8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ایرانپیشرو
وقتی ایرانی جماعت تحریم رو فقط یه شوخی میدونن و به همت متخصصین داخلی تو اصفهان کاری کردن کارستون
👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼
✅ @shebrahimiii | رسانو
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعواهای ما برای خدا نیست!
✅️@shebrahimiii | رِسانو
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دانشجوی دختر آذربایجانی:
«من باید درس بخوانم استاد، باید تحصیل کنم! همیشه اسم مدرسه را سرافراز کردم. بین نمرههایم حتی یک نمره ضعیف هم ندارم. حالا به من میگویید، یا روسریات را بردار یا نیا اینجا، آیا من شایستهی اینم؟»
✅️@shebrahimiii | رِسانو
وزیر دفاع:
یک بمب بیندازد و ببیند چند آدم را باید افقی بردارد و برود!
✅️@shebrahimiii | رِسانو
⚠️پزشکیان:
از واردات بنزین بینیاز شدهایم
✅️@shebrahimiii | رِسانو
سرلشکر رضایی:
نیروهای مسلح ایران برای ماجراجویی جدید، طرحی ویرانگرتر از جنگهای ۱۲ و ۴۰ روزه آماده کردهاند!
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
🧠🌱 #نبض_ذهن | قصههایی که شبیه ما هستند 📖 قسمت دوم: همیشه یکی از من جلوتره! امیرحسین از آن دانشآم
🧠🌱 #نبض_ذهن | قصههایی که شبیه ما هستند
📖 قسمت سوم: فردا شروع میکنم…
نرگس سه هفته فرصت داشت تا برای مسابقهی داستاننویسی مدرسه آماده شود.
از همان روز اول، ایدهی داستانش را در دفترش نوشت. حتی چند خط اول را هم نوشت و وقتی دوباره خواند، لبخند زد. با خودش فکر کرد اگر کمی بیشتر وقت بگذارد، میتواند داستان قشنگی بنویسد.
اما روزها میگذشتند و دفترش تقریباً همانطور باقی مانده بود.
هر بار که میخواست ادامه بدهد، یک فکر سراغش میآمد:
«اگه داستانم خوب نشه چی؟»
دفتر را میبست و به خودش میگفت:
«امروز خستهام. فردا با ذهن بازتری مینویسم.»
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
🧠🌱 #نبض_ذهن | قصههایی که شبیه ما هستند 📖 قسمت سوم: فردا شروع میکنم… نرگس سه هفته فرصت داشت تا بر
فردا میآمد، اما نرگس بهجای نوشتن، اتاقش را مرتب میکرد، سراغ گوشیاش میرفت یا تصمیم میگرفت اول چند داستان دیگر بخواند تا ایدههای بهتری پیدا کند.
هر کاری میکرد، جز همان کاری که برایش مهم بود.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
فردا میآمد، اما نرگس بهجای نوشتن، اتاقش را مرتب میکرد، سراغ گوشیاش میرفت یا تصمیم میگرفت اول چ
چند روز مانده به پایان مهلت مسابقه، دوستش مریم از او پرسید:
«نرگس، داستانت چی شد؟»
نرگس نگاهش را از دفتر برداشت و گفت:
«هنوز کامل نشده.»
مریم پرسید:
«وقت کم آوردی؟»
نرگس کمی مکث کرد و جواب داد:
«راستش… میترسم بنویسم و آخرش اون چیزی نشه که توی ذهنمه.»
مریم گفت:
«منم گاهی همینطوری میشم. اونقدر به این فکر میکنم که باید کارم عالی باشه که آخرش اصلاً شروعش نمیکنم.»
بعد دفتر خودش را نشان داد؛ پر از طرحهای خطخورده، جملههای ناقص و ایدههایی که بعضیهایشان هیچوقت به نتیجه نرسیده بودند.
مریم گفت:
«اگه منتظر بمونیم از همون اول همهچیز عالی باشه، شاید هیچوقت چیزی رو تموم نکنیم.»
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
چند روز مانده به پایان مهلت مسابقه، دوستش مریم از او پرسید: «نرگس، داستانت چی شد؟» نرگس نگاهش را از
آن شب، نرگس دوباره دفترش را باز کرد.
هنوز از خراب شدن داستانش میترسید. هنوز نمیدانست داورها چه نظری خواهند داشت. اما این بار تصمیم گرفت بهجای نوشتن یک داستان بینقص، فقط یک صفحه بنویسد.
یک صفحه نوشت. بعضی جملهها را پاک کرد، بعضیها را تغییر داد و آخر سر از نتیجه کاملاً راضی نبود.
بااینحال، دفتر را نبست.
روز بعد، یک صفحهی دیگر نوشت.
✅️@shebrahimiii | رِسانو
رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
آن شب، نرگس دوباره دفترش را باز کرد. هنوز از خراب شدن داستانش میترسید. هنوز نمیدانست داورها چه نظ
کمکم داستانش شکل گرفت؛ نه دقیقاً همان چیزی که از ابتدا تصور کرده بود، اما داستانی که حالا واقعاً وجود داشت.
نرگس نوشتهاش را برای مسابقه فرستاد.
وقتی نتیجه اعلام شد، نفر اول نشد. حتی جزو سه نفر برتر هم نبود.
برای چند لحظه ناراحت شد. با خودش فکر کرد شاید تمام تلاشش بیفایده بوده است.
اما وقتی به خانه برگشت و دفترش را باز کرد، متوجه چیزی شد: چند هفته قبل، حتی جرئت نمیکرد داستانش را تمام کند. حالا نوشتهای داشت که از ابتدا تا انتها با تلاش خودش شکل گرفته بود.
شاید نتیجه آن چیزی نبود که میخواست؛ اما تجربهای به دست آورده بود که بدون شروع کردن، هیچوقت به دست نمیآورد.
نرگس زیر آخرین صفحه نوشت:
«من هنوز از شکست میترسم؛ اما نمیخوام ترسم بهجای من تصمیم بگیره.»
✅️@shebrahimiii | رِسانو