یه روز صبح خیلی عادی از خواب بیدار میشی
صبحانتو میخوری
موهاتو شونه میکشی میبندی
لیست کارای اون روزتو مینویسی
میری تو حیاط درختا و بوتههای رز رو تماشا میکنی و یه باد ملایم میپیچه تو موهات
و یهو خبری رو میشنوی که زندگیتو زیر و رو میکنه
جوری که زندگیِ قبل از شنیدن خبر رو یادتم نمیاد دیگه که چطوری بود...
و سوالت همش از خودت اینه که اگه میدونستم قراره این خبرو بشنوم دوست داشتم بازم از خواب بیدار بشم؟!
حالا دیگه آخرشب یکبار برای تو گریه میکنم و یکبار برای غصه خوردن مامان برای تو
و نمیدونم کدوم غمانگیز تره..
وسط حل کردن تستای شیمی یهو ''اقیانوس''ِ هومان پلی میشه و پرتم میکنه به شهریور و ساحل نور و چیزایی که فکرشو نمیکردم تو این هشت ماه تجربه کنم و با قطره اشکی که میفته رو ''لیتیم فسفید'' به این فکر میکنم که شاید بهترین کار این بود که آخرشب برم ساحل و هیچوقت برنگردم.
هدایت شده از IDK
خستهم از جنگیدن برای چیزهایی که برای آدمهای عادی پشیزی اهمیت نداره ولی من داشتنشون برام رویاست
هدایت شده از IDK
اگه به ناله های گاه و بی گاه ام دقت کنید همیشه غمم بخاطر چیزاییه که تقصیر من نیستن ولی قلبم براشون میشکنه هر لحظه و هر ثانیه
هدایت شده از IDK
مشکلات عادی راه حل دارن
مشکلاتی که منشاء شون به تو برنمیگرده حل کردنشون هم بهت برنمیگرده