صادق خیلی شیرین زبان بود. سعید بهش یاد داده بود حیدر حیدر و حسین حسین می گفت، هر كاری كه سعید انجام می داد صادق هم انجام میداد.
سعید كه از در میآمد تو، می رفت جلوی در و بابا، بابا می كرد. سعید هم بغل و بوسش می كرد و کلی قربون صدقهش میرفت.
یك روز برگشت گفت: خانم! وسایل صادق را آماده كن، فردا صبح با خودم ببرمش استخر. هوا سرد بود، گفتم: توی این سرما بچهم را كجا می خواهی ببری استخر؟!
گفت: نه استخر پادگانه، آبش خیلی گرم و خوبه. گفتم : پس باید از استخر در اومدین، لباس گرم تنش كنی، سعید جان بچه رو سرماش ندی، من و گرفتار کنی. گفت: نه، نگران نباش.
دیگه صبح زود صادق را خواب آلود، خواب آلود بیدارش كرد و شال و كلاهش كرد و بردش استخر. ( رضا را هم چون مدرسه می رفت در یک زمان دیگری برد. )
بعدا خودش تعریف می كرد میگفت: خانم! بردمش، از در پادگان راهش ندادند، گفتند بچه را باید بگذاری بیرون خودت بیای داخل. گفتم بابا! من خانه ام مهرآباد است . این همه راه آمده ام، حالا بچه را كجا بگذارم؟
_نه آقا میتوانی ببری خانه و دوباره بیایی؟
_من این همه راه آمدهام چطوری برگردم؟
دیگه دوستان گفتند سعید! نگران نباش تو برو داخل، ما هر طور شده صادق را می آوریم، به هر كلكی بود صادق را برده بودند داخل.
می گفت از ساعت ۸صبح داخل استخر بوده و به قول خودش آب بازی كرده تا ساعت 3 بعد از ظهر كه سعید او را آورده بود خانه.
وقتی رسیدن جلوی در، سعید او را گذاشته بود كنار در، تا در را باز كند و توی این فاصله صادق مرتب به در می زد.
وقتی در را باز كرد، صادق از شدت خستگی افتاد تو. گفتم : سعید دلت اومد؟ خب بچه رو بغل می كردی. گفت: الان گذاشتمش زمین، از صبح تو آب بوده. گفتم الهی مادرش بمیره بچهم رو از صبح گذاشتی تو آب؟! گفت آره. حسابی بازی کرد.
راوی؛ #همسر
#خاطرات_سعید
_________
✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی)
@shalamchekojaboodi
پس از رحلت حضرت امام (ره)، اغلب پنجشنبهها، بعد از جلسه پایگاه، با بچهها چند تا موتور میشدیم و سه ترک میرفتیم مرقد حضرت امام رحمت الله علیه.
یک شب من بودم و آقای احمد پاکنهاد که ترک موتور هوندا ۱۲۵ آقا سعید رفتیم حرم.
معمولا چه در رفت و چه در برگشت آقا سعید شروع میکرد به مداحی کردن و شعر خوندن.
موقع برگشت همینطور که خودش داشت با سرعت تقریبا ۱۰۰ کیلومتر رانندگی می کرد، یک هو دستاش رو از فرمون موتور ول کرد و رو موتور نیم خیز شد و شروع کرد به حسین حسین گفتن و سینه زدن😂🙈
حالا ما هی داد میزدیم و اصرار میکردیم؛ سعید تورو خخخدا فرمون رو بگیر... الان میخوریم زمیییین... اونم فقط میخندید و بلندتر حسین حسین میگفت. بالاخره با خواهشهای مداوم ما بیخیال شد و رو موتور نشست و فرمون رو به دست گرفت. کلا آدم نترسی بود. روحش شاد
راوی : آقای غفور #رمضانی
#خاطرات_سعید
_________
✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی)
@shalamchekojaboodi
شلمچه (شَلَم) کجا بودی؟
پس از رحلت حضرت امام (ره)، اغلب پنجشنبهها، بعد از جلسه پایگاه، با بچهها چند تا موتور میشدیم و سه
کاش یک آدم کاربلد پیدا می شد مستند این خاطرات را می ساخت؛ یک فیلم پرهیجان و حادثه ساز (و شاید به تعبیری اکشن)
فیلمی که نشان می داد؛ زندگی زیباست اما شهادت از آن زیباتر
چه قدر قلم فرسایی باید بشه تا اون هیجان موجود در این سکانس ها را به نمایش بکشه؟ ولی یک فیلم خوب می تونه این کار را انجام بده تا نسل های بعد ببینند که این شهدا هم جوان بودند و جوانی می کردند.
حتی یک خاطره ای که شاید از نظر دوستان و آشنایان سعید چندان مهم نباشد و یا به نظرشان از تقدس شهید و شهادت چیزی کم می کند، همان خاطره می تواند قطعه ای از جورچین کتاب و فیلم نامه و ... را کامل کند و حلقه ی وصلی برای نسل جوان با شهدا باشد.
که بدانند اینها هم شور جوانی در سر داشتند، اینها هم معصوم نبودند و خطا می کردند. ولی جوانمرد بودند و مردانه پای عهدشان ایستادند و مستانه جام شهادت را سر کشیدند.
وقتی این خاطرات را به سلیقه خودمان از دفتر نقاشی ای که خدا ترسیم کرده بود حذف کردیم، نسل های بعد را به قتلگاه فرهنگی با قهرمانان خیالیِ دشمن پسند کشاندیم ... 😔
#یادداشت
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بالای هر نیکی یه نیکی برتری وجود دارد تا می رسد به آنجا که ...
@shalamchekojaboodi
هدایت شده از شلمچه (شَلَم) کجا بودی؟
⚘هر کس در شب جمعه شهدا را یاد کند ، شهدا او را نزد اباعبدالله علیه السلام یاد می کنند ( شهید مهدی زین الدین)
شهدا را با #صلواتی یاد کنیم
فرماندهان حشدالشعبی نشسته اند. حاجی رو به جمع می کند و می پرسد: «شماها روزی چند ساعت کار می کنید؟»
یکی سینه صاف می کند و زودتر از همه می گوید: «من روزی ۱۶ ساعت کار می کنم.»
حرفی از دهان حاج قاسم بیرون می آید که همه را شرمنده می کند: «من هرروز ۱۹ ساعت کار می کنم. شما هم باید همین طور باشید.»
راوی؛ آیت الله سیدحمید حسینی از فرماندهان حشدالشعبی
_______
📚 برگرفته از کتاب #سلیمانی_عزیز
⚘هدیه به روح سردار دلها ؛ #شهید_حاج_قاسم_سلیمانی صلوات
#مکتب_حاج_قاسم
شب جمعه #به_وقت_حاج_قاسم
https://eitaa.com/shabhayebashohada
سوم یاچهارم ابتدایی بودم که خواب دیدم نزدیک امامزاده عباس که الان مزار شهید مومنی آنجاست، یک صف خیلی طولانی از دختر بچههای همسن خودم تشکیل شده که فقط یکی از اون دخترها رو شناختم.
انگار همین دیشب بود این خواب را دیدم؛ امام خمینی (ره) داشت به همه آن دخترها کادو میداد؛ به همه یک کادو داد و فقط به من دو تا کادو داد.
وقتی رضا شهید شد اصلا یاد این خواب نبودم، ولی وقتی سعید شهید شد یاد این خواب افتادم. گفتم: یاحسین! من وقتی که دختر بچه بودم حضرت امام به من دوتا کادو داده بود؛ دو شهید😭
اون دختری هم که در آن صف شناختم بعدها همسر شهید ریاحی شد.
راوی: #همسر شهیدان مومنی و شاهدی
#خاطرات_سعید
#خاطرات_رضا
_________
✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی)
@shalamchekojaboodi
هدایت شده از کانال رسمی حاج حسین سازور
2_kerman 14021015.MP3
5.45M
هدایت شده از شبهای با شهدا
⚘به نیابت از #شهدای_انفجار_تروریستی کرمان
🍃🍃🍃🍃🍃
🤲 جهت سلامتی و #فرج_امام_زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
🤲 #نجات_مردم_غزه
🤲 #نابودی_اسرائیل کودک کش و حامیانش
⏰ تا ساعت ۲۴ روز جمعه ۲۲ دی ماه ۱۴۰۲
✅ ختم ۱۴ هزار #صلوات با 👇
#عجل_فرجهم
💌 هدیه می کنیم به #چهارده_معصوم علیهم السلام
👈 ثواب آن برسد به روح درگذشتگان و اموات جمع
📣 کسانی که می خواهند در این ختم شرکت کنند در آدرس زیر، گزینه #ثبت را بزنید و بعد از وارد کردن تعداد صلواتی که بر می دارید ، مجدد گزینه #ثبت را بزنید
👇👇👇
https://EitaaBot.ir/counter/jkwce
#میهمانی_شهدا
#سیل_صلوات
https://eitaa.com/shabhayebashohada