#چالش هفته
نوشته مهوش محمدی گورداگونی
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
عمه طلعت جیغ می کشید تمام توجه ها به سوی عمه طلعت بود.
ان چنان از ته دل مویه می کردکه هرکس او را می دید, دلش به حال عمه از شدت ناراحتی می جوشید.
نگاهی به بالای مجلس انداختم ؛ دو عمه ی کوچک ترم درکنار هم ارام گریه می کردند!
زن عموی بزرگ ترم به سوی عمه مریم نزدیک می شد:
-مریمی ,فرح... پاشین این جا نشینین فردا پشت سرمون حرف می زنن, ببین طلعت چه شویی راه انداخته ؟!
دستش را به علامت اشاره به سوی جایی که عمه طلعت نشسته بود نشان داد.
دلم به حالشان می سوخت, ان قدر غرق دنیا بودند که فکر نمی کردند مرگ حق است و هر لحظه فرشته ی عزیز مرگ از راه می رسد و جان شان را می گیرد .
هرکدام شان تا روز اخر که پدر بزرگ در بستر و چشم انتظاری از ان ها پلک هایش را بر دنیا بست در مسافرت بودند هرچه پدرم تماس می گرفت یا در دسترس نبودند ویا می گفتند در راه برگشت هستن عجب دنیایی بود ,راه برگشت شان به قدری طولانی بود که تا اقا جان بر مرگ لبیک نگفت نیامدند.
با صدای همهمه به پشت سرم نگاهی انداختم؛ عمویم مثل همیشه بازیگر اصلی بود برایم مسجل شده بود که خواهرو برادر ها بر سر چه می جنگیدند.
اگر دیشب عمویم را در حال ارتکاب ان گناه نمی دیدم شاید در باورم نمی گنجید که این کاغذ پر زرق و برق اما کثیف چه ها که نمی کند.
هر دو عمویم قصد داشتند , برپدرم نیرنگ بزنند .
عمو مجید از شلوغی دیشب استفاده کرده بود و به بهانه ی حلالیت از اقاجان مهر را ازجیبش در اورده بود, ان لحظه که انگشت اشاره و یخ زده ی اقا جان را بر روی کاغذ فشرد شرمم شد از انسان بودنم .
نگاه از جمعیت جمع شده گرفتم روی صندلی چوبی منتهی به صدر مجلس نشستم قاب عکس اقا جان رو به رویم بود نگاهی به صورت چون ماه ش انداختم , لبخند بر لب داشت
چشم هایش شبیه همیشه بود میشی پر رنگ , ان براق همیشگی از اشک در قاب نیز در چشم هایش نمایان بود .
بی ان که اختیاری از خود داشته باشم اشک هایم صورتم را در بر گرفتند .
درب مجلس زنانه باز هم گشوده شد این بار دسته ای از زنان با چادرهایی که به صورت برعکس از پشت بر شانه هایشان گره زده بودند و بر پیشانی هایشان یک سربند مشکی رنگ بود نگاه انداختم.
یکی از زنان شبیه به لیدر ها جلوی تر از بقیه با هر دو دست بر صورتش خنج می زد و زیر لب اواز غمگین محلی را می خواند :
آسمون اوری گرهد تیره به تیره
کی گوهده خان ما وا بمیره
بی براری کشتمه نه تش گوله ای
براروم نرز سلامتیت خوندم زیارت
بارلا به گور مبر ای کد خدانه*
دوست داشتم بی عذاب از گناه بر صورتم چنگ بزنم, همین که دستم را بررصورتم نزدیک کردم از پشت پرده ی مردانه دخترکی مو فرفری به سویم امد .
موهایش پریشان و مجعد بود چون حلقه های سیم تلفن سبزه رو بود با ابروهای مشکی نزدیکم که شد دست هایم را کشید هرچه فکر کردم فرزند کدام یک از بستگان است یادم نمی امد.
شبیه به پر کاهی همراهش بلند شدم نمی دانم زمان چگونه گذشت ,اما مرا به قبرستان اورده بود سخت دست هایم را گرفته بود .
نگاهش انداختم ؛ دقیق شدم در چهره اش نصف صورتش گویی سوخته بود
با نگاهش به من فهماند باید نگاهی به پایین بیندازم یک سنگ قبر سیاه رنگ جلویم بود و عکس یک دختر بچه بر روی سنگ قبر حکاکی شده بود :
-این سنگ قبر خالیست ,دخترک ما با عکسی که روی قبر است در سال 1370 در اردیبهشت ماه در یک اتش سوزی فوت شد و هیچ وقت جسد سوخته اش را نیافتیم این به نشان یادگار از اوست.
ترس بند بند وجودم را فرا گرفته بود من در مجلس عزای اقا جانم بودم,این دخترک خردسال که بود؟ من چطور به گورستان به همراه او امده بودم ؟!
نگاهی به پشت سرم انداختم :
-بیا روودِ* قشنگم ,من دلتنگت بودم ,بیامادر...
نگاهی به دخترک و پیر زن عصا بر دست با موهای حنایی انداختم من ان ها را نمی شناختم , دوست داشتم فکر کنم وهم مرا در برگرفته اما واقعیت وحقیقت درهم امیخته بودند و جلوی رویم لِزگی* می رقصیدند .
-نیلا
@shahrzade_dastan
#چالش
نوشته سین حانون
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
آن روز، آن روزِ نحس بیوجود، آن لحظه که زمان ایستاد، آن لحظهی تمام نشدنی، ای کاش، ای کاش، ندیده بودمت . .
کاش غرق میشدم توی سنگفرشهای زیرِ پام و چشمهام آسمان را میکاوید و یا مثل همیشه حواسِ پرت کورم میکرد . . کاش، آن لحظه، فکرها قدری بیشتر سماجت میکردند و آن حواس لعنتی، پرت میماند جایی فرسنگها دورتر . کاش آن سوتِ کرکننده جهانم را در سکوت فرو نمیبُرد و فکرها را پَر نمیداد و حواسم را میخکوبِ شما نمیکرد . کاش آن لحظه دستِ دلم را با هشت میخ، چفتِ خودم میکردم و برش میداشتم و با نهایتِ نای مانده در پاها، میگریختیم به دورترین جایی که بوی شما از هزار کیلومتریش هم رد نشده بود . کاش دو دستی چسبیده بودمش و نیشگونی کماندویی از پهلویش گرفته بودم و سرش داد زده بودم و نمیگذاشتم خود را به چهارمیخِ چشمهای غریبهای بکشد که بیخبر از همهجا راهِ خودش را میرفت . . کاش، آن لحظه، کسی در سرم فریاد زده بود "نرو . نرو احمق . نرو . عقلتو دو دستی تسلیمِ دل احمقت نکن! نرو . ." که دلم را پس میکِشیدم و نمیگذاشتم همانجور که "او" میرود، تار و پودهای وجودش از لای میخ ها، رج به رج و ردیف به ردیف، از هم باز شود و کش بیاید و روی دستم چهار تیکه دل نخکشِ نخنما بماند . .
کاش ندیده بودمت و اینهمه کاشِ پر حسرت، هیچوقت زاده نشده بود . .
کاش، ندیده بودمت . .
@shahrzade_dastan
#چالش هفته
داستانک صورت پدر
نوشته :حسین هادوی نیا
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
وقتی وارد اتاق شدم، بابا خواب بود. مثل همیشه. معمولا در این ساعت یک چرت نمیروزی میزد. بعد بیدارش میکردیم تا داروهایش را بخورد. گوشه تختش نشسته بودم. داشت لبخند میزد. همیشه همین طوری بود. فکر میکردی دارد خواب میبیند. لبخند زیبایی داشت. هنوز به زیبایی لبخندهای پدرم، چیزی به خاطر ندارم. به صورتش زل زده بودم. مثل بیشتر وقتهایی که می آمدم و خواب بود و دوست داشتم صورتش را ببوسم. ولی میترسیدم بیدار بشود. خیلی سبک و آرام خوابیده بود. یک قاب عکس روی دیوار داشت. تصویری از من و مادرم و خداحافظی بابا، موقع آخرین اعزامش به منطقه. قبل از اینکه به صورتش تیر بخورد...
آنموقع هنوز چشمان پدر سالم بود و هنوز لبها و گونه هایش سر جای خودشان بود...
چشم از صورت بابا بر نمیذاشتم. هیچ تفاوتی با عکس روی دیوار نمیدیدم. هیچ تصویری به زیبایی صورت پدرم نمی دیدم. دوست داشتم ساعتها به صورتش زل بزنم. دوست داشتم پیشانی اش را ببوسم. اما میترسم بیدارش کنم. دوباره به عکس روی دیوار خیره شدم. فکر میکنم بابا هم اونموقع دلش میخواست منو ببوسه اما نگران بوده که مبادا بیدار بشوم.
@shahrzade_dastan
#چالش
نوشته پروین کوهی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
وقتی کتاب راباز کردم وصفحه را ورق زدم شرلوک هلمز اسلحه اش را روی پیشانی ام گذاشت. ترسیده بودم.
زل زد به صورتم و گفت ( با اجازه چه کسی وبه چه حقی وارد دنیای خصوصی من شدی؟ یا کتاب را می بندی یا باهمین اسلحه شلیک می کنم)
بدون کوچکترین فکر وتاملی کتاب را بستم .حسابی ترسیده بودم. عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود. به سراغ کتابخانه ام رفتم و آن را در ردیف بالا و پشت بقیه کتابها پنهان کردم.
@shahrzade_dastan
#چالش هفته
نوشته زهرا رستم زاده
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
زن جوان در کوپه نشسته بود، شازده کوچولویی در راه داشت و به قولی بار شیشه. نگاهش به شیشهی پنجره قطار افتاد. کودکی بازیگوش برچسب پلنگی را روی آن چسبانده بود. پرتقال در دستش را بو کرد. تبسمی روی لبهایش نشست.
دنیا همین است...
@shahrzade_dastan
"خود کرده را تدبیر نیست"
نوشته حسین هادوی نیا
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
تنها یک ماه وقت داشتم برای راضی کردن طلبکارها. اولش بنظر زمان مناسبی می آمد. اما روزها مثل باد میگذشت و به شب عیدی نزدیک می شدیم. دقیق نمیدانستم که چقد بدهی دارد. ولی حدود ۸۰۰ تمن برآورد میشد. خودش که چیز زیادی بروز نمیداد. می گفت به آخر خط رسیده. از طلب خودم گذشتم. با دو تا از بانکها صحبت کردم تا مهلت کوتاهی بدهند. با اکراه قبول کردند. اما یکی از طلبکاران زیر بار نمیرفت. میگفت حسابش کهنه شده و بهیچ وجه کوتاه نمی آید. یک ماه، یک هفته.. و حالا کمتر از ۲۴ ساعت کاوه باید خودش را به سازمان زندانها معرفی میکرد. دیروز رفتم بهش سری بزنم. پریشان و مستاصل نشسته بود. شب عید بود و همه در تکاپوی خرید سفره هفت سین و کادوهای جورواجور. همسر و دختر کوچکش را فرستاده بود پیش مادرش . یک ساک دستی کوچکی کنارش بود. ازش پرسیدم آخرین حرفی، سوالی یا تقاضایی داری بگو.. سرش را پایین انداخت و گفت: توی زندان اجازه شرط بندی میدن؟؟
#چالش
@shahrzade_dastan
#چالش هفته
نجمه فضیلت جو
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
مژگان با صدای جیغ بلندی به حالت دویدن داخل هال پرید و با ترس و لرز گفت وای رضا! موش اومده توی حیاط خونه ، این چند روز همش به شما میگفتم که صدای خش خش برگها توی باغچه غیر عادیه ولی شما انگار نه انگار تا الان که با چشم خودم دیدم.یا جای منه یا اون !!!
آقارضا در حالیکه با آرامش به طرف در هال میآمد لبخندي زد وگفت : _نه در این حد مژگان خانم !!!
_تا منو هم بیرون ننداختی برم ،برم پیدایش کنم! در هال رو بست و در حالی که مرتب سرش رو به هر طرف میچرخاند از پله های حیاط پایین اومد و با تعجب نگاه باغچه کرد و به سمت انباری رفت و با یک بیل بزرگ و بیچله وارد باغچه شد.
و با خودش میگفت تقصیر بچه هاست ! امسال به این باغچه نرسیدم ،حالا اگر عید میآمدند باغچه ام! ....وبا بیل خاکهای وسط باغچه رو کنار میزد و یک گودال کوچیک ایجاد کرد و خاک ها رو کنار میگذاشت. بیل رو زمین گذاشت، به طرف انبار رفت تا چنگگ رو بیاره و با اون همه ی برگهای خشک باغچه رو به داخل گودالی که تازه حفر کرده بود بریزد.
حین رفتن بازم با خودش زمزمه کرد چرا گلها اینجوری شدند مگه من هر روز به این گلها آب نمیدم !
و به طرف گلدانهای که دور تا دور باغچه چیده بود رفت و همه رو با دقت بررسی کرد
و به طرف شیر آب رفت و دستهای خاک آلودش را شست و از پله ها بالا رفت و همین که وارد هال شد .
مژگان گفت:
_ دیدیش؟
_همه برگهای باغچه رو جمع کردم تا الان که نبود !
لباس پوشید و از مژگان خداحافظی کرد و گفت:
_ من زود میام ،چیزی از بیرون نمیخواهیم
_نه ممنون
اقارضا از خانه بیرون آمد ،سوار ماشین شد و حرکت کرد و رفت ،تا چشمش به اولین گلفروشی افتاد نگه داشت .
با گرمی با فروشنده ای که از قبل همدیگر رو هم میشناختند سلام و احوال پرسی کرد و گفت:
_ آقا حسین یک کود تقویتی خوب می خواستم .امسال عید بچه ها مسافرت بودند منم باغچه رو بی خیال شدم .
_دو مدل هست یک کود تقویتی سبک تره و یکی قوی تر آقا رضا چون الان هوا رو به گرماست بهترِ کود تقویتی سبک رو ببرید .
_باشه آقا حسین پس از همون کود سبک سه بسته لطف کن .
_باشه الان .
پس از خرید از آقا حسین تشکر و خداحافظی کرد و سه بسته کود را به دست گرفت که بیرون آید اما چشمش به گلدانهای شمعدانی در مغازه افتاد
کود ها را روی زمین گذاشت و گفت:
_ آقا حسین این دوتا گلدان شمعدانی رو هم میبرم فقط ببخشید اول میزارم تو ماشین بعد میام حساب میکنم.
_قابل شما رو نداره .
_ممنون الان میام .
وابتدا دو گلدان شمعدانی رو به دست گرفت و به سمت ماشین رفت و دوباره وارد مغازه شد و پول گلدانها رو حساب کرد و کودها رو به دست گرفت و با شوخی گفت :"آقا حسین ایندفعه دیگه واقعا خداحافظ و هر دو خندیدند و باهم خدا حافظی کردند.
اقا رضا سوار بر ماشین ،با یک موسیقی ملایم به خاطر گلدانهای داخل ماشین به آرامی به طرف خانه به حرکت افتاد و نگاهی به آسمان کرد وبا خود گفت یعنی تا شب کارم تموم میشه !!!
به در خانه رسید، کلید انداخت و سریع گلدانهای شمعدانی وکود ها را کنار باغچه گذاشت .
و از پله های حیاط بالا رفت و وارد هال شد و به مژگان سلامی کرد و لباسهای راحتی خودش را پوشید و به سمت در رفت.
کنار در هال مژگان پرسید:
_دوباره کجا ؟
_توی حیاط
_گنج پیدا کردی ؟
_نه خانم !شما موش پیدا کردید!!
_واقعا موش را پیدا کردی ؟
رضا خندید و گفت نه هنوز ولی اگه نمیترسی بیا کمک.و از درهال به حیاط رفت . ابتدا یک بسته کود تقویتی و بیلچه را به دست گرفت و به طرف گلدانها ی دور باغچه رفت و با حوصله شروع کرد به هرس کردن ، و قسمتی از خاک سطح گلدان هارا داخل باغچه میریخت و با کود تقویتی پر میکرد.
در این حین مژگان از پله های حیاط پایین اومد و با تعجب گفت:_اقا رضا چیکار میکنی؟
_خاک گلدانها رو تازه میکنم .
_چه خوب ....آقا رضا، ایکاش اون حوض آبی را هم از توی انباری بیرون بیاریم و بزاریم وسط باغچه ،اینجوری چند تااز گلدانها را هم دور تا دور حوض میچینیم.
رضا با خنده ی کوتاهی گفت:
_خانمی !!!فکرکردم اومدی کمک من !! اومدی سفارش کار جدید،میدی ؟
مژگان با خنده گفت :_نه آقا رضا،از وقتی که اون حوض آبی ، دو طبقه را خریدیم همش تصورش میکنم وسط باغچه اما ...
_همون دیگه میگم کار جدید ، باید اول یک لوله ی آب ،وسط باغچه براش تعبیه کنیم.ای کاش از اول ،اول نمی گفتم من بیشتر کارهای فنی رو بلدم .
و هر دو باهم خندیدند.
_حالا خانم خانمها !شما کمک میکنی خاک گلدانها رو عوض کنید من برم حوض را از داخل انباری بیارم .
_بله مهندس فنی
و بیلچه را از دست آقا رضا گرفت و مَشغول تعویض خاک گلدانها شد .
@shahrzade_dastan
#چالش _روز_جمعه
#مطالعه
سلام و عرض ادب خدمت همه شهرزادی های عزیز و محترم.
کتاب« بر کدامین مصیبت باید گریست» نوشته استاد قادری واز انتشارات نصایح قم می باشد .
نویسنده گزارش وقایع عاشورا را با تحلیلی. نو همراه با استدلال و ارایه شواهد تاریخی بیان می کند تا خواننده از ظاهر به باطن واز متن به درس ها و پیام های آن دست یابد.
ویژگی های کتاب:
۱- آموزشی ،تحلیلی بودن متن کتاب.
۲- کتاب در قالب ۳۰ گزارش مجزا وهر گزارش با تعدادی پرسش و پاسخ های تحلیلی تنظیم شده است.
۳- در تنظیم مطالب از منابع معتبر و نزدیک به واقعه،نظیر مقاتل قدیمی استفاده و در تحلیل وقایع از آثار محققان معاصر بهره برداری شده است.
ارسالی آقای حسین مطهر
@shahrzade_dastan
#چالش
#شخصیت_محبوب
#مطالعه
سلام دوستان صبح جمعه شما بخیر باشه. حتما در هنگام مطالعه کتاب به شخصیتهای خاص و متفاوت خوردهآید که دوستشان داشتهآید. امروز میخواهم تا یک بند از معرفی همان شخصیت محبوب کتاب مورد نظرتان را با ما با نام کتاب به اشتراک بگذارید.
@Faran239
@shahrzade_dastan
✳️بیان کردن
✳️ابراز کردن
✳️اعلام کردن
❇️اظهار داشتن
❇️اقرار کردن
❇️به عرض رساندن
❇️سخن راندن
❇️صحبت کردن
❇️معروض داشتن
❇️نقل کردن
❇️فرمودند
❇️گپ زدن
❇️نقل کردن
❇️گفتگو کردن
#چالش _جمعه
#معادل_یابی
نوشته بهناز مدرس پور
@shahrzade_dastan
تو سن پانزده سالگی، هنوز پشت لبش سبز نشده بود. با دست بردن تو شناسنامه و پارچه و پنبه گذاشتن تو کتونیاش، تا قد و سنش را زیاد نشان دهد، پاش به جبهه باز شد. شنیده بود بروبچههای واحد تخریب خیلی اهل دل، شبزندهدار، اهل گریه و توسل هستند. تو مقر سد کرخه، خودش را به واحد تخریب معرفی کرد. جوان و خوش قد و قامت بود. یک راست فرستادنش طرف ساختمانهای آجری سد کرخه، واحد پشتیبانی. مسئول واحد، مشقاسم پیرمرد محاسن سفید با کلای بافتنی قهوهای مسئول پشتیبانی و انبار بود، رزمندهها بهش بابا قاسم میگفتند. مشقاسم دفتر و خودکار را برداشت و گفت:
_ خوب شازده خودش را معرفی میفرمایند؟
_ ناصر قمرزاده، اهل دزفول، سایز لباسم دوایکس، شماره پام چهل و دو. همینجور ردیفی میگفت که مشقاسم گفت:
_ باباجان چه عجله، صبر کن بنویسم، اللهم بیر بیر.
نگاه ناصر به جعبه مهمات و فانوسهای نفتی منظم چیده شده تو جعبه و پتو سربازی که باهاش بالش و تختخواب درس شده بود که مشقاسم، اول از همه پلاک و زنجیری را گذاشت روی میز، بعد هم یک دست لباس خاکی، فانوسقه، جیب خشاب، پوتین و یک سر نیزه هم که وسیله تخصصی تخریب بود، جلو ناصر گذاشت. وسایل را که بر داشت، مشقاسم گفت:
_ پسرم، اسلحهی اصلی تخریب هم، هدیه ما به شما، ناصر با دستان پُر نگاهش به چشم مشقاسم بود که از داخل کشوی میز، مفاتیح جیبی را درآورد، بوسید و روی چشم گذاشت و داد دست آقا ناصر و گفت:
_ اینم اسلحه اصلی بچههای تخریب...
دستهی رزمندههای تخریبچی، یک شعار داشتند که همیشه نقل جمعشان بود؛ در تخریب اولین اشتباه، آخرین اشتباه است.
یک روز غروب نوبت او بود که با علیرضا از نیروی اطلاعات برای باز کردن معبر و شناسایی به سمت محور پنجضلعی، تو عمق خط دشمن در شلمچه حرکت کنند. بارندگی شب قبل زمین شلمچه را غرق در آب کرده بود، خاک شلمچه گِل شده بود. گِل، پوتین آنها را سنگینتر کرده بود. به سختی قدم بر میداشتند. نیروهای پنهان دشمن هم زیر آب، در کمین آنها بود. ناگهان با برخورد پای ناصر با یکی از دشمنان مخفیِ زیر آب، صدای انفجار گِلو لای و آب را به اطراف پرت کرد. مین پدالی ساخت آلمان، زیر پای ناصر رفت و منفجر شده بود. ناصر فقط پرت شدن در هوا و گرمی چیزی روی پایش را به یاد داشت. چشم که باز کرده بود خودش را روی تختخواب بیمارستان دیده بود. شعار دوستانش در تخریب به یادش آمد؛ اولین اشتباه آخرین اشتباه.
سه ماه بعد...
صبحی از طرف ستاد تعاون سپاه بستهای فرستادند در منزل ناصر، او که هنوز در خواب بود خواهرش بسته را تحویل گرفت. وقتی باز کرد ناگهان با دو پای مصنوعی روبرو شد. چشم به پای مصنوعی در دستش دوخته بود با ناباوری گفت: داداش پا...
#چالش
#پورمهدی
@shahrzade_daztan