی و دقت.
_پدر سارا پرسید: «مگه نگفتی دین مسلموناست؟» سارا دست پدرش را فشار داد و با ذوق گفت: «چرا! ولی نه اون اسلامی که به ما گفتن. پاپا اگه قوانینش رو برات بگم باورت نمیشه! حضرت محمد کامل ترین دین رو برای آدم ها آورده. یقین دارم نمیدونی این دین به تمام جزئیات زندگی آدم، روحش، روانش، جسمش، حتی خواب و خوراکش توجه کرده. پاپاجون...» پدر سارا دستش را از توی دست سارا بیرون کشید و موهایش را مرتب کرد. بعد نگاهش را سمت اتاق سارا انداخت و گفت: «پاشو یه منبعی از این اطلاعات بیار ببینم.» و...
📚ستارهها چیدنی نیستند
🖋محمد حبیب اللهیان
@shahrzade_dastan
صدا ۰۰۲-۳۲.m4a
زمان:
حجم:
8.75M
داستان صوتی گمگشته
نوشته حسن اسکندرپور
اجرا خانم اسکندرپور
قسمت ۱۵
@shahrzade_dastan
چشم زخم
#چالش_هفته
نوشته نجمه پارسائیان
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
درخانه عمو دورهم نشسته بودیم . فریبا خانم دخترعمه ام هم با دختر وداماد تازه اش انجا بودند. نگاهم به دامادش افتاد. بنده خدا هم تصادفا نگاهش به من افتاد وچشم در چشم شدیم. لبخندی زد ومن هم درجواب لبخند زدم. فریبا خانم که این را دید، اهسته پرسید : ((دامادم چطوره؟ خوبه به نظرت؟))
سرم راتکان دادم گفتم: ((اخلاقش که نمی دونم. ولی ظاهرش به نظر آدم خوبیه. قیافه اش هم بد نیس. انشاالله عاقبت به خیر بشن.))
دختر عمو ظرف شیرینی را جلویمان گرفت: ((بفرمایید. دهنتون راشیرین کنید. ))
هردو شیرینی برداشتیم و تشکر کردیم. چند دقیقه بعد لیوان چای ام رابرداشتم تا باشیرینی بخورم. اما دیدم شیرینی تو پیشدستی نیست. تعجب کردم. مطمئن بودم شیرینی را نخورده ام. پیشدستی را جابه جا کردم و نگاهی هم به زیرمیز انداختم. شاید آنجا افتاده باشد. اما اثری ازشیرینی نبود. چیزی نگفتم وچایی را تلخ خوردم. دختر عمه هم چای وشیرینی اش راخورد و بلندشد و با دخترو دامادش از همه خداحافظی کردندتا بروند. وقتی داشت بیرون می رفت حس کردم چیزی را در دست گرفته و سعی می کند کسی ان را نبیند.خوب که نگاه کردم شیرینی بود. همان شیرینی من!
از اتاق بیرون رفتند. من هم به بهانه ای بلند شدم ودنبالشان رفتم. از لای در نگاهش کردم. شیرینی را به دامادش داد .صدایش راشنیدم: ((بخور .دختر دایی بدجور نگاهت می کرد. می ترسم چشمت زده باشه. این شیرینی را ازبشقابش ورداشتم. دستش بهش خورده. بخور تا چشم زخمش دفع بشه.))
پوز خندی زدم وبا خودگفتم:(( امان ازجهل وخرافات !))
@shahrzade_dastan
نوشتن از نگاه ریموند کارور
قسمت اول
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
سالها قبل به نکتهای در نامهای از چخوف برخوردم که تحت تاثیرم قرار داد. آن نکته، بخشی از پیشنهاداتی بود که در جواب یکی از بیشمار کسانی که با او مکاتبه میکردند نوشته شده بود. چیزی شبیه به این: دوست من، تو مجبور نیستی در مورد انسانهای غیرعادی بنویسی. مثلا آنهایی که کارهای خارقالعاده و به یادماندنی انجام میدهند. (بهتر است بدانید که من آن زمان دانشجو بودم و عاشق خواندن نمایشنامههایی در مورد دوکها و شاهزادگان و انقراض قلمروهای پادشاهی بودم. ماجراجوییها و داستانهایی درباره اینکه قهرمانان در راه رسیدن به جایگاههای والا چه داستانهایی از سر میگذرانند؛ و معمولا رمانهایی میخواندم که شخصیتهایشان، قهرمانانی فراتر از زندگی واقعی بودند.) اما با خواندن چیزی که چخوف قصد داشت در آن نامه و سایر نامهنگاریهایاش -که به همان اندازه خوب بودند- بگوید و با مطالعهی داستانهای او به آدم دیگری تبدیل شدم. آدمی بسیار متفاوتتر از قبل.
مطمئناً شما وقتی که قصد دارید ماجراهای واقعی زندگیتان را به داستان برگردانید، باید حسابی به نوشتن مسلط باشید. شما باید بیاندازه جسور، بسیار چیرهدست، خلاق و مشتاق برای گفتن همه چیز دربارهی خودتان باشید. شما زمانی چیزی را گفتهاید و در مورد چیزهایی که میدانستید نوشتهاید. ولی آیا شما چیز بهتری به غیر از گفتنِ مسائل خصوصیتان برای نوشتن ندارید؟!
@shahrzade_dastan
خوب، قبول میکنیم که شما یک نویسنده منحصر بهفرد هستید! یکی از آن با استعدادها! ولی این خطرناک است که پشتِ سرِ هم کتاب چاپ میکنید، آن هم فقط دربارهی زندگی خودتان! خطر بزرگی که در نهایت به تلاشهایی بیفایده منتهی میشود این است که تعداد زیادی از این نویسندگان به جای داستاننویس شده، به زندگینامهنویسهای خیلی بدی تبدیل میشوند. اندکی شرحِحالنویسی و مقدار زیادی تخیل و ابتکار بهترین چیز برای نوشتن است.
ادامه دارد
@shahrzade_dastan