شَنبَلیلهازنوعشعر
گاهی وقتی زندگی اون روی جدی و عمیق ترش رو بهم نشون میده یهو حس میکنم یسری طناب به دستام بسته شده تا
من برای گیر و بند های این دنیا زیادی ذهنیت آزادی دارم
و این موضوع که زندگی چقد تورو مجبور به پا گذاشتن تو راه هایی میکنه که هیچوقت نمیخواستی انجامش بدی
باعث میشه حس کنم یه دستی مداوم گلومو فشار میده
فک کنم اینکه همیشه سعی میکنم با روتین روزانه مردم متفاوت باشم
هم این باشه که دارم سعی میکنم به خودم ثابت کنم این اجبار همگانی واسه من استثناست
ولی خب لعنتی، واقعا وقتی میخوام بهش منطقی فک کنم
بنظر میرسه که مجبورم
برای بار هزارم
خوشبحال آدم هایی که راحت قوانین و چهارچوب های جهانو میپذیرن
چون نمیدونم واقعا چند درصد از آدما با فرار ازشون واقعا جهانو تغییر دادن و به جای بهتر تبدیلش کردم
ولی مطمعنم نود درصدشون روانی شده باشن
شَنبَلیلهازنوعشعر
برای بار هزارم خوشبحال آدم هایی که راحت قوانین و چهارچوب های جهانو میپذیرن
میدونی منظورم از قوانین قطعا اینجا اشغال نریز این ساعت بیرون نرو این منطقه پارک ممنوعه نیست
مثلا قوانین نانوشته روابط انسانی من رو پیر میکنه، نه سریعا ولی قطعا میکنه
به عنوان آدمی که وقتی بچه بود
حتی وقتی داشت از تشنگی میمرد اگه مجبورش میکردن آب بخوره نمیخورد
الان نمیتونم بپذیرم که بهم بگن
اینکارو نکن با اینکه میدونی کار اشتباهی نیست ولی فلانی ناراحت میشه
اینکارو نکن با اینکه تقصیر تو نیست ولی سختی بکش و انجامش بده چون همه انجام دادن